شهید غلامحسین بسطامی
شهید

غلامحسین بسطامی

نام پدر: محمد
دانشگاه: صنعتی امیرکبیر
مقطع: کارشناسی
رشته: راه و ساختمان
تولد: دامغان
تاریخ تولد: 1338/02/23
تاریخ شهادت: 1362/02/07
محل شهادت: فکه — فکه
عملیات: والفجر 1
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

سردار شهید غلامحسین بسطامی با نام مستعار حسین فرزند محمد در روز 23 اردیبهشت ماه، سال 1338 در شهرستان دامغان در دامان پاک و مصفای مادری دل سوخته تولد یافت. تقوی و پرهیزکاری و رعایت حرام و حلال خدا از سوی پدر و مادر باعث شده بود که فرزندی چون حسین متولد شود. دوران کودکی وی مانند دیگر کودکان سپری گردید. کودکی پرجنب وجوش بود و از همان اوایل کودکی به معنویات اهمیت می داد. به طوری که خودش کلاس قرآن برپا می نمود. با تبعیض مخالف بود و با همه یک نوع بر خورد داشت. به افراد میان سال علاقه داشت و به آن ها احترام می گذاشت. اهمیت نماز و روزه برای او بیش از هر چیز دیگری بود به طوری که هنوز بلوغ را درک نکرده بود به پدرش می گفت: «روزه می گیرم برای تو چون برای من واجب نیست.» بسیار منظم بود؛ به قدری که یک بار دیر به مدرسه می رود، مدیر و معلمان او از این دیر رفتن او تعجب کرده بودند، چرا که بی نظمی در کارش نبود. روحیه فعال او باعث گردید که در کار خانه از هیچ کوششی دریغ نورزد و در امور خانه، خانواده را یاری کند. از آن جا که هر کس نیاز به شفیعی دارد، او در شیطنت هایش پدر را شفیع قرار می داد. عصبانیت را هیچ گاه در چهره اش نمی دیدند و به ندرت عصبانی می شد و در همه حال خونسردی خویش را حفظ می نمود. علاقه وافری به قرآن داشت، گویی قرآن از همان کودکی با گوشت و خونش عجین شده بود و این عشق باعث گردید که روزی خدمت مادر برود و تقاضائی کند. او به مادر می گوید: «از شما چیزی را می خواهم و آن این است که یک شب هم قرائت قرآن در خانه ی ما باشد.» و مادر قبول می کند، خرما می گیرد و حسین دوستانش را دعوت می کند و از آن پس ماهی یک بار جلسه قرآن در منزل آن ها برگزار شد و تاکنون نیز ادامه دارد. حسین فردی صبور و مقاوم در برابر مصائب و مشکلات بود و کم تر عصبانی می شد. با سکوت انسی دیرینه داشت. همیشه با کسی که معلوماتش از او زیادتر بود، دوست می شد و هیچ گاه با کسی بحث و مجادله نمی کرد و می گفت: «هر کس عقیده و ایده ای دارد.» همیشه برادر و خواهرهایش را نصیحت می کرد که به مادر احترام بگذارند و به او کمک کنند، چرا که معتقد بود مادر، یگانه گوهر قیمتی پس از خدا بر کره زمین می باشد. حسین هیچ گاه به دنبال امور دنیوی نبود و حتی در راه رضایت خدا و دستگیری از مستمندان از لباس خویش می گذشت و در جبهه با این که مجروح بودند هر وقت کسی در جبهه نیاز به خون داشت از خون خود می گذشت و آن را به مجروح هدیه می نمود، پس این عوامل خود نشان می دهد که ترک سر در راه دوست برایش آسان تر از زندگی دنیا بود. خاکی بود و غرور و منیت را زیر پا گذاشته بود. به مطالعه علاقه ی وافر داشت. در جلسات مختلف شرکت می کرد. مقام خود را که فرمانده بود از همه پنهان می نمود زیرا می دانست که این عناوین و مقام ها اگر کنترل نشود و عنان سر کش نفس