امیرابوالفضل سپهری
زندگینامه شهید
شهیدان عارفان سینه چاک عشقند و می روند تا شب را به تیغ ایما ن بردار زنند و فجر را و فلق را و شفق را و نور را به هدیه آورند و اینک ابوالفضل شهید ستاره ای دیگر است سوار بر شهید عرفا ن تا سیاره زمین را رها کند و بر بام فرا زین رضوان فرود آید و مائده فجر فتح مکه را برای دوباره تاریخ از بام کهکشان ایمان بر شیر مردان عرصه پیکار و دریادلان دشمن شکار نازل کند. آری شهید آتشی از عرفان الهی، ستونی از نور ماورائی، حرارتی از عشق ازلی، مسافری به سوی بی سویی و شهادت مقام به غایت است و کمال بی نهایت و اینگونه است که شهید انسان ساز است و جامعه پرداز، با آهنگ ملکوتی همساز است و با اولیاء الهی دمساز و دامنه این فراز دراز است و خود محتاج سوز و گداز و راز و نیاز. پاییز سال ۱۳۴۳ برای اولین بار این دنیای فانی را دید و از تاثر گریست. چهره پاک و نورانی او روز به روز شکفته تر می شد و نگاه هایش گویی متوجه افقی دوردست بود. چهار سالش نشده بود که اصول دین را آموخته و با لحن کودکانه اش سوره حمد را می خواند. علاقه به شنیدن قصه و خواندن کتاب داشت و از خواهرانش تقاضا می کرد که برایش سرگذشت امامان را بخوانند. پنج ساله بود که خواهرش وقتی زندگی حضرت امام حسین را برایش می خواند متاثر می شد و مظلومانه می گریست. دوران تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در دبستان و مدرسه راهنمایی علمی که از شعب جامعه تعلیمات اسلامی است گذرانید. در تمام کلاس ها شاگردی ممتاز بود و توجه آموزگاران را به خود جلب می کرد، معلم کلاس اولش این رباعی را درباره او سروده بود: آنجا که سخن ز دانش و فضل شود / بر خلق جهان لطف و خدا بذل شود بین همه کودکان شهر همدان / در هر قرین یکی ابوالفضل شود معلم ادبیات دوره راهنماییش سیدی بزرگوار و متدین و وارسته بود که امیر نسبت به آن مرحوم ارادت داشت او بارها می فرمود: من از چهره و نگاه های امیر نور و بارقه مخصوصی را حس می کنم و برای من یقین است که ان شاء الله از یاوران امام زمان (عج) خواهد بود و شخصیتی استثنائی می شود. در مهر ماه سال ۱۳۵۷در سال اول ریاضی دبیرستان ابن سینا مشغول تحصیل گردید. آن سال مقارن با بحبوحه انقلاب بود. وی همواره در بین تظاهرکنندگان بود و در جمع دانش آموزان انقلابی، عاشقانه شرکت می کرد. هرگاه بعضی از کوته فکران او را منع کرده و برحذرش می داشتند با لبخندی حاکی از تاثر و اظهار تاسف از طرز فکر آنان می گفت: در قبال دین مقدس اسلام و قرآن کریم وظایفی داریم که ان شاء الله باید انجام دهیم. پس از پیروزی انقلاب و گشایش مدارس و دبیرستان ها، ضمن ادامه تحصیل، مجدانه در بسیج های مساجد ثبت نام نموده و به آموزش اسلحه پرداخت و غالب اوقات بیکاری خصوصا تعطیلات تابستانی را در بسیج به سر می برد. سال 1359 در کلاس سوم دبیرستان مشغول تحصیل بود که حمله ناجوانمردانه کفار بعثی به میهن اسلامی شروع شد، فرمایشات امام بزرگوار خطاب به جوانان و این که لازم است در جبهه ها که واجب کفائی است از کیان اسلام دفاع کنند، او را واداشت که از تحصیل منصرف شود و برای آشنا شدن با فنون نظامی همراه سپاه پاسداران نهاوند به پادگان امام حسین تهران برود و پس از فراگیری مسائل نظامی و تمرین تیر اندازی، عازم جبهه "دزلی" شد و با ضدانقلاب های داخلی و حزب رستگاری که از طرف عراقی های پست تقویت می شدند، همراه برادران همسنگرش به مبارزه پرداخت. اوائل سال ۱۳۶۰ بود که از جبهه بازگشت و مدتی به تمرین دروس خود پرداخت و به عنوان داوطلب در امتحانات سال سوم رشته ریاضی فیزیک شرکت