شهید ناصرالدین باغانی
شهید

ناصرالدین باغانی

نام پدر: اصغر
دانشگاه: امام صادق علیه السلام تهران
مقطع: کارشناسی
رشته: معارف اسلامی
تولد: قم
تاریخ تولد: 1346/06/08
تاریخ شهادت: 1365/12/11
محل شهادت: شلمچه — شلمچه
عملیات: کربلای 5
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

شهید ناصرالدین در سال 1346 در یک خانواده روحانی در شهر قم چشم به جهان گشود. دوران کودکی را در دامن پر مهر و محبت مادری و تحت مراقبت پدری روحانی و آشنا به مسائل دین و تربیت صحیح اسلامی به خوبی سپری کرد و در همین اوان با قرآن مآنوس شد و آن را فرا گرفت. دوران ابتدایی و راهنمایی در سال 1360 با موفقیت به اتمام رسانید. و در کنار تحصیل به فعالیت های اجتماعی و فرهنگی هم علاقه مند بود، از جمله همکاری با پایگاه های بسیج و تدریس قرائت و تجوید قرآن برای برادران بسیج و همکاری با حزب جمهوری اسلامی ایران. با شروع جنگ تحمیلی خود را برای فراگیری آموزشهای رزمی مهیا و در نزدیک زمان عازم جبهه کردستان گردید، او از استعداد سرشاری برخوردار بود که دوره دبیرستان را به طور متفرقه یعنی با آمدن از جبهه امتحان می داد و با نمره بسیار خوب قبول می شد، تحصیلات دوره متوسطه خود را با موفقیت کامل به اتمام رسانید، شهید از نظر اخلاق و رفتار اسلامی در سطح بالایی قرار داشت و در منزل نهایت ادب و احترام را نسبت به دیگران داشت، او در آزمون سراسری رشته حقوق دانشگاه تهران با رتبه بالایی قبول شد، ولی به خاطر علاقه خود در دانشگاه امام صادق (ع) در رشته معارف اسلامی به ادامه تحصیل پرداخت ترم اول دانشگاه را با معدل 5/19 به پایان برد و در همان زمان از سنگر علم و تحصیل عازم میادین نبرد شد مجموعاً حدود 18 ماه در مناطق عملیات جبهه ها در مسئولیت های تک تیرانداز رزمی، آرپی جی زن، معاون دسته و تخریبچی انجام وظیفه نمود که در عملیات نیز مجروح شد از آنجا که دارای قدرت بیان و بینش دینی خوبی بودند بعنوان تبلیغات گردان انتخاب شد ولی آن شهید عزیز به اصرار خود در گردان رزمی شرکت کرد، او برای آخرین بار در تاریخ 1365 جهت عملیات به منطقه اعزام شد که در عملیات کربلای 5 در منطقه شلچه در تاریخ 11/12/1365 در خط مقدم جبهه در حالیکه مشغول خاموش کردن تیر بار دشمن بود در واپسین لحظات به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به دیدار معبود شتافت.