کنترل نشود، انسان راه به جایی نخواهد برد. به حوزه و طلبگی علاقه زیادی داشت و دوست داشت که درس طلبگی بخواند و حوزه نیز او را می طلبید، اما پذیرنده ذهنش بر در جبهه دق الباب می نمود و مدام بهانه ی دیار افلاکیان خاکی را می نمود. به ولایت فقیه یقین کامل داشت و تأکید داشت کسی که در خط امام و ولایت فقیه نباشد، راضی نیستم که در پشت جنازه ام برود حتی اگر آن شخص پدرم باشد. این ولایت پذیری در نماز حسین هویدا و ظاهر می گشت به طوری که در اواخر عمرش حالات روحانی بر وی حاکم می شد و یک روز نبود که در نماز گریه نکند و این حالت نماز وی زبانزد دوستانش بود، خصوصا خضوع و خشوع او در برابر حق. از آن جا که برای تعالی روح باید مدارج و نردبانی را پیمود، حسین نیز تحصیل را بهترین نردبان برای سلوک روحش و این که این تحصیل وسیله ای برای قرب به حق باشد، انتخاب نمود و از آن جا که دانش آموز نمونه بود، بدون کنکور وارد دانشگاه شد. در فعالیت های فرهنگی و اجتماعی شرکت می نمود و بر خلاف عده ای که حضور زنان در اجتماع را امری قبیح می دانستند، با فعالیت های فرهنگی و اجتماعی زنان در اجتماع هیچ گاه مخالفت نمی کرد. شهید بسطامی علاوه بر این که در صحنه ی نبرد رزمنده ای پر توان و جان بر کف و ایثارگر بود، از طبعی لطیف و سرشار و قلمی روان و روشنگر نیز بهره مند بود. نوشته های نسبتا زیادی به یادگار مانده، که غالب آن را در مدت زمانی که در جبهه های جنگ تحمیلی حضور داشت، به رشته تحریر در آورده است. از لابه لای مطالب و مضمون به جا مانده از شهید، می توان پی به اصالت و نجابت و در عین حال فهم و کمال و ایمان قرص و محکم او پی برد. برای اموال بیت المال اهمیت زیادی قائل بود. به این جهت برای امور شخصی از اموال بیت المال استفاده نمی کرد. به پاکی و نظم ظاهری اهمیت می داد و هر گاه از منزل قصد خروج داشت در آینه می نگریست تا با جمال و ظاهری آراسته قدم به میدان گذارد و به همگان تفهیم کند که آن«اللهُ جَمیلٌ وَ یُحِبُّ الجَمال»خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. فعالیت های فرهنگی و سیاسی شهید: حسین مرد مبارزه بود و در این راه از هستی خود چشم پوشی نمود. در بحبوحه انقلاب، برای براندازی رژیم منحوس پهلوی در تظاهرات ها شرکت نموده و تکلیف خویش را که شرکت در صحنه های انقلاب بود انجام می داد و شب ها در کوی و برزن به پخش اعلامیه مبادرت می نمود. در اوایل انقلاب که هنوز نسیم در شاهرود به وزیدن نگرفته بود و زمزمه انقلاب بر لبهای عشاق و تبدار ظلم ستیزان زمزمه می گشت، نظامی ها در شاهرود، اطراف مدرسه قلعه را محاصره کرده بودند و او از عمق وجودش فریاد مرگ بر شاه و برائت و بیزاری بر علیه بنیان گذاران ظلم و ستم در جامعه که به مثابه«بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَیْکُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْیاعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِیاَّئِهِم»بود را سر می دهد. در جریان تحقق انقلاب دوم و یا انقلاب فرهنگی که به تعبیر امام از انقلاب اول بزرگ تر بود، مسئولیت حفاظت از گروگان های آمریکایی را در واقعه فتح لانه ی