شهید سیدمحمد طباطبایی
شهید

سیدمحمد طباطبایی

نام پدر: سید اسدالله
دانشگاه: علوم پزشکی اصفهان
مقطع: دکترا
رشته: پزشکی
تولد: اصفهان
تاریخ تولد: 1334/01/01
تاریخ شهادت: 1359/07/30
محل شهادت: کردستان — کردستان
عملیات: —
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

شهید سید محمد طباطبایی در سال ۱۳۳۳ در یک خانواده مستضعف در اصفهان به دنیا آمد، در سن 5 سالگی از پدر جدا شود و مادرش سرپرستی او را به عهده گرفت که از طریق قالی بافی و درس دادن به بچه ها تامین معاش می کردند. با توجه به کوشش و دقت مادر در تربیت فرزندش، محمد در این سنین خواندن قرآن و نماز را به خوبی یاد گرفته بود چنان که در سن 10 سالگی نماز او ترک نمی شد. دوران ابتدایی را در مدرسه نور دانش به پایان رسانید. او در دوران ابتدایی در چند مسابقه قرآن شرکت کرد و در همین دوران بود که شب ها هم در مساجد اگر برنامه ای بود شرکت می‌کرد و با دیگران به خواندن قرآن و دعا مشغول می ‌شد. در مدرسه به دوستان خود قرآن را می‌آموخت و از کمک کردن و کوشش و فعالیت دریغ نمی‌کرد. در سن ۱۳ سالگی بود که تمامی ماه رمضان را روزه گرفت و از آن سن به بعد دیگر روزه اش ترک نشد. دوران متوسطه را در دبیرستان احمدیه به تحصیل اشتغال داشت و اگر چه دوران او همزمان با برنامه ‌ها و خود رژیم کثیف و مستبد آن زمان بود ولی محمد در آن موقعیت از صفات خوب و عالی انسانی برخوردار بود و هیچگاه از حد یک مسلمان آگاه جدا نبود و اخلاق اسلامی را در آن زمان رعایت می کرد. روزی که با مادرش برای ثبت نام به این مدرسه قدم گذاشت مدیر مدرسه به مادر او گفت امیدوارم که این پسر با بچه های نامناسب دوست نباشد و یا به سینما نرود که در همین موقع مادرش به مدیر گفت مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید و ادامه داده بود که اگر شما یک هفته با او زندگی کنید او را خواهید شناخت. همچنان که محمد هم صفات متعالی اش را به آنان شناساند ولی حیف، چشم بصیرت کجا بود در آن زمان بتوانند را درک کند. در دوران متوسطه بود که گاهی کار می کرد و اندک مزدی را که می گرفت به اندازه مورد نیاز کتاب یا وسایل دیگرش را می خرید و بقیه را به مستمندان و بیچارگان می داد. پس از آن که دوران متوسطه را با موفقیت به پایان رسانید فعالیت زیاد کرد که دانشگاه برود ولی گاهی مردم می‌گفتند اگر به دانشگاه بروی تو را می‌کشند و دستگیرت می‌کنند. او هم در جوابشان می‌گفت من هم برای همین می خواهم بروم که کشته شوم و با توجه به این که در برنامه های مقدماتی ورود به دانشگاه شرکت کرد و موفق هم شد ولی به دلایلی که معلوم نبود مردم نا آگاه او شناسانده بود یا از طرف خود مزدوران رژیم بود مسئولین دانشگاه در جواب گفته بودند بایستی بیست هزار تومان بدهید تا وارد دانشگاه شوی و در غیر این صورت نمی‌توانید به دانشگاه بیایی. خانواده ی او که نمی توانستند این پول را تهیه کنند از دانشگاه صرف نظر کرد و به انستیتو تکنولوژی رفته و دو سال در آنجا درس خواند. پس از آن به جای خدمت سربازی در آن سال ها به سپاه ترویج به یزد فرستاده شد که چندی بعد با مراحل اولیه انقلاب همزمان بود، که در آن موقع هم از هیچ کوششی فروگذار نبود و به فعالیت پرداخت به دوستان خود می گفت شما امروز حاضرید که چرا بگذارید و به اصفهان می آمد و در تظاهرات ها شرکت می کرد و به این دلیل که چندمین بار این کار را تکرار کرده بود رییس آن ها متوجه این مطلب شده و یک بار در مقابل او ایستاده و می‌گوید: طباطبایی کجا بودی؟ تو هیچ وقت اینجا نیستی؟ آیا می خواهی که سرباز صفرت کنم و تو را به نقطه دور دستی بفرستم؟ که او هم جواب می‌دهد: سرباز صفرم کن ولی فقط یک اسلحه هم به من بدهید تا این ناجی فرمانده نظامی اصفهان را بکشم، رییس او سرش را زیر می اندازد و دنبال کارش می رود ولی این تهدید ها باز هم مانع او نمی شدند و او را به تلاش بیشتر وا می داشت چنان که در یزد با آیت الله صدوقی تماس می‌گرفت و اعلامیه ها و یا سخنانشان را جمع ‌آوری می‌کرد با دیگر روحانیون و دوستان آگاه و مبارزه تماس داشت و مثل پروانه هایی که به دور شمع می گردند تا خود را هلاک کنند همچنان پروانه وار به دور شمع انقلاب اسلامی می گشت. با فرمان امام خمینی " که سرباز ها فرار کنند " از یزد به اصفهان آمد و مرتب در برنامه ‌های انقلاب و تظاهرات ها شرکت می کرد. در شب پنجم ماه رمضان بود که به منزل آیت الله خادمی رفته و با بقیه مردم و دوستان از شب تا صبح آنجا بودند و در تظاهرات و تشییع جنازه روز بعد که مزدور رژیم، ناجی، یکی از افرادی را که در خانه آیت الله خادمی بود شهید کرده پرداخت. در تظاهرات روز بعد عاشورا که مجسمه ها را پایین کشیده بودند محمد شهید با پسرخاله اش به خیابان ها رفت و همراه مردم به دادن شعارهای انقلابی پرداخت که در برخورد با چماق به دستان رژیم به خانه ای پناه بردند در همان موقع یکی از ارتشی ها آن ها را می گیرد و سر اسلحه را در مقابل آن ها گرفته و می گوید بگو جاوید شاه، او خنده ای می کند و با مسخره می گوید جاوید شاه، که در همان لحظه آن مسلح بی وجدان به قدری با قنداقه تفنگ خود به پاهای او می ‌زند که گمان می‌کردی حیوانی تمامی پای او را گاز گرفته باشد و خیلی زیاد آسیب دیده و مجروح می‌شود که چند روز در خانه می خوابد، وقتی مادرش او را با این وضع می دید خیلی ناراحت می شد و همین که می خواست آن ها را نفرین کند محمد می گفت مادر نفرین نکن این ها نادانند. این شهید به قدری کوشش و تلاش می‌کرد که برای شرکت در تظاهرات ها، ۱۵ روز به تهران رفت همزمان با بودن بختیار که مردم را در سراسر شهر به کشتن می داد و از آنجایی که عشق شهادت در سر داشت روزی که در سرچشمه تهران تظاهرات عظیمی بود شرکت کرد، که مزدوران رژیم و آن سر سپرده های ابرقدرت ‌ها دانشجویان و مردم را در دانشگاه به کشتن می دهند او برای شهادت، فردای آن روز به دانشگاه رفت ولی همان روز مردم سرچشمه را به گلوله بستند و او به آنچه که هدفش بود نرسید. پس از آن چند روز به اصفهان آمد و باز برای کمک به کمیته امداد امام خمینی به تهران رفت و پس از چندی در زندان اوین به پاسداری مشغول شد که در همین زمان با کشته‌ های نصیری و ناجی و بقیه مزدوران رژیم در زندان اوین برخورد کرد که خود او گفته بود با دیدن این صحنه تا به حال این قدر خوشحال نشده بودم. بالاخره پس از بیست و دو روز از تهران به اصفهان برگشت و در برنامه های انقلاب، شب ها به پاسداری و روز ها به مساجد برای یاد دادن قرآن و ایدئولوژی به بچه‌ها کوتاهی نمی‌کرد. و همچنان شور و عشق فراوان به خدا و راه اولیاء و انبیاء خالصانه به مردم کمک می کرد. با فرا رسیدن ۲۲ بهمن روز پیروزی انقلاب اسلامی، اوضاع سر و سامان پیدا کرد و دانشگاه باز شد و محمد که در رشته پزشکی قبول شده بود به دانشگاه رفت و مشغول شد. با توجه به این که روز ها درس می خواند هنوز هم شب ها خدمت به اسلام فراموشش نمی‌شد و در زمانی که شب ها هتل ها را در اصفهان به نفع مستضعفین می‌گرفتند او هم در این برنامه ها شرکت داشت و شب های زیادی را در این هتل‌ ها به پاسداری مشغول بود. همچنان