وصیت‌نامه شهید

وصیت نامه شهید ناصرالدین باغانی

وصیت نامه شهید ناصرالدین باغانی بسم رب الشهدا والصدیقین اینجانب ناصرالدین باغانی بنده ی حقیر در درگاه خداوندم چند جمله ای را به رسم وصیت می نگارم. سخنم را درباره ی عشق آغاز می کنم ما را به جرم عشق موأخذه می کنند گویا نمی دانند که عشق گناه نیست امّا کدام عشق؟ خداوندا معبودا عاشقا، مرا که آفریدی عشق به پستان مادر را به من یاد دادی امّا بزرگ تر شدم و دیگر عشق اولیه مرا ارضاء نمی کرد پس عشق به پدر و مادر را در من به ودیعت نهادی. مدتی گذشت، دیگر عشق را آموخته بودم امّا به چه چیز عشق ورزیدن را نه، به دنیا عشق ورزیدم به مال و منال دنیا عشق ورزیدم، به مدرسه عشق ورزیدم، به دانشگاه عشق ورزیدم امّا همه ی این ها بعدِ مدت کمی جای خود را به عشق حقیقی و اصیل داد یعنی عشق به تو. «یَومَ لا یَنْفَعُ مال وَلا بَنُون» فهمیدم که وقتی شرایط عوض شود «یَفِرّالْمرءَ مِنْ اَخیهِ و صاحِبَتهِ و بَنیهِ و اُمّهِ وَاَبیهِ» پس به عشق تو دل بستم بعد از چندی که با تو معاشقه کردم یک باره به خود آمدم ودیدم که من کوچک تر از آن هستم که عاشق تو شوم و تو بزرگ تر از آن هستی که معشوق من قرار گیری، فهمیدم در این مدت که فکر می کردم عاشق تو هستم اشتباه می کرده ام این تو بودی که عاشق من بوده ای و من را می کشانده ای اگر من عاشق تو بودم باید یک سره به دنبال تو می آمدم ولیکن وقتی توجه می کنم می بینم که گاهی اوقات در دام شیطان افتاده ام ولی باز مستقیم آمده ام حال می فهمم که این تو بوده ای که به دنبال بنده ات بوده ای، و هرگاه او صید شیطان شده، تو دام شیطان را پاره کرده ای و هر شب به انتظار او نشسته ای تا بلکه یک شب او را ببینی. حالا می فهمم که تو عاشق صادق بنده ات هستی، بنده را چه که عاشق تو بشود (عَنقا شکار کرکس نشود دام باز گیر) آری تو عاشق من بودی و هر شب مرا بیدار می کردی و به انتظار یک صدا از جانب معشوق می نشستی. اما من بدبخت ناز می کردم و شب خلوت را از دست می دادم و می خوابیدم! اما تو دست بر نداشتی و آن قدر به این کار ادامه دادی تا بالاخره منِ گریز پای را به چنگ آوردی و من فکر می کردم که با پای خود آمده ام وه چه خیال باطنی!! این کمند عشق تو بود که به گردن من افتاده بود. مرا که به چنگ آوردی به صحنه ی جهادم آوردی تا به دور از هر گونه هیاهو با من نبرد عشق ببازی. من در کار تو حیران بودم و از کرم تو تعجب می کردم. آخر تو بزرگ بودی و من کوچک!! تو کریم بودی و من ل‍ئیم! تو جمیل بودی و من قبیح، تو مولا بودی و من شرمنده از این همه احسان تو بودم. کمند عشقت را محکم تر کردی و مرا به خط مقدم عشق بردی، در آن جا شراب عشقت را به من نوشاندی و چه نیکو شرابی بود. من هنوز از لذت آن شراب مستم. اولین جرعه ی آن را که نوشیدم مست شدم و در حال مستی تقاضای جرعه های دیگر کردم امّا این بار تو بودی که ناز می کردی و مرا سر می گرداندی، پیاله ام را شکستی، هر چه التماس می کردم تا از حجاب ظلمانی بیاسایم نجاتم ندادی و زیر لب به من خندیدی و پنهانی عشوه کردی اکنون من خمارم و پیاله به دست، هنوز در انتظار جرعه ای دیگر از شراب عشقت به سر می برم. ای عاشق من!! ای اله من!! پیاله ام را پر کن و در خماریم نگذار. تو که یک عمر به انتظار نشسته حال که به من رسیده ای چرا کام دل بر نمی گیری؟ تو که از بیع و شراء متاع عشق دم می زنی، چرا اکنون مرا در انتظار گذاشته ای؟ اگر بدانم که خریدار متاعم نیستی و اگر بدانم که پیاله ام را پر نمی کنی، پیاله ی خود را می شکنم و متاعم را به آتش می کشم تا در آتش حسرت بسوزی و انگشت حسرت به دندان بگزاری. امّا شهادت چیست؟ آن گاه که دو دلداده به هم می رسند و عاشق به وصال معشوق می رسد و بنده ی خاکی به جمال زیبای حق نظر می افکند و محو تماشای رُخ یار می شود، آن هنگام را جز شهادت چه نام دیگری می توانیم داد؟ آن هنگام که رزمنده ای مجاهد، بسوی دشمن حق می رود و ملائک به تماشای رزم او می نشینند و شیطان ناله بر می آورد و پای به فرار می گذارد و ناگهان غنچه ای می شکفد، آن هنگام را جز شهادت چه نام می توانیم داد؟ شهادت خلوت عاشق و معشوق است . شهادت تفسیر بردار نیست .