جاسوسی آمریکا توسط دانشجویان واقعی خط امام به عهده داشت. حسین بعد از واقعه گروگان گیری در 13 آبان ماه 59، در سن 21 سالگی به جبهه اعزام شد و ایمان، اخلاص، شجاعت، صداقت و عشق او را از سنگر دانشگاه به سنگر جبهه کشاند. ابتدا در قسمت تدارکات بود ولی چون رشته تحصیلی او در دانشگاه امیرکبیر مهندسی عمران بود، به ترمیم و اصلاح جاده و باز کردن راه های عملیاتی مشغول گشت و بعدها فرمانده سپاه سوسنگرد-بستان شد و به مدت7 ماه مسئولیت فرماندهی سپاه سوسنگرد را داشت. سردار جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران نیز از نیروهای این شهید بوده است. وی در عملیات والفجر مقدماتی مسئولیت مهندسی رزمی تیپ سیدالشهدا(ع)را به عهده داشت. پس از شرکت فعال در عملیات طریق القدس(فتح بستان)، در تاریخ 60/9/7 که شهید در این عملیات از ناحیه سینه جراحت پیدا کرد، مسئولیت فرماندهی سپاه سوسنگرد به ایشان واگذار شد. ایشان در عملیات شکوهمند بیت المقدس و در آزادسازی اطراف سوسنگرد (هویزه و.....) و عملیات رمضان شرکت کرد. او جنگ و دفاع از اسلام را بر هر چیزی ترجیح می داد. شهید بسطامی در عملیات رمضان از ناحیه دست راست به سختی مجروح شد. پس از مرخصی اولیه از بیمارستان در حالی که هنوز دستش در گچ بود و احتیاج به عمل جراحی داشت، توفیق آن را پیدا کرد که به زیارت خانه خدا مشرف شود. پس از بازگشت از سفر حج، حسین می خواست دوباره به جبهه برود، ولی چون جراحت دست راستش هنوز باقی بود و احتیاج به چند عمل جراحی استخوان داشت، پزشک حداقل6 ماه توقف در تهران را برای ایشان ضروری می دانست. به ناچار با بازگشایی دانشگاه ها در دانشگاه ثبت نام کرد. در کلاس های درس شرکت کرد ولی دوری از جبهه برای او قابل تحمل نبود و با شروع عملیات والفجر، دیگر نتوانست طاقت بیاورد و بلافاصله عازم جبهه شد. حسین در جبهه در واحد مهندسی رزمی قرارگاه خاتم الانبیاء(ص)، قسمت راه سازی مشغول به خدمت شد. در جریان عملیات والفجر1، مسئولیت مهندسی رزمی تیپ سیدالشهداء(ع)را به عهده گرفت. با شروع عملیات برای احداث جاده حساسی به منطقه تیپ دوقلو در جنوب فکه اعزام شد. او و چند تن از رزمندگان چندین شبانه روز بی وقفه برروی جاده کار کردند. کار احداث جاده تقریبا به پایان رسیده بود و نیروهای عراقی به شدت منطقه را زیر آتش گرفته بودند. شهید بسطامی از رزمندگان خواست که کار را تعطیل کنند و به عقب باز گردند. در حین بازگشت خمپاره ای به زمین نشست و او و محمدصفری، مسئول تدارکات مهندسی رزمی قرارگاه خاتم الانبیاء(ص)به شدت مجروح شدند. لحظاتی بعد محمدصفری به شهادت رسید وشهید بسطامی که از چند ناحیه زخمی شده بود و خونریزی شدیدی داشت، با آمبولانس به پشت خط مقدم جبهه منتقل شد. او در حین بازگشت زمزمه می کرد: «الحمدلله، الحمدلله، الهی رِضاً بِرِضائِک، تَسلیماً بِقَضائِک، مُطیعاً لِأمرِک». آخرین جملات او قبل از شهادت چنین بود: «مهدی جان قربانت بروم، بیا تا ببینمت.» پیش از آن که آمبولانس به بیمارستان برسد، غلامحسین بسطامی به فیض شهادت نائل شد. تاریخ شهادت او 7 اردیبهشت سال 1362 مصادف با 13رجب یعنی سالروز تولد امیرالمومنین علی(ع)بود.