نموده و پس از قبولی در امتحانات برای حمله رمضان عازم جبهه جنوب گردید. در این حمله فرمانده گروه و جز پیشتازان بود که از ناحیه سینه مجروح شده و از جبهه برای معالجه با هواپبما به مشهد اعزام و مدتی در بیمارستان قائم مشهد بستری و پس از بهبودی و مراجعت به همدان در کلاس چهارم دبیرستان به ادامه تحصیل پرداخت. غالب شب ها به بسیج مدارس می رفت و به آموزش برادران بسیجی مشغول بود. در خرداد ماه سال ۱۳۶۱ امتحانات سال چهارم را با موفقیت گذرانید و با ثبت نام در سپاه پاسداران همدان عازم سرپل ذهاب شد و در جبهه غرب در "تپه شهید خضریان" فرماندهی تفنگ ۱۰۶ را به عهده گرفت. ضمن دفاع از اسلام و مبارزه با کفار بعثی و انجام وظایف شرعی در آن محل، در دو کنکور (تربیت معلم و دانشگاه ها) شرکت نمود و در هر دو پذیرفته شد و چون ابتدا نتیجه کنکور تربیت معلم و پذیرش او در رشته ریاضی که محل تحصیل آن در مدرسه تربیت معلم قزوین بود اعلام شد، به قزوین رفت و پس از ثبت نام و یکی دو روز حضور در کلاس، روح بلند پروازش که عاشق طیران به عالم لایتناهی بود آرام نگرفت و چون در کارهایش به استخاره معتقد بود، ادامه تحصیلش را در آنجا استخاره کرد و چون استخاره اش خوب نیامد انصراف داده. و به همدان بازگشت و بار دیگر به جبهه غرب رفت. روز آخر سال ۱۳۶۱ بود که در روزنامه ها نتیجه کنکور پزشکی معلوم شد، برادرش به وسیله تلگراف پذیرش او را در کنکور پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تبریک گفت و از وی خواست قبل از شروع کلاس ها چند روزی به همدان بیاید. وی پس از اطلاع به همدان آمد. بعد از ظهر روز سیزدهم فروردین ماه سال 1362 عازم تهران شد و پس از ثبت نام در دانشکده با شور و علاقه به تحصیل پرداخت. نیمه دوم مرداد ماه پس از گذرانیدن امتحان ترم اول که نمرات خوبی اخذ کرده بود، برای استراحت و تجدید دیدار به همدان رفت ولی او که عاشق رزمندگان اسلام بود برای دیدار آنان این بار به جبهه حاجی عمران و پیرانشهر و نقده رفت و تعطیلات بین دو ترم را در آن جبهه گذرانید (از تاریخ 62/6/2 تا تاریخ 63/6/28). با شروع کلاس های دانشکده به تهران بازگشت و به ادامه تحصیل پرداخت و ترم دوم را نیز با موفقیت گذرانید. روز پانزدهم بهمن ماه برای دیدار خانواده به همدان رفت و مطلع شد یکی از دوستان صمیمی اش که در حمله رمضان دیدگان خود را از دست داده، پس از ۱۹ ماه از قید اسارت بعثیان کافر آزاد شده و در بیمارستان تهران بستری است. روز بعد، پس از آگاهی از این موضوع برای دیدار نام برده و ثبت نام در دانشکده به تهران بازگشت و پس از دیدار از دوستش وثبت نام، نیمه شب هیجدهم بهمن به همدان مراجعت کرد. مدتی بعد متوجه شد که عملیاتی در جبهه غرب در شرف انجام است. پس جهت نبرد با دشمنان اسلام عازم پادگان ابوذر، سرپل ذهاب و از آنجا به "چنگوله" رفت. رفتار و حرکاتش آن روز بسیار جالب بود. گویی چون کبوتری سبکبال در حال پرواز است. هاله ای از نور چهره اش را تابان تر کرده بود. در پاسخ پدرش که از او می خواست فعلا از رفتن به جبهه صرف نظر نموده و در سنگر دانشگاه به ادامه تحصیل بپردازد تا شاید منشا خدمتی به هموطنانش شود، اظهار داشت که فعلا امام فرموده اند جبهه ها را پر کنید، وظیفه ماست که جبهه ها را خالی نگذاریم. وداع آن روز، رنگی دیگر داشت. پدرش هر بار که امیر به جبهه می رفت، دعای سفر در گوش هایش می خواند اما این بار به لکنت افتاده بود و دعا را بریده بریده می خواند. او را بوسید و بویید و به خدایش سپرد. و او رفت. گویی به قلب پدر و مادر الهام شده بود این دیدار آخرین