شهید غلامرضا جان نثاری
شهید

غلامرضا جان نثاری

نام پدر: هادی
دانشگاه: دانشگاه اصفهان
مقطع: کارشناسی
رشته: ریاضی
تولد: لادان
تاریخ تولد: 1335/01/19
تاریخ شهادت: 1365/12/12
محل شهادت: پاسگاه زید — پاسگاه زید
عملیات: کربلای 5
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

شهید غلامرضا جان نثاری فرزند علی در تاریخ 1335 در اصفهان محله لادان به دنیا آمد و پس از سپری کردن دوران طفولیت با هوش و ذکاوتی که داشت وارد مدرسه شد و به سرعت رشد کرد و در بین همکلاسان همیشه ممتاز بود. پس از گذراندن دوران دبیرستان وارد دانشگاه شد و در رشته شیمی دانشگاه مشغول تحصیل شد. از ابتدای ورودش به دانشگاه و شروع اعتصابات و تظاهرات حضوری فعال داشت و در محل سکونتش نیز با جمعی از دوستانش یک تشکل عملیاتی را برنامه ریزی کرد و در درگیری هایی که در منزل آیت الله خادمی برگزار شده بود حضور فعال داشت و حتی 48 ساعت هم زندانی شد. تعدادی از دوستانش در گروه نیز مجرح و دستگیر شدند. وی حتی در درگیری هایی که با نیروهای رژیم پهلوی داشتند دچار سانحه سوختگی شد. ولی به بیمارستان نرفت و درد را تحمل کرد تا همکارانش لو نروند. مدتی متواری بود. توسط ساواک گرفتار می شود و تا زمان پیروزی انقلاب در زندان بود. وی آنجا هم بیکار نبود و زندانیها را جمع می کرد و برای آنها دعا می خواند و آنها را با مسائل مذهبی آشنا می کرد. با پیروزی انقلاب به عضویت بسیج درآمد و شبها نگهبانی می داد، هنگام شنیدن فعالیت گروهکها در کردستان به آن منطقه رفت و مدت یک سال در آنجا خدمت نمود. در آن مدت سختی های زیادی را تحمل کرد تا جائی که یک مرتبه به محاصره نیروهای دشمن در می آید و بدون آب و غذا مقاومت می کند و از آب هایی که در زیر سنگها جمع شده بود می خورد تا اینکه از دست آنها نجات می یابد. غلامرضا در سال 1360 شمسی ازدواج کرد که حاصل آن سه فرزند دختر می باشد. وی در محل سکونت خود به همراه دوستانش انجمن اسلامی، کتابخانه، بسیج .... تشکیل داد و بیشتر وقت خود را صرف خدمت به مردم می کرد و با تشکیل بنیاد مستضعفان به این نهاد پیوست. با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به جنوب رفته، در عملیات مختلف شرکت کرد و خدمات زیادی انجام داد تا اینکه پس از عمری مجاهدت در راه اسلام و میهن در عملیات کربلای 5 در شلمچه در تاریخ 12/12/1365 دعوت حق را لبیک گفت و به شهادت رسید. پیکر پاک این شهید پس از تشییع با شکوه در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.

وصیت‌نامه شهید

قسمتی از وصیت نامه شهید غلامرضا جان نثاری

قسمتی از وصیت نامه شهید غلامرضا جان نثاری سلام بر پیامبر عظیم الشّأن اسلام، حضرت ختمی مرتبت، محمدابن عبدالله(ص) و سلام بر ائمه معصومین(ع)؛ سلام بر آقا امام زمان(عج) و سلام برامام امت، خمینی عزیز، چشم نظاره گر مهدی در سیمای ملکوتی؛ سلام بر شهیدان گلگون کفن و به خون آرمیده که با نثار جان خویش اسلام عزیز و غریب و مظلوم را زند ه تر، و آبروی انقلاب اسلامی را بیمه ساختند. سلام بر تمامی بندگان صالح خداوند که با تلاش شبانه روزی، جان و مال خویش را در راه نابودی ظلم و جور فدا می کنند. زندگی با آن نشیب و فرازهایی که داشته، تاکنون طی شده است. اگر خوبی بوده یا بدی، تلخ بوده یا شیرین، سخت بوده یا سهل، تمامش سپری شده است و برای انسان همین بس که از گذشته اش درس عبرت بگیرد. می خواهم علی رغم مسائل ذکر شده، این را بگویم که متاع دنیا قلیل است، مسائل دنیوی و مادی بهایی اندک دارند و زندگی اساساً زودگذر است. دنیا بازیچه ای بیش نیست و فلسفه آفرینش نیز تکامل انسان هاست، همچنان که خداوند م ی فرماید :" وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ " (الذاریات / 56) ما انسان و جن را نیافریدیم مگر برای این که مرا پرستش کنند. دنیا پلی است برای عبور به سرای جاودان؛ آری، خوشی های دنیا اگر خوشی باشد، زودگذر است و علایق و وابستگی ها و دوست داشتن ها نیز ناپایدار است. فقط و فقط آنچه می ماند و باید دوست داشت، خداوند بزرگ است، او که ازلی و ابدی است. آنچه که می ماند اعمال من و توست؛ بقیه هر چه هست می گذرد. پس برای توشه گرفتن از این دنیای فانی باید دست و آستین را بالا زد و به سوی میدان عمل وارد شد " الدنیا مَزرَعهُ الآخِرَهِ " دنیا کشتزار آخرت است بایستی خالصاً مخلصاً به وجه الله حرکت کرد، باید تقوی را پیشه خود ساخت و باید دقیقاً به مو به موی مسائل اسلام ایمان آورد و در مرحله عمل آنها را آویز گوش کرد؛ باید مطیع امر مولی بود. با این توصیف، من هر شب با ترس و دلهره می خوابیدم و در حالی که گوش هایم هر صدایی را میشنید، چشم هایم را می بستم و با خدای خویش از درون صحبت می کردم ؛ می سوختم می گریستم، ولی بروز نمی دادم؛ زیرا من عاشق خدا بودم و از آن می ترسیدم که در بستر بمیرم و یا این که به وسیله مرگ های غیرطبیعی از دنیا بروم و جز شرمساری و سرافکندگی چیزی باقی نگذارم. به هر حال از بس با خدای خود راز و نیاز کردم و درخواست نمودم که مرا از آن لجن زار دنیا نجات دهد، سرانجام دعایم مستجاب شد و به جبهه آمدم و حتی یک کلمه نیز از اینجا نمی توانم برایت بنویسم. دانشگاهی که بنیان گذارش محمد(ص) و رئیس مکتبش علی(ع) است، استادش حسین (ع) است و شاگردش ابوذر است. آری، تأسف می خورم که چرا خود را به بحث های پوچ و بی اساس که بدون شک به تهمت و غیبت و گناه منجر می شد، و همچنین به عنوانهای کاذبی که در اداره به ما میدادند و پایمان را به میز و صندلی بسته بودند، و دربست شده بودیم اصحاب میز، و این کار روزانه ما شده بود، عادت کرده بودم...

خاطرات و روایات

خاطره‌ای ثبت نشده است.