سهراب حسین نژاد
زندگینامه شهید
زندگی نامه بسم الله الرحمن الرحیم "إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ " در صبح گاه نهم آذر ماه سال ۱۳۴1 هنگام اذان صبح، زمانی که مؤمنین بار دیگر بر صراط خود یعنی "صلوه" حاضر می شدند تا شهادت خود را بر یگانگی معبود تجدید کنند، سهراب در یک خانواده پاک و روحانی در شهرستان مراغه دیده به جهان گشود و قدم بر شهادتگاه خود نهاد. شهید سهراب، دوران ابتدائی خود را در دبستان فتوحی و دوران راهنمائی را در مدرسه آصف در زمان خفقان پلیسی و ستم شاهی و زمانی که نشانه های طاغوت زدگی در گوشه و کنار کوچه و بازار و مدارس و حتی در برخورد مسئولین با دانش آموزان در زیر پا گذاشتن اصول متعارف اسلامی و انسانی کاملا مشهود بود سپری کرد و تحصیلات متوسطه را نیز در دبیرستان امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه) هم زمان با شروع انقلاب، شروع نمود. ایشان با زحمات طاقت فرسا، اطلاعیه های امام را در بین دانش آموزان پخش می نمود و چندین بار در مورد ماهیت رژیم پهلوی در دبیرستان سخنرانی کرد و به تذکر اولیاء دبیرستان به خانواده اش اعتناء نمی کرد و در پیروزی انقلاب با وجود سن کم، سهم به سزائی داشت . بعد از انقلاب اسلامی و همزمان با رشد بیشتر جسمی او، سجایای اخلاقی و امور روحانی و معنوی او نیز رو به اوج و تکامل بود و چون نافع بودن برای مخلوقات خدا و خود را فدا کردن در این راه، گذشته از تربیت خانوادگی، احتیاج به علم و تدبر و تحقیق دارد، نیازهای علمی، او را به سوی تحقیق و معرفت و شناخت اصول فکری و راه ائمه اطهارکشاند. علاوه بر خواندن دروس کلاسیک دبیرستان در اکثر برنامه های فرهنگی _ اجتماعی _ سیاسی شرکت جسته و در کلاس های درس با وجود کار زیاد اکثرا شاگرد ممتاز بود. به دنبال تجاوز رژیم بعثی عراق در سال ۵۹ به فرمان استکبار جهانی، او به فرمان امام از ابتدا در جبهه های حق علیه باطل حضور یافت و علاقه شدیدی به امام امت داشت. در چندین عملیات بزرگ مثل عملیات های طلوع فجر، رمضان، مسلم بن عقیل (ع) ، والفجر مقدماتی، والفجر۱، خیبر، کربلای ۵، کربلای۸، نصر ۷، و بیت المقدس ۵ شرکت نمود، و در عملیات خیبر زمانی که با هلیکوپتر عازم جزیره مجنون بودند هلیکوپتر، هدف راکت هواپیمای عراقی قرار می گیرد و سقوط می کند و سهراب هر دو پایش می شکند و بعد از چند ماه بستری در بیمارستان و تحمل رنج و مشقت، بهبودی حاصل می کند و دوباره برای یاری رساندن دین خدا و لبیک به ندای امام، به جبهه اعزام می شود و در عملیات نصر ۷ از ناحیه سر زخمی می شود. او در پشت جبهه لحظه ای آرام نمی گرفت، جوانی پاک و مومن و باتقوا و مدبر و اهل تحقیق و مطالعه بود و از درس خواندن لذت می برد، همان لذتی که آدم تشنه از آب خنک و گوارا می برد. او اسطوره نظم و انضباط بود. در برخوردهای خود، تبسمی پرمعنی و سازنده _ که حاکی از رفعت شأن و تبلور روحانی او بود _ بر چهره داشت. آرامش سخن و تأمل استمائی و سنجش در جواب و به جا سوال کردن او، از امور بارز اخلاقی وی محسوب می شد و تجربه زندگی ساز دیگران را در خدمات روزمره خویش دخیل می دانست. در سال ۶۵ به دانشگاه راه یافت و هنگام شروع ترم اول، به دنبال عملیات کربلای ۵ و اعلام نیاز، به جبهه ها شتافت و یکسال تمام در جبه بود. در سال ۶۷ به دنبال شرارت های دشمن در بمباران مناطق مسکونی و اعلام نیاز، در سوم رمضان، عازم جبهه های حق علیه باطل می شود و از آنجایی که عاشقان معبود را در این جهان خاکی قراری نیست و روحشان هوای پرواز از این قفس مادی را دارد، در ۲۳ خرداد ماه، به قله های مرتفع عشق الهی پرواز کرد و به دیار معشوق، عاشقانه پرکشید و شهید شد و به معراج دست یافت و مدت ۳ سال پیکر مطهرش در کوه های قوجار در منطقه عملیاتی ماووت عراق ماند و در آذر ماه سال ۷۰ در سطح شهرستان مراغه در میان انبوه مردم داغدار تشییع شد. او همیشه بر لب داشت: ما کاروانیم و دنیا کاروانسرا / کاروان کی کند جا در کاروانسرا یادش جاودان و راهش پر رهرو باد.
