شهید اسدالله نیازی شهرکی
شهید

اسدالله نیازی شهرکی

نام پدر: غضنفر
دانشگاه: دانشکده فنی شهید صدوقی یزد
مقطع: ------------------
رشته: راه و ساختمان
تولد: کیان
تاریخ تولد: 1342/03/02
تاریخ شهادت: 1364/10/28
محل شهادت: جزیره مجنون — جزیره مجنون
عملیات: —
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

شهید اسدالله نیازی در دوم خرداد سال 1342 در خانواده ای مذهبی و زحمتکش در شهر کیان پا به عرصه وجود گذاشت. پدری زحمتکش و مادری رن جدیده داشت. وی در همان اوان کودکی با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم کرد و هرگز تسلیم نشد. شهید از ایمانی قوی و نبوغی سرشار برخوردار بود. پدرش او را در هفت سالگی به دبستان فرستاد. او از ذوق و شوق فراوانی برخوردار بود و دوران ابتدایی را با موفقیت کامل همراه با تلاش و کوشش به پایان رسانید. وی همیشه همدم و هم صحبت مادرش در خانه بود و یاوری در صحرا برای پدرش. خانواده اش معاش زندگی را از کشاورزی تامین می کردنداز این رو شهید بیش تر دوران زندگی و نوجوانی را در صحرا به پدرش کمک می کرد به همین دلیل قلبی جلا یافته از حمیت و صداقت داشت. بعد از دوران ابتدایی مرحله جدیدی از تحصیل را در مدرسه راهنمایی زادگاهش آغاز کرد. در آن دوران نیز علاقه ای بس عجیب به درس خواندن داشت و با موفقیت کامل این مرحله را نیز پشت سر گذاشت. وی با برادران و خواهران رفتاری بسیار خوب داشت و آن ها را ارشاد می نمود. در این مدت توجه پدر و مادرش و اقوام خود را بیش از پیش به خود جلب نمود. بعد از دوره راهنمایی به هنرستان آیت الله منتظری رفت و شروع به تحصیل در رشته راه و ساختمان و تهذیب نفس پرداخت. در جریان پیروزی انقلاب نقش موثری داشت و همیشه در مسجد بود و در نماز جماعت شرکت می کرد و همه را به این امر مهم دعوت می نمود. شهید خیلی به فکر محرومان و بیچارگان بود و از بیکاری بیزار بود و برای همین یا در کلاس درس یا در مسجد یا در بسیج خدمت می کرد و اوقات فراغت را مطالعه با مطالعه می گذراند. شهید اکثر اوقات با خود خلوت می کرد و به فکر فرو می رفت. او چهره ای شاد و زبانی شیرین داشت چون پسر عمویش آیت الله نیازی شهید شده بود، اکثرا به خانه ی آن ها می رفت و به آن ها دلداری می داد. بعد از شهادت پسر عمویش برای اولین بار به جبهه رفت و مدت سه ماه در جبهه ماند و دفعه ی دوم در عملیات محرم شرکت کرد و در این عملیات مسئولیت بی سیم چی گردان امام سجاد را به عهده گرفت. وی هر بار که از جبهه برمی گشت به درس خواندن مشغول می شد تا این که موفق به اخذ دیپلم شد و در این موقع تصمیم گرفت به خدمت مقدس سربازی برود و پس از معرفی به گروهان ژاندارمری، معاف شد و به خانه بازگشت. شهید در تابستان همان سال در امتحانات کنکور دانشگاه در رشته راه و ساختمان و زبان ترتیب معلم شرکت کرد و بعد از آن به عضویت جهاد فارسان به عمران آن منطقه پرداخت. برای سومین بار به جبهه اعزام شد و در عملیات والفجر 4 به عنوان معاونت گروهان از گردان امام سجاد را به عهده گرفت. پس بازگشت از عملیات چون در کنکور شرکت کرده بود و در هر دو رشته پذیرفته شده بود تصمیم گرفت در رشته راه و ساختمان ادامه تحصیل دهد و به همین منظور به یزد رفت و مشغول تحصیل در دانشگاه فنی شهید صدوقی یزد شد. وقتی که در دانشگاه شهید صدوقی یزد بود دائم در فکر جبهه و جنگ بود و از بی تفاوتی ها رنج می برد. در تابستان سال 1364 به عنوان