که تمام امیدش این بود که به مستضعفین کمک کند مردم را نیز به این امر خیر دعوت می‌کرد. با گذشته دوران اول انقلاب، زمان انقلاب فرهنگی فرا رسید که به همین منظور ۲۰ شبانه روز به خانه نمی آمد و از دانشگاه پاسداری می داد تا ضد انقلاب و خرابکاران داخلی نتوانند از انقلاب اسلامی سوء استفاده کنند. فعالیت ‌ها و تلاش ‌های برای اسلام و انقلاب و مردم به یک طرف، خصوصیات اخلاقی این شهید هم برای بعضی قابل درک نمی باشد. محمد شهید همیشه در زندگی با یک دست لباس به قناعت زندگی می‌کرد و حتما اگر لباس دیگری برای او تهیه می‌کردند آن را به بیچارگان و مستمندان می داد. با مهمانی های بزرگ و با تجمل زیاد مخالف بود همیشه غذای ساده می خورد اگر دو نوع غذا سر سفره یکی را می خورد و اگر کسی به او می گفت چرا نمی‌خوری جواب می‌داد ببینید پیشوایان بزرگ اسلام چگونه زندگی خود را می گذراندند و چقدر غذا می خوردند ما باید از آن ها پیروی کنیم. در جلسات خنده و شوخی به هیچ وجه نمی‌رفت، او شهیدی بود نه تنها جسم خود را پرورش می داد حتی برای فکرش هم غذا تهیه می کرد از جمله کتاب های بسیار زیادی را که می خواند از نویسندگانی چون شریعتی، استاد مطهری و آیت الله طالقانی بود. بعد از چند ماه که از پیروزی انقلاب اسلامی گذشت با خواندن یک کتاب به نام تحلیل و بررسی اوضاع کردستان از دانشجویان پیرو خط امام، خود را آماده کرد که به آنجا برود به منطقه ای که احتیاج به انسان های آگاه و مبارز داشت و این شهید انسانی بود که به قول خودش برای مردم رنج کشیده کردستان و برای خدمت هرچه بیشتر به اسلام عازم آن جا شد و مرتب برای مادرش نامه می داد که مادر امیدوارم که دیگر منتظر من نباشی و هیچ فکر مرا نمی کردی چون اینجا هیچ گونه ناراحتی ندارم و شما هم ناراحت من نباشید و در اینجا آدم چشمش به آدم های رنج کشیده بدبخت و پاسداران واقعی انقلاب می افتد حداقل خود را نزدیک به آن ها احساس می کنم خیلی بیشتر از اصفهان ارزش دارد که در خدمت سرمایه دارهای انگشتر عقیق به دست که با خون کارگران به مکه می‌روند سر و کله بزنم. فقط مادر از تو می خواهم که دعا کنی خداوند توفیق دهد که در راه خودش که همان راه انبیاء و حسین است قدم گذاریم و به ما اخلاص و ایثار دهد که بتوانیم از همه چیز خود در این راه بگذاریم و همیشه در حق من دعا کن و از خدا بخواه که مرا تا آخر عمر از هر گونه وابستگی به غیر از خودش نجات دهد. دعا کن که شهید شوم زیرا که می دانید یک قطره خون شهید چقدر ارزش دارد. او اغلب اوقات آرام نشسته و فکر می کرد، فکر چگونگی شهید شدن در راه خدا، اگر کسی با او حرف می‌زد متوجه نمی‌شد. از اول اردیبهشت تا هشتم آبان ماه به منظور خدمت به اسلام و مردم محروم کردستان به آنجا رفت کارهای بسیار زیادی می کرد، کار کردن و در راه خدا بودن را به تخصص نمی دانست، از نظر پزشکی و کمک های اولیه به مردم کمک می کرد. به بچه ها و دانش آموزان درس می‌داد و شب ها از بیمارستان پاوه پاسداری می داد و با سپاه پاسداران منطقه مرتب در رابطه بود. دوستان او می‌گفتند محمد همیشه و شبانه روز فعالیت می‌کرد، تلاش می‌کرد. خواب نداشت و حتی به بچه ‌های یتیم نیز محبت زیاد می کرد و به آنان رسیدگی می نمود و اگر مجبور می‌شد خود به جایی دیگر برود حتما یک نفر را به جای خود می گذاشت و می رفت. آخرین مرتبه ای که به اصفهان آمد قرار بود 5 روز نزد مادر و دوستان باشد ولی در این چند روز مرتب از شهید و شهادت سخن می گفت و می خواست رضایت مادرش را به طور کامل کسب کند و بالاخره هم به آن چه کع امیدش بود رسید و رضایت کامل مادر را حاصل کرد به این منظور که به مادر خود گفت: مادر اگر من کشته شوم چطور است؟ آیا رضایت داری؟ مادر آگاه و مبارز جواب داده بود البته اگر تصادفا کشته شوی اشکالی ندارد که همین جمله برای او مثل گرفتن کلید در بهشت بود و بسیار خوشحال شد و برای شهادت آماده تر گشت. به این دلیل به جای ۵ روز؛ سه روز بیشتر نزد مادر و دوستان نبود و رفت و در آخرین دیدارش به مادرش گفت شماها سر بیست روز منتظر نامه من باشید که درست سر بیست روز به جای آوردن نامه خبر شهادت محمد را آوردند. همچنان که خود او آرزو داشت و به امیدش رسید و ما از نوشته‌ های او متوجه این مطلب می شویم که لب به سخن می‌گشاید قلم را روی کاغذ و از خود یاد نامه ‌هایی می‌گذارد: تنها راه نجات از دست دادن مزدوران و ابرقدرت ها و تنها راه برای بشریت نثار کردن و ایثار کردن همه هستی خود در راه بشریت است و شهادت را زیباترین و بهترین جلوه ‌های هستی و عالی ‌ترین شاه بال رهایی می‌یابد و درست در همین مواقع است که انسان در زیبا ترین حالات روحی و عرفانی با تمام وجود از معبود خود نیل به این اکسیر حیات را و افتخار چنین درجه ای را با زمزمه های خود مطالبه می‌کند و در حالتی که برای خود تصور چنین مقامی می‌کند دیگر لحظه ها و مکان ها و فاقد معنی می گردد و گو این که در قالب حروف نمی گنجد ولیکن همی دانم که دریای لطف او از دادن جام گوارای شهادت کم نمی گردد.

وصیت‌نامه شهید

وصیت نامه شهید سید محمد طباطبایی

وصیت نامه شهید سید محمد طباطبایی بسم الله الرحمن الرحیم به حکم وظیفه الهی خود چند سطری وصیت نامه می نویسم. مادر عزیزم از تو می خواهم که زینب گونه فکر کنی وعمل کنی، تو بایستی یا نمونه قدرت و استقامت در راه پیکار با مظاهر شرک باشی،این روزها که این وصیت نامه را می نویسم با خود شرم دارم که من زنده باشم و عزیزان پاک و بزرگی هر روز یکی پس از دیگری از میان ما بروند، من پس از جمع بندی زیادی که کردم به این نتیجه رسیدم که اگر چه افراد فریب خورده ای هم در بین دشمنان ما وجود دارند ولیکن همچون یک دمل چرکین که بالاخره گوشت های زنده اطرافش را هم به تیغ جراحی می سپارد بایستی به پیش رفت واین انقلاب که سنگینی خون هفتاد هزار شهید بردوش ما نهاده به پیش بریم. از خدای خود می خواهم که مرا به عنوان سرباز سیه دل و نادانی اما امیدوار و دوستدار خودش بپذیرد و به ما این افتخار را اعطا کند که خونمان را به جویبار خونین حسین تا شهیدان انقلاب کنونی مان متصل نماید. پیغام مرا به دو طایفه برسانید، یکی روحانی نمایانی که دین را وسیله تحمیق مردم قرار داده اند و دیگری بازاریان و افراد مرفهی که در لوای اسلام و انگشتر عقیق خون کارگر را می مکند و خمس و سهم امامی هم با طایفه اول سروسرکردند، بگو شما را به آتش دردناک نوید می دهم و دست انتقامی که هم اکنون درحال بیرون آمدن از آستین انقلاب است. به برادرم بگو مواظب باشند. به جوانان بگوئید چشم شهیدان به دست شماست. با قدرت عمل کنید و نتایج انقلابات قبلمان را به کار برید، از جهتی خوشحالم مالی و امکانات ندارم. لیکن نگرانم قدرت کمک به مستضعفین ندارم. از دوستان و برادران که مایل به کمک و هدیه به من هستند پول جمع کن و به مستضعفان مخصوصا در سیسان و بلوچستان بده. والسلام 11/6/59 * امروز سی ام آبان ماه 1357 بر طبق هشدار دوستی با خود گفتم چند کلمه ای به عنوان وصیت و یادگاری از چند روز سیاه زندگی را نوشته باشم زمانه ای که نه تنها خود سیاه است بلکه انسان های آن هم با قلبی سیاه و وجدانی