وصیتنامه شهید
وصیت نامه شهید سهراب حسین نژاد
وصیت نامه شهید سهراب حسین نژاد وصیت نامه "نوشته زیر تلفیقی از دو وصیت نامه است که یکی قبل از عملیات والفجر۱ و دیگری قبل از عملیات خیبر است و قسمتی دیگر گزیده ای از دست نوشته های شهید است که از جبهه برای برادرش نوشته بود" : بسمه تعالی گناه بسیار سنگین، فقط دل به رحمت و کرم تو بسته ام و گناهان من هر چه سنگین است ولی عفو تو والاتر از همه چیز است، اینک از تو می خواهم گناهان مرا ببخشی و در جوار دوستانت مقام دهی. خداوندا! پدر و مادر مرا بیامرز و به آنها صبر و استقامت در مقابل مصائب عطاء فرما. باید بخاطر بیاوریم زمانی را که در مرداب فساد و تباهی و چیرگی ظلمت غوطه می خوردیم و گاه گاه سر می کشیدیم تا دنیای نور را ببینیم از سرمان می زدند و تا ته مرداب عقب می نشستیم و فریادمان را نمی توانستیم بلند کنیم و صدای ما در صداهای وز وز پشه های مرداب مخلوط شده بود، آنگاه خداوند بر ما منت نهاد بوسیله مردی بزرگوار، حکیمی عارف، امامی قائد و پیشوائی بزرگ، ما را از این مرداب بیرون کشیده و در دریای شرف و عزت و بزرگواری و سیادت و استقلال و اسلامیت غوطه ورمان ساخت. وای به حال ما اگر با این دریا موج نزنیم که آنگاه باید در خود گندیده و امواج خروشان این دریای عظیم، ما را بیرون رانده و به صخره های سرد و خشن کرانه خواهد کوبید و آنگاه تا قرن ها، بی هوس خواهیم ماند و وقتی که به هوش آمدیم حتی نخواهیم توانست عظمت گذشته خود را به یاد بیاوریم. نکند ما آنقدر چسبندگی به این دنیا داشته باشیم که امور خداوند متعال و دین را رعایت ننموده و خود و مال و فرزند را بر خداوند ترجیح دهیم. بدانید که اینک دعای "یا لیتنا کنا معک" ما مستجاب شده است و اینک روز امتحان است. آیا نمی بینید حسین (ع) را که با پرچم خونین، بر فراز قله تاریخ هزار و چهار صد ساله مقاومت و ایثار و حماسه ایستاده و این قافله را می نگرد که بسوی او شتابان در حرکتند و منتظر است تا پرچم قافله را برافرازند. نکند ما از این قافله عقب بمانیم که در ذلت و خواری می افتیم. اسلام را از یاد نبرید، بر قافله کفر و ستم بتازید و بر امواج دریای ناملایمات بخروشید و کوه های آرام را با گام های خود، زیر پا نهید و فقط دل به نصرت خدا ببندید. ... چنان به جبهه دل بسته شده ام که گویا برای اینجا زاده شده ام، اصلا میل به پشت جبهه آمدن در روحم رسوب کرده و تبدیل به سنگ شده است. مثل این است که تمام سنگ ها و خاک ها نام برادرم "مقصود" را برایم می خوانند و دیگر اینکه شهادت بسبجی های مخلص _که بیرق فتح بر قله این کوه ها زدند_ دلبستگی آدم را به این سرزمین ها زیاد می کند. آدم احساس می کند که از بالای این کوه ها همه جای یخ ها را می بیند حتی همه جای تاریخ را نگاه می کند. تنها چیزی که برایم درد آور است حضور بسیجی های کم سن و سال در جبهه هاست، البته بودن آنها نشانه عزت و اقتدار و شهامت بچه های مسلمان است ولی از طرف دیگر یادآور جریان های تلخ تاریخ اسلام است که چگونه حضرت علی (علیه السلام) و ائمه معصومین توسط منافقین نتوانستند به اهداف عالیه خود برسند. (البته جامعه را به این اهداف برسانند.) برادرم! امروز تنها رجوی منافق نیست، بلکه منافق آن کسی است که در نماز جمعه حاضر می شود و "لبیک یا خمینی" می گوید اما چنان به لجن زار زندگی می چسبد که نمی تواند تکان بخورد. .... ای شما روبه صفتانی که به جلد میش در آمده و در این اداره و آن اداره، پستی برای خود کسب کرده اید، بخود بیائید و بدانید که اگر بخواهید کوچکترین قدی در مقابل فرزندان انقلاب علم کنید چنان بر سرتان خواهیم