وصیت‌نامه شهید

وصیت نامه شهید غلامحسین بسطامی
تاریخ: 1361/04/22

وصیت نامه شهید غلامحسین بسطامی تاریخ : 1361/04/22 «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» آل عمران-169 شهادت سعادتی است که به هر کسی ندهندش. (امام خمینی) خدایا بیش از دو سال از جنگ می گذرد و هر روز شاهد شهادت و پرواز عزیزی هستم هر روز عاشقانت را می بینم که تنها کالایشان جان ها را به کف گرفته و برای هدیه به پیشگاهت می شتابند بشارت به آنها بخاطر معامله ای که با تو کردند یا الله. «فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُمْ بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیم» که به فوزی عظیم دست یافتند عجب داد و ستدی که جان در مقابل دیدار معشوق دیدار خدا لقاء رب «فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ» خدایا می دانم معبودا عاشقم، عاشق رویت، عاشق دیدارت، خدایا مرا جزء کسانی که موافق به دیدار جمالت می گردند قرار ده (الشَهیدیَنظَر إلی وَجهُ الله) خدایا می دانم صلاحیتش را ندارم اما چه کنم آرزو دارم از آنان باشم ترا به مقام سرور شهیدان آقایم حسین (ع) نا امیدم مگردان حال خود دانی زمانش با تو یا الله. اَلّلهُمَّ اِنّی اَسئَلُکَ أَنْ تَجْعَلَ وَفَاتِی قَتْلا فِی سَبِیلِکَ تَحْتَ رَایَهِ نَبِیِّکَ مَعَ أَوْلِیَائِکَ". این مدت که خارج از جبهه بودم گرچه گاهی خودم را راضی می کنم که خوب در اثر جراحت ناچار بودم بیرون باشم یا... اما خود می دانم که ضرر کردم و بزرگ ترین ضرر هم این بود که با خروج از این جبهه هاو زندگی عادی حالتی که در اثر یکسال و نیم در منطقه بودن کمی در من بوجود آمده بود یعنی آمادگی شهادت را از دست دادم و از طرف دیگر فهمیدن این مطلب و درک این موقعیت را نکته مثبت بزرگی برای خود می دانم چون فهمیدم خارج از جبهه و عادی زندگی کردن چه به روزم آورد و سخن شهید بزرگ ولی الله تاک را بر من ثابت کرد که می گفت:« من می دانم خارج از مسجد نماز نمی خوانم چرا از مسجد خارج شوم من که می دانم بیرون از جبهه از خدا دور می شوم چرا خارج شوم؟» ...و درک این مطلب راه را نشانم داد که باید در جبهه بمانم و خود را به مقام آمادگی برای شهادت برسانم و آنگاه کامل برای ملاقات خدای بزرگ به صحنه روم و هر کجا که باشم نیز راهم این باشد همچون شهید علی هادی عزیز باید هر لحظه با حالت حضور زیست و آماده لحظه ملاقات بود در حال حاضر با کوله باری از گناه که بر دوش دارم و اینکه در چند ماه قبل تا کنون جدیتی در پا کردن قلبم از تیرگی ها و ایجاد آمادگی برای ملاقات رب نداشته ام احساس می کنم اگر گلوله ای به سراغم آید یا کشته شوم یا این چنین حالت رو سیاهی یکراست مرا به آنجا خواهند برد که همیشه از آن وحشت داشتم هر چند از لطف خدا مایوس نیستم و تنها امیدم به فضل خدای تبارک و تعالی است پس باید آن حضور قلب و آمادگی را در تمامی لحظات در خود ایجاد کنم با توکل به خدای منان. «وَأُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ» «اِن کانَ دینُ مُحَمّد لَم یَستَقِم اِلّا بِقَتلی فَیَا سُیوفَ خُذینی» «اَشهَدُ اَنَّ لا اِلهَ اَلّا الله اَشهَدُ اَنَّ مُحَمّداً