مسئول یکی از محورهای عملیاتی در جزیره بود. چون علاقه زیادی به طب داشت تصمیم گرفت که دیپلم علوم تجربی را نیز بگیرید و توانست در امتحانات سال 63 به صورت متفرقه شرکت کند و دیپلمتجربی را نیز دریافت نمود. دانشجوی شهیدمان از کودکی اهمیت خاصی به نماز خواندن می داد و علاقه زیادی به تفسیر و معانی قرآن داشت. صبح ها خیلی زود بیدار می شد و اکثر شب ها به نماز شب مشغول بود. ایشان چون از علم و تقوا بهره مند بود به عنوان مسئول انجمن اسلامی دانشکده شهید صدوقی یزد انتخاب شد. به قول برادران دانشجو وی به مسائل حساس بود و فقط رضای خدا را در نظر می گرفت و برای خدا کار می کرد. او همیشه دوست داشت که یک طبیب شود، این بود که در سال 1364در امتحان کنکور اعزام به خارج شرکت نمود و در رشته پزشکی در کشور هند پذیرفته شد و هنگامی که نتایج را اعلام کردند شهید در جبهه بود. او تکیه گاهی برای بسیج بود و در هر کاری پیش قدم می شد و برای انجمن اسلامی دانشکده نمونه ای از تقوا بود و همه دوست داشتند از اخلاق و رفتار او بهره مند شوند. هیچ کس را ناراحت نمی کرد و هر مشکلی را با منطق حل می نمود. در یزد همراه راهیان کربلا از دانشگاه عازم جبهه شد و در جزیره مجنون به عنوان فرمانده گروهان مشغول خدمت شد و بلاخره آن انتظاری که داشت و مدت ها آرزو می کرد و در دعای کمیل ها، در نماز شب ها از خدا می خواست را در روز جمعه مورخ 1364/10/28 را به دست آورد و به آرزوی دیرینه خود که همانا فدا کردن جان در راه معبود بود رسید و به ملکوت اعلا پیوست.

وصیت‌نامه شهید

وصیت نامه شهید اسداله نیازی شهرکی2
تاریخ: 1361/08/02

وصیت نامه شهید اسداله نیازی شهرکی2 تاریخ : 1361/08/02 بسم الله الرحمن الرحیم « قُلْ إِنَّ صَلَاتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ » «بگو همانا نماز من و پرستش من و زندگیم و مرگم از آن خداوند است.» خدمت پدرعزیز و بزرگوارم آقاى غضنفر نیازى سلام عرض می کنم. سلام من از کوهپایه هاى غرب خوزستان مى آید سلام من را قبول کن اى پدر عزیز، اى پدرى که در کودکى وقتى مریض می شدم با مادر دلسوزم مرا در آغوش مى گرفتید و به دکتر مى بردید. آن دکترى که باید چند صدها متر راه رفت. اى پدر اى اسطوره مقاومت و مصیبت ها و اى چهار گوشه خانواده، اى پدرى که تمام مسئولیت زندگى خانواده برعهده شماست من را ببخش. اى مادر عزیزم اى مادرى که شب ها کنار من مى‌نشستى و زمزمه مى کردى، من فکر مى کردم لالائى مى گویى من مى خوابیدم اما فکرم، عقلم نمى رسید که چه شبى بود، شبى بود که به خاطر من خواب به چشم راه نمى دادى، اى مادر شبى بود که اگر لازم مى شد جانت را فداى من مى کردى. اى مادرى که در دامن تو مثل رجائی ها و مثل بهشتى ها پرورش یافتند و فداى اسلام شدند. اى‌ مادر می دانم چه حالى دارى، می دانم چه مى گذرد برتو، احساس می کنم فکر نکنى یک موقع که من بى دردم و هیچ احساس نمى کنم که به تو چه مى گذرد. من می دانم که شما فرزند بزرگ کردى و حالا به امید ثمرش نشستید پس مادر اسلام را چه کنم؟ پس مادر جواب على اکبر را چه کنم؟ در این دنیا مى شود به هر نحوى شده زندگى کنیم، آیا اى مادر در روز قیامت هم همین طور است؟ نخیر روز قیامت باید پاى ترازوى عدالت حاضر باشیم و محاکمه شویم. اى مادر مى دانم جوان دادن سخت است، مى دانم این مصیبت ها سخت اند، اما مادر چه کنم که اسلام واجب تر است. مى دانم که قرآن واجب تراست. امیدوارم مادر مرا ببخشید. من مى روم خداحافظ. و تو اى برادرم ذبیح الله تو باید مثل زین العابدین خطبه بگویى و مردم را ارشاد کنى. تو باید مثل على حسین من را یارى کنى، اى برادر اى ذبیح الله اى بزرگم من را باید ببخشید شما خیلى بزرگ هستید من نمى دانم با چه زبانى بگویم دستم حرکت نمى کند که روى این کاغذ بنویسم‌. خودت مى دانى که اسلام واجب تر است، مى دانى قرآن واجب تر است. برادر مرا ببخش اگر یک موقعى دنبال حرف شما نرفتم اگر موقعى بدى دیده اید مرا ببخشید که این شما هستید که مرا مى توانید در قبر راحت‌گذارید. این شما هستید که مى توانید روحم را نورانى تر کنید. مرا ببخش برادر بزرگم ذبیح الله من مى روم به امید خدا خداحافظ. اى برادر عزیزم حفیظ الله ‌مى خواهم سربازى باشى که بتوانى راه مرا ادامه دهى و پیام مرا به جهان برسانى. اگر برادر از من بدى دیدى مرا ببخش شما یک سرباز خدا هستید، شما یک پیام آور شهید هستید، شما خیلى مسئولیت دارید مرا ببخشید خداحافظ حفیظ الله برادرم. و شما اى خواهرانم اى زینب هاى زمانم مرا ببخشید، من خیلى غریب هستم مرا ببخشید. بر شما خواهرانم سلام مى رسانم و مى خواهم که مرا ببخشید و از خدا موفقیت شما را خواستارم ماه بیگم، صدیقه، نسرین، احترام سلامتان مى رسانم مرا ببخشید خداحافظ. سلام بر شما خلیل، عادل که ان شاءالله شما ادامه دهنده راه برادرتان مى شوید خدا شما را حفظ کند. براى اسلام عادل درست را خوب بخوان اى رجائى آینده درست را خوب بخوان. هر سال قبول شو و به کلاس بالاتر برو. 1- مقدارى پول از اسکندر شاهوردى مى خواهم از او بگیرید خرج کنید. 2- مقدارى پول به حاج محمد بدهکارم بدهید. 3- سه ماه نماز بدهکارم که 15روزش ‌را شهین ‌بخواند، یک ماه صدیقه بخواند و یک ماه نسرین و15 روز هم احترام بخواند. 4- روزه هم یک ماه بدهکارم که 10روز صدیقه، 10روز نسرین، 10روز هم احترام بگیرند. 5- مراکنار سنگى براى آیت الله در گلستان شهدا مى اندازید به خاک بسپارید. 6- مادر و پدرم و برادر بزرگم ذبیح الله جنازه من را باید ببینند و بعد به خاک بسپارید. 7- از تمام برادرانم، خواهرانم، مادرم، پدرم‌، فامیل هایم مى خواهم که اگر گریه مى کنند با صداى خیلى کم که کسى نفهمد که شما گریه مى کنید گریه کنند. لازم نیست با صداى بلند گریه کنید. 8- بعد از شهادتم شب اول، دوم، سوم کسى حق ندارد بیاید خانه ما هرکس مى خواهد بیاید روز هفتم و روزهاى دیگر که مجلس ختم در مسجد مى گیرند بیایند و مى خواهم که این وصیت را در پوستر چاپ کنید و به در و دیوار بزنید که همه بفهمند هیچ کسى حق ندارد بیاید خانه ما فقط عمویم نعمت الله و رمضان دیگر هیچ کس نکند بیاید که روز قیامت جلوى شما را مى گیرم و هرکس که باعث شد که این وصیت را مردم نفهمند من روز قیامت جلوى او را مى گیرم. 9- از همه دوست و آشنایان براى من حلالیت طلب کنید. (برادرم ذبیح الله یک کتاب از نورالله نکوئى گرفته ام اسمش را نمی دانم از او بپرس وکتاب را بده.) برادر شهید شما اسدالله نیازى 61/8/2

وصیت نامه شهید اسداله نیازی شهرکی