تیره با کمال عشق و شور گنجشکی زندگی می کنند. دوران سیاهی که علم با تمام بلند پروازی هاش و تمام اکتشافات و لطائفش خود را در چادر خدمت و قدرت قرار داده و با کمال وقاحت فجیع ترین عملیات تاریخ را با زیباترین جلوه های خارجی به انسان ها هدیه می کنند و چنان آنان را به خود مشغول می نماید و عروسک وار به رقص می گیرد که گاهی با خود اشعاری جمع می کردند و می سرودند « چه عمر راضی دنیای خوبی چه ارباب عزیز و مهربونی » و چقدر روح انسان از چنین صحنه‌های و آزار می دهد و آرزوی دیرین خود را به یاد می آورد که ای کاش نیامده بودم و هرگز انسان نمی فهمید و ادراک نمی کرد و چنین خیانتی را هم به نوع خود روا نمی داشت و در زمانی زندگی می کنیم انسان ها را با برنامه‌های چند ده ساله اش آماده بهره برداری می نمایند و چنان بی رحمانه آنان را شکار می نمایند که سال‌ها وجود صیاد را حس نمی کنند. و چنین جامعه‌ای است که انسان با دیدن نوع خود در زندان ها و قفس های تنگ و تاریکی که سخت و مخوف و رقت بارند در دریایی از اندوه و وحشت فرو می رود و به عمق خود می گریزد و تنها راه نجات را نثار کردن و ایثار همه نیستی خود را در راه بشریت می بینند و شهادت را زیباترین و پر بارترین جلوه های هستی و عالی ترین شاه بال رهایی می‌یابد و درست در همین مواقع است که انسان در زیبا ترین حالات روحی و عرفانی با تمام وجود از معبود خود میل به اکسیر حیات و افتخار چنین درجه‌ای را با زمزمه های خود مطالبه می‌کند و در حالتی که برای خود تصویر چینین مکانی می کند دیگر لحظه ها و مکان ها فاقد معنی می گردد ولو این که در غالب حروف نمی گنجد و نمی توان بیان نماییم. چقدر نگران کننده و زشت است وقتی دو بار انسان خود را در محیط می‌ بیند و جریانی مثل قبلی. ولیکن من تصور می‌کنم که خوابی که دیدم به حقیقت بپیوندد و به "او" مثل همیشه شاملم گردد زیرا شامل زیباترین روزهای جلوه هستی بود که آن را دیدم شاید عیدی بزرگ باشد و از این دگر هم این روز بود که پربارترین روز حیات بشر و زیباترین جلوه‌های هستی پدیدار گشت. و بار رسالت از دوش "مقصد هستی" به دوش "چشم خدا" انتقال یافت و هستی کامل گردید و آن را به فال نیک می‌گیرم باشد که نوید برای تکامل قلم باشد. در عالم خواب دیدم که در محل خدمت خود هستی، و گروهی برای ساختن پل و ساختمان های جدید بودند پیش آن ها رفتم و از آنان درخواست نمودم چنانچه وسیله و یا کمکی خواستند برایشان انجام دهم سپس گروهی را دیدم که با دشمنی تمام به طرف آن ها حمله می‌کردند و من به طرف آن ها و پشتیبانی آن ها خطاب به گروه های مهاجم فریاد می زدم بیایید و دشمنی را کنار بگذارید چرا با هم نوعان خود می جنگید وقتی با حمله آن ها و مخصوصا یک نفر که با تفنگ کوچکی متصل را هدف قرار می داد با سنگ به آن ها حمله کردم و بالاخره آن ها متواری شدند و آثار گلوله زیادی در بدن خود مشاهده کردم مقداری از لباس سفید و دست و صورت خود را شست و شو دادم ولی اثر گلوله ها در ناحیه شکم و سینه ام زیاد بود و حرف دوستان که قرار شد حمام برویم و درست خود را شستشو نماییم. دریاچه را ترک کردم واز وقتی که این خواب را دیدم خیلی به لطف "او" امیدوار شدم. تنها وصیتی که دارم راضی نمودن کلیه افراد دوست و آشنا و خویشاوند و درخواست بخشش از آن ها و همچنین مخصوصا مادرم بگویید که در سوگ من عزاداری ننماید وگریه وزاری وبی تابی نکند که سخت رنجور می شوم زیرا پیروزی هرگز با ضجه و ناله همراه نیست و این امر باعث آزار روحم می گردد.

خاطرات و روایات

خاطره‌ای ثبت نشده است.