رَسولُ الله وَ اَشهَدُ اَنَّ عَلیَّ وَلیُّ الله وَ اَولادَهُ المَعصومینَ حُجَجُ الله.» و شهادت می دهم به حقانیت راه امام بزرگوار وعزیزمان خمینی روحی له الفداء. وصیت من همان وصیت برادرم شهید ولی الله تاک می باشد که خدای بر درجاتش بیفزاید از همگان تقاضا دارم که این وصیت نامه را مطالعه و به راهنمایی هایش عمل کنند که نوری است به سمت خدای متعال. از همگان التماس دعا دارم. 22/04/1361 21رمضان- امضاء بنده ذیل خدا شهید ولی الله تاک نیز احساس مشابهی به شهید بسطامی داشت. او در یکی از یادداشت های خود آورده بود "نوشته های داخل کیف را قبل از مرگم دست نزنید و اگر به شهادت رسیدم، برادرم بسطامی که درس ها از او آموختم، درباره اش تصمیم بگیرد و اگر نبود و یا فرصت نداشت، برادران دیگر لطف کنند و اختیار با آنهاست. در پایان وصیت نامه شهید ولی الله تاک را به دلیل اهمیت آن و نیز تاکید شهید بسطامی می خوانیم: بسم الله الرحمن الرحیم «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ. سوره توبه آیه 111» و شهید پیش از آنکه به دام مرگ افتد و قبل از آنکه چنگال اجل را نظاره کند، به بازار رفته و از دام هزاران صیاد، پول و شهوت و مقام می گذرد و آنگاه که بر بارگاه خدا رسید، دار و ندارش را بر کفه ای می نهد و دیگر زبانش با او نیست وگوشش از او نیست و چشم که او این همه را فروخته و خودش از خود نیست که از خداست. اینجاست که چون سخن از شهادت می شنوم، خجالت می کشم آرزو کنم چون هر که خود را به شیطان فروشد و از خدا عوض خواهد بی حیاست. سخنی دیگر؛ «وَمَنْ کَانَ فِی هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِی الْآخِرَهِ أَعْمَىسوره اسراء آیه 72» این گفته خداست. هر که در این دیار کور بود، کورزاده و کور محشور می شود و آنکه در هر لحظه عمر خود کورتر و کورتر می شود، کدام زیبایی را نشانش دهند تا لذت برد. او که به کوری خود رضایت داد چه زیبا و چه زشت. خدایا بنده ضعیف را رحم کن، همه وجودم دستی شده و به سوی تو دراز، که اَلعَفو ای صاحب واسعه، اِرحَمنی ای خدای کریم، راهی جز راه اسلام و روحانیت در خط امام {...} خدای را شکر که این گونه هدایتم کرد و از گمراهی گذشته نجاتم داد. «وَالحَمدُوَالله عَلی ما هَدانا» حساب و کتابم: در سال گذشته ماه رمضان در مسافرت بودم و روزه یک ماه بدهکارم . کتابهایم در اختیار آقای تاکی است. در بین کتابهایم، کتابهای منحرف وجود داردکه شیخ اصغر تاکی زحمت کشیده و هرگونه صلاح می داند آنها را معدوم کند. به همه دوستان ستم کرده ام از آنان حلالیت بطلبید. ضمنا از پدر، خواهر، برادر و دوستان التماس دعا و امید صبر دارم و استقامت در راه اسلام و امام عزیز. اما شهادت: اسلام خون می خواهد و فریاد «هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی» حسین (ع) بر دشت این دیار طنین افکن است و کفر و شرک مغرور شده و مبارزه می طلبند. صف شهیدان باوقار به سوی خدا در پرواز دیدگان پر امید من، گلوله ای که قلبم را بشکافد و خمپاره ای که قفس روحم را بشکافد و لحظه ملاقات با خدا را که شیرین ترین آرزوی من است، نزدیک سازد. خدایا تمام وجودم دوست شده و به سوی