حسن ریخته گران
زندگینامه شهید
زندگینامه ثبت نشده است.
وصیتنامه شهید
وصیت نامه شهید حسن ریخته گران
وصیت نامه شهید حسن ریخته گران بسم الله الرحمن الرحیم " یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلى تِجارَهٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ / تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ" ای اهل ایمان آیا شما را به تجارتی سودمند که شما را از عذاب دردناک آخرت نجات بخشد دلالت کنم آن تجارت این است که به خدا ورسول او ایمان آورید وبه مال وجان درراه خدا جهاد کنید این کار از هر تجارت اگر دانا باشد بهتر است. وصیت نامه این جانب حسن ریخته گران نام پدر حسین شماره شناسنامه 753 صادره از بخش 4 اصفهان تاریخ تولد 1339 شغل دانشجوی پاسدار محل خدمت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شیراز. با درود به رهبر کبیر انقلاب امام خمینی وشهیدان گلگون کفن انقلاب اسلامی که عاشقانه عزیزترین و با ارزشترین دارائی های خود را بر کف اخلاص گذارده وبرای معامله با خدای خود به تجارتی بزرگ دست زدند وبه امید پیروزی هر چه زودتر اسلام برکفر جهانی ورهائی کامل مستضعفین از زیر بار ظلم وستم وبا ارزوی اینکه تداوم انقلاب خونبار مان به ظهور امام زمان منتهی شود وصیت نامه خود را آغاز می کنم. قبل از هرچیز خدا را شکر می کنم که چنین لیاقت و شایستگی یعنی قرار گرفتن درخط الله و جهاد در راه خدا را نصیب من کرد و از خدا می خواهم در این را مقدس ثابت قدم و با نیت خالص باشم. لحظه ورودم در سپاه نقطه عطفی در زندگی من بود واحساس کردم افق تازه ای برایم گشوده شد چرا که محیط مناسبی برای پرورش شکوفا شدن استعدادهای عالی نهفته در وجودم بود. من این راه مقدس را آگاهانه و عاشقانه انتخاب کردم و با یاری خدا تا مرحله نهائی پیش می روم. به علت سختی ها و محرومیت های و زجرهای زیادی که در طول مدت عمرم کشیده ام از همان روزهای بچگی نهایت سعی وکوشش خودم را می کردم که شاید بتوانم خودم وخانواده محروم تر از خودم را از شر این این بدبختی ها نجات بدهم با جدیت هرچه بیشتر در حین کار کردن درس می خواندم و همیشه هم با کمک خدا موفق بوده ام همیشه با خدای خودم می گفتم پروردگارا من خودم و هر چه به من داده ای در این راه توقف می کنم و با این هدف بود که هرگونه سختی و محرومیتی را با دل وجان می پذیرفتم. و با فکر محدود وکوچک خودم در آن دنیای مادی مبارزه کردن با ظلم وستم را در ایده آل خود می دیدم که درس بخوانم در آینده دکتر یا مهندس بشوم ودر نهایت پولدار بشوم و بتوانم با پولم ویا شغلم به مبارزه به قدرت پول درحد خودم بپردازم. موقعیت خاص خانوادگی و روحیه پدر و مادرم از همان اوایل حس ایثار و فداکاری را در من زنده کرد و تا آنجا که در توان من بود از پولی که با زحمت کار می کردم. به خانواده ام و افراد نیازمندتر از خودم می دادم تنها سرمایه خوبی که داشتم معلومات درسی من بود که به علت هدفی که داشتم به بهترین وجه در امر تحصیلم فعالیت می کردم و از هرچه بلد بودم از همان سال های اول دبستان به دیگران یاد می دادم وآن چنان روحیه ایثار و فداکاری