وصیت نامه شهید اسداله نیازی شهرکی به نام ا لله پاسدار حرمت خون شهیدان. به نام آن کسی که به من هستی بخشید و به من انسانیت بخشید و به نام آن کسی که به من توفیق جبهه رفتن عطا کرد و امیدوارم که ان شاءالله توانسته باشم مسئولیت و دینی که بر گردنم بود خوب اداء کرده باشم و شهادت می دهم به یگانگی و واحد بودن خدای منان و شهادت می دهم که پیام آور و دریافت کن وحی از طرف خدا کسی جز محمد صلی الله نیست و شهادت می دهم به پاک و منزه بودن و معصوم بودن و بی گناهی امامان عزیزمان از امام علی علیه السلام تا مهدی (عج) . سلام و درود بی پایان بر ائمه معصومین ستارگان تابناک ولایت و امامت و سلام و درود بی پایان بر انبیاء خدا به خصوص پیامبر بزرگ اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلام و درود بر فرمانده کل قوای اسلام در سراسر جهان مهدی امام زمان و سلام و درود بر نائب بر حقش خمینی بت شکن فرمانده کل قوای اسلام به خصوص قوای ایران و سلام و درود بر خانواده های محترم شهدایی که عصای دست این ملت هستند و سلام و درود بر امت شهید پرور که هر چه زمان می گذرد به صفت شهید پروریشان افزوده می شود یعنی این که هر چه شهید می دهند مستحکم تر می شوند. خانواده ای که یک شهید می دهد دیگر جایش نمی نشیند خونش به جوش می آید سرپرست خانواده روانه جبهه می شود، فرزندهای پسر او روانه جبهه می شود و فرزندهای دختر او با مادرشان روانه کارگاه های همگام با جبهه می شوند و همه با هم در کاری که وارد هستند از انقلاب حفاظت می کنند که واقعا من خجالت می کشم و شرم می کنم از این که بخواهم چیزی وصیت کنم. خدا شاهد که جمله ای که نوشتم از صمیم قلب بلند شد و از روی اخلاص عملم است. برادری در جبهه چشمانش را از دست می دهد خدا را شکر می کند و از خدا می خواهد و می پرسد که آیا من لیاقت شهید شدن را ندارم؟ نمی دانم آیا خدا گناهان مرا بخشیده یا نه؟ خدایا من رو سیاه هستم، خدایا من لیاقت ملاقات را نداشتم، امام فرمود که این وصیت نامه ها هستند که انسان را می لرزاند. به خدا قسم که واقعا لرزه به اندام می اندازد البته اگر که انسان احساس کند. برادران و خواهران عزیز وصیت نامه را که می خوانید با اندیشه و فکر گوش بدهید و بخوانید. نکند یک موقع همین طور سرسری بگیرید. به خدا قسم مسئول هستید و من فردای قیامت از شما می خواهم . مادر جان سلام، پدر جان سلام، امیدوارم که سلام من حقیر را بپذیرید و امیدوارم که پدر و مادر مهربانم حالتان خوب باشد. و از پدر و مادر و برادران و خواهرانم که همچون زینب (س) هستند می خواهم وقتی وصیت نامه را می خوانند، گریه نکنند و فقط گوش بدهند که من چه نوشته ام. اگرمن شهید شدم در شهادت من گریه ی زیاد نکنید و اگر می خواهید به حال خودتان گریه کنید آن هم شب گریه کنید که همه خواب هستند. و پدر جان و مادر جان و برادران عزیزم و خواهران مهربانم من گریه ندارم، شهید شدن من گریه ندارد چون من امانتی بودم از طرف خدا پیش شما و خدا حالا امانتش را خواست و گرفت خیلی ناراحت هستی از این که امانت خودش را گرفته؟ باید خوشحال شوی که امانتش را از شما گرفت و شما مسئول هستید و شما مسئولیت تان سبک تر شد. خلاصه پدر و مادر عزیزم قوت قلبم دیگر سفارشی نمی کنم. خیلی خیلی مواظب خودتان باشید شیطان هر لحظه در کمین است و پرهیزگار باشید تا خدا شما را یاری کند. پدر عزیزم، مادر مهربانم نماز را اول وقت به پا دارید که ثوابی بسیاردارد. حتما برادرها و خواهرها را وادار کنید نماز بخوانند اگر نماز نخوانند زندگی آتش می گیرد و می سوزد. پدر مادر بزرگوارم، نمازگذار باشید نه نمازخوان یعنی که تمام افراد خانه باید نماز بخوانند اگر همه نماز بخوانند و یکی نماز نخواند خدا دیگر به آن خانواده نظر نمی کند و برکت از آن خانواده می رود . پدر جان و مادر جان، ایمانتان را به خدا راسخ کنید و محکم و