تو دراز که پروردگارا امانت را بپذیر و به بنده گنهکارت نظری کن. بنده فراری و گنهکارت بودم ولی تو پروردگار رئوف و مهربانی. شاه مگر غلام سیاه نمی خواهد، خدایا بپذیرم، قبولم کن. چه روشن و زیبا راه طغیان از راه ایمان و اسلام جداشده و جز صدراسلام، تاریخ هرگز ندیده که این گونه اسلام و کفر از هم جدا باشند. چه زیباست رهبری چون امام در پیش و قانونی چون قرآن حاکم و عزیزانی چون چمران و کلاهدوز و... پرچمدار و شهیدانی چون بهشتی و منتظری و رجائی و باهنر همراه. باید بر این قافله ملائک خدمتگذار باشند و خدا مقصودشان و شنای در خون راهشان. در صفی دیگر گروهی که افسار به دست آمریکا سپرده و سر در آخور شوروی نموده و به ترانه های پوچ مصر و اردن و عربستان و... دل سپرده و مقصودشان کفرستان. خداوندا: لطفی بنما مرا درصف شهداء بپذیر که در انتظار چنین هنگامه ای دیگر بار سالها باید نشست. پدرم اگر خدا فرزندت را قبول کرد، بدان که لطف بزرگ بر تو نموده و باید شکر گزار باشی. نکند مرا رنجیده کنی و جز سپاس گذاری کاری کنی. برادرانم، وارث خون شهید شما نیستید. نکند با خون شهیدی خلاف رضای خدا و امام ، ادعا کنید. شهید خونش را هدیه به اسلام نموده و بس و به جاست که در جلسه ترحیم این جمله را بنویسید که همه بدانند؛ من سرباز کوچک امام، دوست دار روحانیت، در خط امام و راهه اسلام فقاهت است. در خاتمه عزیزانم بر مزار من آیه عذاب نخوانید که از غضب خدا سخت هراسانم و اگر نبود گفته خدا که یاس از در گاه او گناهی بزرگ است به یقین جایگاه خود را می گفتم!! یا اَرحَمَ الراحِمین. خواهرانم به جای ناراحتی و بی صبری بکوشید فرزندانی تربیت کنید که فردای اسلام را پاسداری کنند وسربازان فداکاری برای اسلام و رهروان راه حسین(ع) باشند. راه اسلام را به آنها بیاموزید که در چنگال منافقان و غرب زدگان گرفتار نشوند. پشتیبان ولایت فقیه و راه مستقیم باشند. ای برادرانم همچون پتکی کوبنده باشید. آنکه جز راه خدا رود و از این همه عشق و اشتیاق و نماز و نیاز و درد و دل که من می بینم و از این همه خضوع وخشوع و لذت وحضور قلب چشم بسته بگذرد و انکار کند، نباشد. کور باد چشمی که خدا را نبیند. چارپایی متولد شود و همان گونه بمیرد. خواهرانم هر چند به محبت شما آگاهم ولی باید بدانید که زندگی تلخ و شیرین می گذرد و آنچه می ماند پاکی و نماز و روزه واطاعت خداست. فرزندانتان را خوب تربیت کنید وخوب قرآن بیاموزید همچنان که در بیماری بدنشان ناراحتید اگر خدای نکرده کودکتان دروغ گفت او را موعظه کنید. باید محمد در بهشت تنها نماند و باید مهدی و احسان و احمد و مهدی کوچک همه سرباز خدا و یار حسین(ع) شوند. به جای گریه به جسد بی جانم که در گوشه بیابان افتاده و چه به زیر خاک پنهان شود و یا درگوشه ای دیگر، بالاخره خاک می شود و تمام وتنها عمل صالحش می ماند؛ تبریک بگویید. توصیه می کنم هر کس در جلسه ترحیم و یا برای تسلیت محفلی به پا کرد محفل و ختم آن با این کلمات مزین شود: خدایا خدایا، تورا به جان مهدی، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگه دار. انشاءالله، والسلام، 1/1/1361

خاطرات و روایات

خاطره‌ای ثبت نشده است.