در من زنده شده بود که هیچ چیز را برای خود نمی خواستم ودلم میخواست هرچه که دارم به دیگران هم بدهم ورودم به دانشگاه مرا هرچه بیشتر به هدف اصلی ام نزدیکتر می کرد ولی متاسفانه هرچه که دارم جو فاسد دانشگاه مرا که پس از زحمت زیاد و امیدها و آرزوها به آن دست پیدا کرده بودم تا حدودی درخود حل کرده بود که خوشبختانه انقلاب اسلامی ما شکل گرفت و با شکوفا شدن انقلابمان هرچه بیشتر آگاهی پیدا کردم ارزش های اولیه که در ایده آل فکرم بود از حصار مادیت خارج شد و روز به روز متکامل تر شد و فهمیدم که رسیدن به سعادت واقعی ودست یافتن به آن روزهائی که برایم ایده آل بود وفقط از دروازه مادیات نیست با گذشت زمان هرچه بیشتر با ارزشهای والای اسلام وبا مکتبم که تا آن زمان فقط اسمش را بلد بودم و از دست یافتن به مفهوم واقعیش محروم بود آگاهی پیدا می کردم پس از تعطیل شدن دانشگاه به این محیط مقدس یعنی تجلی گاه اسلام راستین و خانه شهدا سپاه پاسداران قدم گذاشتم و موقعیت خاص این محیط استعدادهای نهفته در درون مرا با سرعت هرچه تمامتر پرورش داد و در این محیط بود که مفهوم واقعی ایثار و فداکاری و مبارزه و در راه خدا بودن برایم روشن شد. شروع جنگ در طول جنگ تحمیلی فرصت خوبی بود تا افراد مومن به انقلاب بتوانند خودشان را امتحان کند که تا چه حد به عهد و میثاق هایی که با خدای خود بسته اند وفا دارند و تا چه حد در جریان مبارزات و در طول انقلاب در زندگی ساخته شده اند. شوق آمدن به جبهه به این امید که منهم می توانم از این امتحان بزرگ سربلند وپیروز بدرآیم یا نه تمام وجودم را آتش زده بود جوری که به هیچ وجه در پوست خود نمی گنجیدم و شبانه روز از خدای خودم تقاضا می کنم که لیاقت جهاد را نصیب من بکند و به علت وظیفه خاصی که در آموزش داشتم نمی توانستم اصرار بکنم باهر که صحبت می کردم می گفت تو وجودت در اینجا لازمتر است. البته منهم خودم همین فکر را کردم ولی هنگامی که به تکیه شهدا می رفتم وجنازه های پاک بهترین و عزیزترین برادرانم را در زیر خروارها خاک می دیدم هنگامی که صدای عزای تشییع جنازه عزیزان اسلام در گوشم طنین می انداخت هنگامی که قیافه سرتا سیاهپوش مادری را در پیش خودم مجسم می کردم که بالای سرنوجوانش جگرگوشه اش غریبانه می گرید و هنگامی که قطرات اشک را درپیش خودم مجسم می کردم که بالای سرنوجوانش جگرگوشه اش غریبانه می گرید و هنگامی که قطرات اشک را روی صورت کودکان معصوم پدر از دست داد می دیدم و هنگامی که می دیدم عزیزترین برادرانم زن و فرزند و خانه و زندگی وهمه چیز خود را عاشقانه رها کرده و به سوی معبود خویش می شتافتند هنگامی که کودکان وخردسالانی را به یاد می آوردم که چطور نارنجک به خود بسته و خود را زیر تانک می اندازد هنگامی که هزاران آواره مجروح ومسدوم و معلول و اسیر را می بینم هنگامی که می دیدم از پیرمردهای کهنسال تا نوجوانی خردسال و شیرزنان شجاع همه و همه در جبهه می جنگند و هنگامی که به یاد عهده و میثاق های که با خدای خود بسته ام می افتم و هنگامی که به یاد برادر کوچکتر خودم می افتادم که در جبهه می جنگد و هنگامی که بدنم را به لرزه در می