(ای آنانی که در زندان تن اسیرید، به تفسیر شهادت ننشینید که از درک قصه ی شهادت عاجزید. فقط شهید می تواند شهادت را درک کند.) شهید کسی نیست که ناگهان به خون بغلتد و نام شهید به خود گیرد، شهید در این دنیا قبل از این که به خون بتپد، شهید است و شما همچنان که شهیدان را در این دنیا نمی توانید بشناسید و بفهمید، بعد از وصل شان نیز نمی توانید درکشان کنید. شهید را شهید درک می کند. اگر شهید باشید شهید را می شناسید و گرنه آئینه ی زنگار گرفته، چیزی را منکعس نمی کند که نمی کند. برخیزید و فکری به حال خود بکنید که شهید به وصال رسیده است و غصه ندارد شهیدان به حال شما غصه می خورند و از این در عجیبند و حیرت می کنند که چرا به فکر خود نیستند. به خود آیید و زندان تن را بشکنید. قفس را بشکنید و تا سر کوی یار پرواز کنید و بدانید که برای پرواز ساخته شده اید نه برای ماندن در قفس، این منزل ویران را رها کنید و به ملک سلیمان در آیید . ای خوش آن روز کز این منزل ویران بروم رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم امّا امت مسلمان و شهید پرور ایران! پیرو امام باشید، نه در حرف، بلکه در عمل گوش دل به سخنان امام بسپارید و حرف هایش را بدون چون و چرا بپذیرید و کلاً در هر عصری امام خود را بشناسید. اکنون که حضرت صاحب الامر (عج) در پرده ی غیبت است، ولی فقیه عصر خود را بشناسید، اگر امام خود را شناختید گمراه نمی شوید و گرنه به چپ و راست منحرف خواهید شد. اسلام را از روحانیت مبارز و اصیل فرا بگیرید نه از قلم و زبان منحرفان. در این زمانه عده ای مغرض و جاهل پیدا شده اند که اسلام بدون روحانیت را تبلیغ می کنند به عبارت دیگر تز جدائیِ دین از سیاست هستند و می گویند که روحانیت در انقلاب شرکت داشتند و رهبری کردند و انقلاب پیروز شد خدا پدرش را بیامرزد ولی حالا بیایند و بروند و گوشه ی حوزه ها درس و بحث را ادامه دهند. این منحرفین را بشناسید و از صحنه ی انقلاب بدرشان کنید، این ها همان هایی هستند که با نام های مختلف امّا با یک ماهیّت مطهری را شهید کردند، بهشتی را با تهمت ها و فحشا ترور شخصیت و سپس با کینه ی شیطانی ترور فیزیکی کردند. این ها همان هایی هستند که اگر دست پلیدشان به امام برسد... این ها دشمن روحانیت هستند. روحانیت را نمی خواهند و می خواهند بین شما و روحانیت جدایی بیاندازند. آنان آن هایی هستند که قلب امام عزیز را بدرد می آورند. فقه جدید می سازند، با لباس روحانی، ولی دشمن روحانیتند. با لباس وحدت، تفریح وحدت می کنند. وحدت در چیست؟ وحدت در پیروی از کلام امام است. امّا نمی توانم موارد متعددی را بر شمارم که از فرمان امام اطاعت نکرده اند! آن وقت این را تحکیم وحدت می گویند. مردم مسلمان دشمن اسلام را بشناسید .جنگ با عوامل خارجی مسئل ه ی سختی نیست امّا این منافقان داخل هستند که از همه بدترند. منافقان از کفّار بدترند با جدایی از این منحرفان قلب امام را شاد کنید. مسئل ه ی دیگر این که در مصائب و مشکلات صبر کنید . «ان الله مع الصابرین » بهشت را به بها می دهند نه به بهانه، بهای بهشت سنگین استب های بهشت کالای عشق است، یعنی خون، کربلا رفتن خون می خواهد این کربلا دیدن ماجرا دارد. ماجرای کربلا ماجرای خون و قیام است. پیام را شما بدهید خون از ما. بدانید که « إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا» ما همه وسیله ایم، اصلاً این جنگ و این انقلاب و این برنامه ها چیده شده تا خدا در این بین دوستانش را به پیش خود ببرد و خالص را از ناخالص جدا کند. پس به صحنه بیایید و از خون شهدا پاسداری کنید، در کارهایتان نظم را رعایت کنید و بدانید که ان شاءالله پیروزید و به کربلا خواهید رفت. به مستحبات اهمیّت لازم را بدهید تا از شر شیطان در امان باشید. با انجام نوافل به خدا نزدیک شوید، مخصوصاً نافل ه ی شب . صبر را پیش ه ی خود سازید و بدانید اُمم پیش از شما سختی های بیشتری کشیده اند. با فساد و عوامل فساد مبارزه کنید چون دشمن می خواهد از همین راه ما را به اضمحلال بکشاند. از هم ه ی دوستان و آشنایان که ح قی در گردن من دارند طلب حلالیّت می کنم. پدر و مادر و برادران و خواهرم! بدانید بدون شما به بهشت قدم نخواهم گذاشت، بدانید همه ی با هم به بهشت رضوان خداوند خواهیم آمد. بدانید سعادت بزرگی نصیبتان شده است خدا نکند کاری بکنید که اجر خود را ضایع سازید. شما از این به بعد خانواد ه ی شهید هستید طوری رفتار کنید که در شأن و منزلت شما باشد. بدانید به جای شهید، خدا به خان ه ی شهید می آید . بدانید که من از دانشگاه امام حسین علیه السلام فارغ التحصیل شدم و مدرک خود را از دست مبارک آقا گرفتم . کلاس، کلاس عشق بود. درس، درس شهادت. تخته سیاه گستر ه ی وسیع جبهه های حق علیه باطل. گچ ها خون و قلم ها اسلح ه ی مان بود . والسلام

خاطرات و روایات

خاطره‌ای ثبت نشده است.