است. پس از مدتی با تلفن اطلاع داد که برای گرفتن لباس هایش به اعزام نیرو بروند. پدر و مادر و برادرش بی اختیار به اعزام نیرو که در نزدیکی منزلشان بود رفتند بار دیگر تودیع نموده و او را بوسیده به خدایش سپردند. سه دستگاه مینی بوس حامل رزمندگان حرکت کرد که در یکی امیر با لبخندی شیرین نشسته بود و با حرکت دادن دست، آخرین خداحافظی را کرد. پدرش به دنبال مینی بوس اذان گفته به خدایش سپرد. در فاصله هیجدهم تا بیست و هفتم بهمن که مصادف با شب سیزدهم جمادی الاول بود در چنگوله فرماندهی گردا ن ۱۵۲ حضرت علی اکبر را به عهده داشت و پس از آمادگی با رمز یا زهرا (ع) در تپه "تقی مرده" که دشمن آنجا را به صورت دژی تسخیر ناپذیر از میادین مین، سیم خاردار عنکبوتی و حلقوی و کانال ها و سنگرها در آورده بود و به شدت تمام از آن دفاع می کرد. عملیات آغاز شد و او پس از عبور دادن نفرات در اثر اصابت گلوله ای به سرش از پا درآمد و به فیض عظمای شهادت نائل آمد و به لقاءالله پیوست و از زندان تن رها گردید. شهید سعید در هر کار پیشتاز بود. در فعالیت های سیاسی اش از گروه گرایی ها بیزار بود و عقیده داشت تنها در سایه اجرای اوامر و فرامین عالیه اسلام و امام می توان به سعادت رسید. در دبستان و دوره راهنمایی با تشکیل مجالس سخنرانی و شرکت در نمایش هایی که از عقاید مذهبی سرچشمه می گرفت، به ارشاد هم سالانش می پرداخت. همچنین در مجالس دعای کمیل و توسل و ندبه شرکت می کرد. غالبا در نمازهایش حالت خشوع داشت و در قنوات نمازهایش پس از دعا به جان حضرت بقیه الله الاعظم دعا می کرد: "اللهم ارزقتی توفیق الشهاده فی سبیلک" افراد ایثار گر را دوست داشت و از خواندن کتاب هایی که قهرمانان آن ها شجاعت شان را وقف رفاه همنوعانشان نموده و صفت عالیه ایثار را داشتند. لذت می برد. بعد از شهادتش دوستان همسنگرش از شجاعت و صمیمیت و خلوص و ایثار او حکایت ها می گفتند و شهامت و بی باکیش را که از ایمان سرچشمه گرفته بود می ستودند. شهید به سالار شهیدان عشق می ورزید و از همان کودکی چنان که اشاره شد برای مظلومیت او اشک می ریخت و در و مجالس سوگ آن بزرگوار بدون تظاهر شرکت می نمود. برای رفع گرفتاری ها، دست نیاز به درگاه بی نیاز می برد و از آستان قدس ربوبی استمداد می نمود. جهت آزادی دوست مجروح و اسیرش نذر کرده بود چهل شب نماز شب بخواند. روزی که به جبهه می رفت به خانواده اش گفت: "سی و پنج شب آن را خوانده ام، ان شاء الله بقیه را در جبهه خواهم خواند، اگر به شهادت رسیدم شما به جای من بخوانید." به سادات علاقه وافر داشت و برای روا شدن حاجاتش نذوراتی می نمود تا آنجا که آخرین نذر او به یکی از سادات برای آن بود که مانعی برای رفتنش به جبهه ایحاد نشود. نظر شهید درباره شهادت بسیار جالب توجه بود و آن را مقامی بس رفیع می دانست و در نمازهایش توفیق شهادت را از جدا تمنا می کرد. به پدرش می گفت: "من دو بار تا مرز شهادت رفته ام شاید دعای شما سبب شده که به این فوز عظیم نرسم." معتقد بود که شهادت عالی ترین معامله با خداست. بارها می گفت: " شهادت معامله نقدی است !" از اواخر سال ۱۳۵۹ علاقه ایی به دیوان حافظ پیدا کرده بود و اوقات افراغت خود را به خواندن اشعار حافظ و گاهی تفال با آن به سر می برد. تفالی را که از دیوان حافظ در ۲۱ رمضان المبارک 12/4/62 در خوابگاه دانشگاه نموده، به راستی جالب و بیانگر احساس درونی شهید است: بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم / مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست / بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت / تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم / کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار / این موهبت رسید ز میراث فطرتم من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش / در عشق دیدن تو هواخواه غربتم دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف / ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم دورم به صورت از در دولتسرای تو / لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان / در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم شهید یکی دو سه ماه بود که عشق به شعر گفتن پیدا کرده بود و با آن که مطالعه دروس دانشگاهی فرصت نمی داد، چند شعری سروده و در دفترش یادداشت نموده بود: الا بذکر الله تطمئن القلوب از آن ترسم که آتش برفروزد / میان خاک و خون ایمان نبود ترسم ز آنکه این دنیا بمیرم / از آن ترسم که توشه برنگیرم گردان فتح – پادگان ابوذر – بهمن 61 شخصیت بی نظیری که بیش از هرکس و هر چیز مورد علاقه شهید بود وجود نازنین رهبر انقلاب امام خمینی بود که علاقه و محبت او را از جملاتی که نسبت به امام نوشته و سفارشاتی که کرده باید سنجید: خمینی مظهر ایمان و تقواست. دلا خو کن بذکر حق که یکتاست / خداوندی که این عالم بیاراست همان ربی که کرد خلق عالم / همین عالم که نظم آن هویداست
وصیتنامه شهید
پیش نویس وصیت نامه شهید امیرابوالفضل سپهری
تاریخ: 1361/04/15
پیش نویس وصیت نامه شهید امیرابوالفضل سپهری تاریخ : 1361/04/15 بسم الله الرحمن الرحیم از یکی از چهارده معصوم (علیه السلام) روایت است که اولین قطره خونی که از هر شهید ریخته شود تمام گناهان آن شهید آمرزیده شود و اما خداوندا من با این بار گناه چکار کنم آیا من با این گناهان آمرزیده خواهم شد؟ امید من آن است که بتوانم با اهدا خون ناقابلم در راه دین در جرگه شهیدان درآیم و لطف و رحمت عظیمت شامل حال من گردد و گناهان من گنهکار آمرزیده شود. باری اکنون که مشغول نوشتن هستم به یاد زمانی می افتم که از انقلاب اسلامیمان بیش از یک سال و ماه نگذشته بود و ضد انقلاب دوباره تمامی شهرهای کردستان را به تصرف خود درآورده بود در آن زمان شبی با عده ای از برادران سپاه پاسداران همدان رفته بودیم در آن شب از برادرانی که داوطلب برای اعزام به دعهکلان شده بودند ثبت نام به عمل میآمد من و یکی از برادران که آن زمان همکلاس بودیم مردد بودیم چه کار کنیم آیا برای اعزام به دهکلان ثبت نام کنیم؟ یا نه، زمانی اندک به امتحانات درسی پایان سال باقی بود، به هر حال تصمیم گرفتیم که با قرآن استخاره کنیم بنابراین قرآن را برداشته و به خدمت برادر شهید محمدرضا فراهانی که در آن زمان مدیر داخلی سپاه بود رفتیم و از ایشان خواستیم که با قرآن برای ما استخاره کند و نیت مان را به ایشان گفتیم آن شهید بزرگوار ضمن اشاره به دو تن از برادران که در آن روز از سپاه همدان در دهکلان به شهادت رسیده بودند فرمود: فلانی صبر کن حالا نوبت شماها نشده است هر کس نوبتی دارد حتی نور هم نشده است صبر کن تا نوبتمان برسد. همه خواهیم رفت. چند ماه از آن ماجرا گذشت تا این که جنگ تحمیلی شروع شد و شهید فراهانی به جبهه رفت بیش از یکی دو هفته از آغاز جنگ نگذشته بود که خبر شهادت ایشان را شنیدم در مراسم تشییع جنازه آن شهید سخن او در گوشم پیچید که هر کس نوبتی دارد نوبت ما که برسد خواهیم رفت. با خود فکر کردم دیگر نوبت او شده بود تا ما که بازماندگان آنانانیم چه موقع نوبتمان برسد. به هر حال بعد از مدتی که به جبهه مریوان رفتم در آنجا یکی از بهترین دوستانم شهید ولی ساکی در دومین سالروز انقلاب به شهادت رسید و باز سخن شهید فراهانی در گوشم بود. آری هر کس نوبتی دارد. با خود گفتم امروز نوبت او بود تا روزی دیگر نوبت چه کسی باشد؟ اما دیگر زندگی بر من تیره و تار شده بود. هر چند روز یک بار خبر شهادت یکی از برادران را می شنیدم چه کار می توانستم بکنم جز این که چند قطره ای اشک سرد بر فقدان آنان بریزم. با خود فکر می کردم که خداوند هرگز مرا نخواهد بخشید که من در خانه بنشینم و برادران در جبهه به مبارزه مشغول باشند و به شهادت برسند. اما خداوندا آنان کسانی بودند که لایق شهادت بودند اما من گناهکار را به شهادت چه کار. اما خدایا باز به لطفت امیدوارم و آرزویم این است این بار که به جبهه رفتم هر چند غرق در گناه و معصیتم اما نوبتم شده باشد و با ریختن خون ناقابلم در راه ابقای دینت به جرگه شهیدان درآیم و ریختن خونم باعث آمرزش گناهانم شود. ان شاء الله. و اما سخنی با خانواده ام پدرم، مادرم امروز که این سخنان را می گویم از بسیاری از اعمال خود که نسبت به شما روا داشته ام بسیار پشیمانم و اما باز بر آن امیدم که شما که حقیقتا خیر و صلاح مرا در کلیه مراحل زندگی می خواستید اکنون باز با دعای خیر خود از خداوند متعال برای من طلب آمرزش کنید که در کل زندگیم فرزند خوبی برای شما نبوده ام و همیشه اسباب ناراحتی شما را فراهم می کردم. باری پدر عزیزم از آن زمانی که من خودم و شما ها را شناخته ام و به یاد دارم شما همیشه در عشق خاندان اهل بیت همیشه در سوز و گداز بوده اید و همیشه در مراکز حسینیه ها نقش فعال داشتید امیدوارم که از مولایت حسین بن علی بخواهی که شفیع من در روز محشر باشد، شب هایی که به حسینیه می روی در میان دعاهایت از خداوند منان برای من طلب آمرزش کنی، پدر عزیزم امیدوارم همانطور که از اول زندگیت به معنویات خیلی بیشتر از مادیات می پرداختی باز مادیات برای شما بی ارزش بماند و همیشه معنویات را بر مادیات ترجیح بدهی. و اما برادرم مهدی آقا امیدوارم که در زندگیت همیشه موفق باشی و همیشه معنویات را بر مادیات ترجیح بدهی و با تربیت صحیح و اسلامی عدنان پسرت فرزندی نیکو برای اسلام و کشور اسلامی تربیت کنی. و اما برادرم حسین روی سخنم با تو است حسین جان امیدوارم که اگر گاهی اوقات به طور فشار می آوروم که درست را بخوانی حال فهمیده باشی که منظور من خیر و صلاح تو بوده است و به هر حال اگر تو را ناراحت می کردم امیدوارم که مرا ببخشی و از سوی می خواهم به نمازت بیشتر اهمیت بدهی و همچنین به درست؛ زیرا کشور اسلامی ما به افراد مذهبی تحصیل کرده خیلی بیشتر احتیاج دارد تا به افرادی مذهبی اما بدون دانش. و شما خواهران بزرگم شمسی خانم و بدری خانم امیدوارم با تربیت فرزندانتان تحت تربیتی اسلامی و صحیح از آنان فرزندانی نیکو برای اسلام و این آب و خاک بسازید. و اما شما فخری خانم امیدوارم برای محصلینی که در آینده مربی آن ها خواهی بود معلمی صدیق و مهربان باشی و آنان را نسلی اسلامی و در عین حال با دانش بار بیاوری. و اما سخنی با دوستانم آقا سعید و آقا جلال و آقا رسول: و اما سعید جان امیدوارم که همیشه در زندگیت موفق باشی و امیدوارم آن روح مناعت طبع که در تو وجود دارد باعث سربلندیت در جامعه شود برای خانواده گرامیت آرزوی موفقیت در کلیه مراحل زندگی را دارم و امیدوارم همانطور که همیشه می خواستی بدون متکی بودن به افراد دیگر بر روی پای خود بایستی و با اتکا به خداوند متعال و با استفاده از بازوی خود در زندگی موفق باشی. اما شما جلال خیلی دلم میخواست که در جبهه با هم باشیم ولی افسوس که