آمد چرا که به وضوح می دیدم صحنه های صدر اسلام دوباره تکرار شده و من که آرزو می کردم ای کاش من هم در زمان امام حسین بودم و با یزید می جنگیدم همه این صحنه ها چنان آرامش مرا به هم زده بود که دیگر حتی یک لحظه هم نمی خواستم دور از جبهه بمان و تصمیم گرفتم به هرترتیبی شده است خودم را به جبهه این میعادگاه عاشقان شهادت و به این صحنه امتحان بزرگ برسانم به این دلیل بود که با اصرار زیاد و با یاری خدا به آرزوی خود رسیدم و آگاهانه و عاشقانه و با قلبی پر از عشق و ایمان در این راه مقدس که جز راه سعادت و خوشبختی چیز دیگری نیست قدم گذاردم و من که همیشه آرزو داشتم مایه سعادت و سرافرازی خانواده ام و جامعه ام و عضوی مفید و موثر برای اسلام باشم هرلحظه و هر قدم به آرزوی خودم نزدیکتر و نزدیکتر می شدم و حالا در جبهه همان علی که خون با عقیده پیوند می خورد و شهادت که پلی است برای رسیدن به هدف نهائی متولد می شود هستم و این قدر خوشحالم که نمی دانم چه بگویم فقط همین را بگویم که بهترین عمرم را می گذارنم و هیچ وقت در زندگیم به این اندازه خوشحال نبوده ام و هیچ وقت این قدر از خودم و زندگیم راضی نبوده ام و پدر و مادر عزیزم خانواده گرامیم برادرم خواهران مهربانم صورت یکایک شما را می بوسم و سعادت و سربلندی همه شما را آروزمندم پدرومادرعزیزم خوشا به سعادت شما که چنین فرزندانی را در دامن و پرمهر خود پرورش دارید و در عین محرومیت کامل با بیشتر جانتان ما را پرورش دادید ومن نتوانستم حتی گوشه ای از محبتها وخدمات بی پایان شما را جبران کنم نمی دانم آیا فرزند خوبی برای شما بودم یا نه به هر حال اگر دیگر مرا ندیدید حلالم کنید و برایم دعا کنید. خدا شاهد است از همان روزهای کودکی با رنج و زحمت شما آشنا شدم و همیشه از خدا می خواستم بتوانم روزی جبران کنم. به خدا قسم شرمنده زحمات شما هستم من در این مکان مقدس فقط می توانم برایتان دعا کنم که خدا هر آرزوی نهائی ام رسیده ام که همان مایه سعادت و سرافرازی برای شما و جامعه ام و اسلامم هست و مطمئن هستم که شما همه همیشه از خدا می خواستید و فرزندانتان مایه سعادت و سرافرازی شما باشند و چه چیز سعادتمند تر از سرباز امام زمان بود وشهید شدن در راه خدا بدانید که فرزند خود را از دست نداده اید بلکه او زنده شد آن هم زنده ای جاوید. برادر عزیزم تو هم در جبهه هستی ونمی دانم آیا دیگر تو را می بینم یا نه به هر حال برادر عزیزم صورت نوارنیت را می بوسم واز تو می خواهم حلالم کنی اگر نتوانستم حق برادری را نسبت به تو ادا کنم مرا ببخش خداپشت وپناهت باشد راهت را تا نهایت ادامه بده. و اما تو ای خواهر عزیز و مهربانم و صورت پراز محبت تو و محسن کوچولویت را می بوسم مرا ببخش و حلالم کن اکرم جان و اعظم جان خواهران نازنینم مرا ببخشید و حلالم کنید دلم میخواهد زینب وار پرورش پیدا کنید وانتقام خون شهیدان را از کفار بگیرید و از همه اهل فامیل دوستان وآشنایانم حلال بودی می طلبم. خدا یار ونگهدار شما همه شما باشد وعده ما دربهشت موعود.
گالری تصاویر
خاطرات و روایات
خاطرهای ثبت نشده است.
دلنوشتهای ثبت نشده است.
افزودن دلنوشته جدید