کوفت تا به اعماق زمین فرو روید . ما امروز می رویم اگر شهید شدیم این کلمات وصایای ما هستند. ما آنقدر خون خواهیم داد تا آمریکا و ایادیشان را در آن غرق کنیم. کار اصلی را خون های ما خواهند کرد و در روز قیامت از کسانی که در ریختن خون ما شریک بودند نخواهیم گذشت. ای شهیدان مفقودالاثر، ای پاسداران همیشه در سنگر، ای که جنازه هایتان چون آفتاب بر زمین کربلای ایران می درخشد، شاهد باشید، آنچه شرط امام است ما با این قوم گفتیم، بسوی شما می آئیم اگر گفتن حق جرم باشد ما مجرمیم، بگیرید و ما را به دار بیاویزید و اگر بر سردار به دهانمان لجام بزنید ما خط امام را فریاد خواهیم کرد. مگر آن مسلمان نبود که شمشیر کشید و به خلیفه گفت: "اگر کج رفتی با این شمشیر راستت می کنیم"؟ ما مقلدین امامی هستیم که فریادش، سکوت هزار و چهار صد ساله را شکست و خون حسین (علیه السلام) را به جوش آورد و در رگ های جوانان غیرتمند جاری ساخت و بر شب سیاه حمله برد و تاج ریشه دار و کهنه ستم را به آتش کشید و خاکستر کرد. شما می خواهید ما را در مقابل دیدگان اماممان نابود کنید؟ امام نخواهد گذاشت، او نخواهد گذاشت خون شهیدانی را که هنگام ریختن خونشان کلمه "خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار" را بر زبان جاری ساخته اند، پایمال کنید. این سخن ها که می گوئیم زبان خوش است، ما کسانی هستیم که به دنبال امام عزیز، ستون های سنگین طاغوت را فرو ریختیم و آمریکا را در منطقه شکسته ایم، مگر شما می توانید در مقابل ما بایستید؟ آری این زبان خوش است و "رُحَماء بَینَهُم"، وای به روزی که به زبان ناخوش با شما حرف بزنیم، می دانید زبان ناخوش یعنی چه؟ همان زبانی است که آتش می بارد و سرب می ریزد و قلب دشمن را می شکافد، یعنی همان زبانی که ما در طول این هشت سال با آمریکا و صدام سخن گفته ایم، کاری نکنیم که ما را در ردیف کفار قرار دهیم که آن وقت به خاک سیاه مذلت خواهید نشست. مگر این خون شهدا نبود که شما را به آن مقام رسانید؟ چرا خون شهیدان را پایمال می کنید؟ ما در سیمای شما طلحه ها و زبیرها و عایشه ها را می بینیم. امام، شتر شما را پی خواهد کرد. .... و اما پدرم از شما تشکر می کنم که در رسیدن به راه راست مرا یاری کردید و امیدوارم که با طلب آمرزش از خداوند برای اینجانب، مرا از عذاب خداوند برهانید. مبادا بخاطر اینکه فرزندت در راه خدا کشته شده است ناراحت شوی، آیا می خواهیم در ملک خداوند تصرف کنیم، ما که مالک جان خود نیستیم؟ مادرم باید توجه داشته باشند که هر آینه خداوند، بندگان خود را به امتحان می کشد، پس باید بسیار مواظب بود تا در این امتحانات، نمره قبولی دریافت کرد. باید همیشه به یاد داشته باشید که دین خدا از همه چیز عزیزتر است، حتی از پیامبر خدا نیز. پس ما باید عزیزترین را ارجح بدانیم و صبر چند روز و متحمل شدن سختی های این دنیا موجب رو سفیدی در برابر خداوند در روز محشر است، روزی که "لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُوْنَ" دنیا بسیار ذلیل و ناپایدار و آخرت محل اقامت و جاودانگی است. برادرم و دوستانم توجه داشته باشند که همیشه دنبال رو امام و روحانیت باشند که کنارگیری از آنها سقوط در پرتگاه نابودی و موجب ضلالت و ذلت دنیا و آخرت است و پیوند خود را با مسجد و نماز جماعت و قرآن و امام حفظ کنید. خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگهدار " آمین" و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته سهراب حسین نژاد
گالری تصاویر
خاطرات و روایات
خاطرهای ثبت نشده است.
دلنوشتهای ثبت نشده است.
افزودن دلنوشته جدید