محمدرضا گویامفرد
شهید

محمدرضا گویامفرد

نام پدر: محمدعلی
دانشگاه: فردوسی مشهد
مقطع: کارشناسی
رشته: مهندسی راه و ساختمان
تولد: مشهد
تاریخ تولد: 1335/08/19
تاریخ شهادت: 1360/06/11
محل شهادت: بستان — بستان
عملیات:
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

شهید محمدرضا گویا مفرد در بیستم آبان ماه سال 1335 در شهر مشهد متولد گردید. آشنایى با قرآن و تلاوت آیات کریمه را قبل از ورود به دبستان و در دوران کودکى آغاز کرد. در تمام طول تحصیل با مشقت فراوان کار می ‏کرد و به این ترتیب سعى داشت مخارج تحصیل خود را تا حدى تأمین کند. از بنایی، کارگری و انجام هرگونه کار سخت دیگر ابایی نداشت. کارهای ساختمانی دست های کوچک او را مجروح و آزرده کرده بود؛ به طوری که مادر ایشان با دیدن خستگی و زحمت او نگران می شد و گاهى شهید می ‏گفت: «براى پول کار نمی کنم، براى خودم کار می ‏کنم، تا فردا براى جامعه مفید باشم» و البته تلاش هاى بی ‏وقفه و خلوص نیت او بی ‏نتیجه نماند و ایشان پس از طى دوران دبیرستان در سال 1354 وارد دانشکده مهندسى فردوسی مشهد در رشته راه و ساختمان شد. او که از قشر زحمت کش و مستضعف جامعه برخاسته بود با شروع قیام هاى انقلاب در تظاهرات مردمى شرکت فعال داشت. پس از پیروزى انقلاب، ایشان سال پنجم دانشگاه را می ‏گذرانید که انقلاب فرهنگى آغاز شد. محمدرضا جهت خدمت به مردم مستضعف کشور اسلامیش به جهاد سازندگى رفت تا به یارى این قشر محروم شتابد. به روستاها می ‏رفت و براى آنان آبادى را به ارمغان می ‏برد. در تمام این مدت 5 سال تحصیلش در دانشگاه، فقط یک دست لباس داشت. ایمان و عقیده‏ اش به خدا عجیب بود. غذایش اغلب نان و پنیر بود و در طول زندگی همواره خانواده خود را به صداقت و راستگویی دعوت می نمود و از ریا و خودنمایی پرهیز می کرد. می گفت: «از من زیاد تعریف نکنید و کارهای خوبی را که انجام می دهید بازگو نکنید.» با شروع جنگ تحمیلى جهت یادگیرى فنون نظامى به بسیج رفت و سپس با کسب اجازه از والدین به جبهه عزیمت کرد. پنج ماه در این دانشگاه انسان سازى بود و از دو جهاد اکبر و اصغر موفق و سربلند بیرون آمد. دو هفته به مشهد آمد تا دیداری تازه کند و در آخرین دیدارش به خواهرش گفته بود: «شما بایستى زینب ‏وار پیام‏ آور خون شهدا باشید.» پس از وصایای فراوان که هر کلمه اش درسی عظیم است از برای آنان که خواهان رسیدن به مقام اویند، بار دیگر به جبهه پرکشید. برای عروسی خواهرش خواستند که به مشهد بیاید، گفت: «خواهرم را دوست دارم، اما اسلام را بیش تر. وقتی می آیم که صدام را سرنگون کرده باشم.» آری او یک دل داشت و به خدا داد و تمام دل ها را به سوی خود جذب کرد. بیم آن دارم که مبادا لحظه ای از یاد جبهه غافل بمانم و رسالتی را که تاریخ گلگون تشیع بر دوشمان نهاده با لختی به خود اندیشیدن از ایفای رسالتش باز بمانم و فردا در پیشگاه عدل الهی و انبیایش شرمنده باشم. سالیان سال انتظار معبودش را می کشید و آرزوی لقای او را در سر می پروراند تا این که سرانجام در تاریخ 60/6/11 در بستان به آرزوى دیرینه خود دست یافت. پیکر مطهرش سه ماه مفقود بود تا این که پس از حمله پیروزمندانه طریق القدس پیدا شد و پس از تشییع با شکوهى در خواجه ربیع به خاک سپرده شد.

وصیت‌نامه شهید

وصیت‌نامه ثبت نشده است.

خاطرات

خاطره‌ای ثبت نشده است.