به علت مسئولیت هایی که در همدان داشتی نتوانستی با من به جبهه بیایی به هر حال امیدوارم که در جایی که خدمت میکنی همیشه موفق باشی. و اما شما آقا رسول از خداوند متعال برای شما و همسرت در کلیه مراحل زندگی مشترکتان خواهان موفقیت هستم امیدوارم که در کل مراحل زندگی موفق و سربلند باشی و اگر یادت باشد بعضی وقت ها که با هم صحبت میکردیم حرف های من باعث ناراحتی تو می شد، امیدوارم که حالا فهمیده باشی که غرض من از آن حرف ها فقط موفقیت و خوشبختی شما در زندگیت بود. در آخر خانواده ام و شما نزدیک ترین دوستانم را به خداوند متعال می سپارم و در پایان از خانواده ام و شما دوستانم می خواهم که از کلیه آشنایان و دوستان دیگر بخواهید که هر بدی که از من دیده اند ببخشند و برای من از خداوند طلب آمرزش کنند و در ضمن دوست عزیزم سعید جان از کلیه معلمین عزیز بخواه که هر بدی که از من دیده اند ببخشند و برای من از خداوند طلب آموزش نمایند. در پایان سخنم را با شعری از مولانا جلال الدین مولوی خاتمه می دهم. (گویا شعری است که در پایان آخرین وصیتش نوشته است.)وصیت نامه شهید امیرابوالفضل سپهری
وصیت نامه شهید امیرابوالفضل سپهری ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست به امید سر کویش پر و بالی بزنم این وصیت نامه سر تا پا گناه و تقصیر امیرابوالفضل سپهری است. امیدوارم که لیاقت پیدا کنم و به شهادت در راه الله نائل شوم و شهادت من مورد قبول حق گردد. از شما امت اسلام می خواهم که برای آمرزش گناهان من دعا کنید تا خداوند از سر تقصیرات من رو سیاه در گذرد. از پدر و مادر و کلیه کسانی که بر من حقیر حقی دارند می خواهم که من را حلال کنند. سلام مرا به امام (روحی له الفداه) این نور و روح جامعه اسلام و این فرزند علی (ع) و این حسین زمان ما برسانید هرگز او را تنها نگذارید. اوامر او را چون وحی بدانید و بدانید اگر لطف خداوند و رهبری این امام عزیز نبود انقلاب و اسلام این طور تداوم نمی یافت و اوست که باعث اعتلای اسلام و مسلمین شده است. از دانش آموزان حزب الله می خواهم که همانطور که سنگرهای رزم را پر کرده اند حفاظت سنگرهای دانشگاه و مدارس را فراموش نکنند زیرا همانطور که امام عزیز فرموده اند اگر دانشگاه ها اصلاح شوند جامعه اصلاح می شود. بر شماست که دانشگاه ها را پر کنید و تخصص های مورد نیاز مسلمین را بیاد بگیرید تا مسلمین از متخصصین منحرف و غیر متعهد بی نیاز شوند. پدر عزیزم، مبلغی پول و هر چه که دارم به حساب جبهه های جنگ واریز کنید تا به مصرف پیروزی اسلام برسد و کتاب های پزشکی و دانشگاهی مرا به کتابخانه دانشکده بدهید تا دانشجویان مسلمان از آن ها استفاده کنند. از امت اسلام می خواهم که جبهه ها را پر کنند و حراست از خون شهداء و دست آوردهای انقلاب را وظیفه خود بدانند. در خاتمه از اعماق وجودم و از ته قلب خدمت امام عزیز این روح و نور امت اسلام درود و سلام می فرستم و از خدا می خواهم که ان شاء الله امام روحی له الفداه را تا ظهور مولا مهدی(ع) و حتی در کنار آن حضرت سالم و پایدار بماند. عهد کردم گر از این ورطه غم جان ببرم یکسره سر به در درگه جانان ببرم پایکوبان و غزلخوان بد و صد و جد و طرب خویش را تا به در دوست به قربان ببرم سینه خویش کنم چاک و گریزان و دوان عرض خود را به در آصف دوران ببرم گرچه ره پرخطر و منزل مقصود بعید جان از این بادیه با همت نیکان ببرم (به امید زیارت کربلا و پیروزی) ملتمس دعای خیر امت – امیرابوالفضل سپهری
گالری تصاویر
خاطرات و روایات
خاطرهای ثبت نشده است.
دلنوشتهای ثبت نشده است.
افزودن دلنوشته جدید