قوی باشید و به خدا توکل کنید تا در کارهایتان خدا شما را یاری کند. مادر مهربان و پدر بزرگوارم، هرجا که می روید سعی کنید کم تر حرف بزنید اگر حرف می زنید غیبت نکنید که خیلی خیلی بد است و این زبان مثل مار سیاه است و باید مواظبش باشیم همین زبان انسان را به خدا می رساند و همین زبان انسان را از بین می برد و فاسد می کند. پدر و مادر و برادران و خواهران عزیزم اگر خدا شهادت را نصیب من کرد همه شما را ان شاءالله شفاعت می کنم و شما ما را از یاد نبرید یعنی شرط شفاعت از یاد نبردن است . هر هفته شب جمعه مادر جان بیا سر مزارم و بخوان سوره حمد را با یقین و صدای خیلی آهسته گریه و زاری کن طوری که کسی متوجه نشود که تو مادر من هستی فکر کند تو رهگذر هستی. مادر جان می خواهم فردای قیامت مظلومیت خود را به فاطمه نشان بدهی و به خدا توسل پیدا کنید. ای برادران و خواهران و ای همشهریان، شما را به نظم و تقوا در کارها وصیت می کنم و از شما می خواهم این دو وصیت حضرت علی (علیه السلام) را سرحوله کارهایتان قرار دهید. ای برادران عزیزم تمام وقتتان را صرف جمع کردن پول نکنید مال دنیا و پول جمع کردن هیچ ارزشی ندارد. فردای قیامت پول به دردت نمی خورد فردای قیامت کم می آوری و موقعی هم که از دنیا می روی چند متر پارچه بیش تر با خودت نمی بری. اگر کسی یقین و ایمان به این جمله ندارد می تواند امتحان کند و ببیند که من با چه چیز دارم می روم. ای خاک بر سر آن ها که فکر می کنند که با خود می توانند چیزی ببرند و فردای قیامت پول شفاعت نمی کند نماز است که شفاعت می کند. به خدا قسم من حالا که از دنیا نرفتی اعلام خطر می کنم و فردای قیامت خیلی خیلی پشیمان می شوید و آن موقع دیگر کار از کار گذشته است خلاصه فکر کنید و به حال خودتان زار زار گریه کنید و چند کلمه سخن هم با هم سن های خودم دارم و عرض می کنم که ای برادر دیگر بس است از حالت بی تفاوتی بیرون بیایید تقریبا شش سال است که از انقلاب می گذرد هنوز بی تفاوتی به خدا ننگ است. برادرها نیایید سر کوچه ها و پهلوی همدیگر بنشینید و از پشت سر مردم غیبت کنید آقا جان بلند شو و برو دنبال کارت که خیلی متاسفم برایت. ای برادران مساجد را پر کنید و نگذارید مساجد خالی بماند و نماز را به جماعت به پا دارید. ای برادرها ذکر خدا زیاد بگویید تا دلدار شوید و قلبی استوار به دست آورید برای این که در برابر مصیبت ها و گرفتاری ها مقاومت کنید چون فردا باید صلاح مرا بردارید و بروید سراغ قدس عزیز. و برادرها نگذارید مسجد در محله ما غریب بماند فردای قیامت مسجد است که شاهد باشد. برادرها تا وقت نگذشته است فکری به حال خودتان بکنید و خودسازی را شروع کنید. ای برادرها وصیت می کنم، وصیت می کنم به این که گوش به فرمان امام باشید جوهایی است که انسان را به باد فنا می برد قدر این امام را بدانید که الحق امام است. و ای برادران رزمنده ای که به جبهه می روید خدا حفظتان کند وقتی برگشتی حالت جبهه را در خودتان زنده نگه دارید و ادامه زندگی بدهید اگر مدرسه می رفتی باید دلگرم تر به مدرسه بروی نه این که سرد بشوی و بگویی من دیگر می روم جبهه. به خدا قسم خدا خوشش نمی آید از کارهایتان. مواظب باشید برادران رزمنده امر به معروف و نهی از منکر یادتان نرود اطلاعات بیست میلیونی یادتان نرود که مسئولیت بر گردن داری . و وصیتی باز با پدر و مادر قوتان قلبم مواظب خلیل و علی رضا (عادل)باشید که این ها باید جای ما را پرکنند خیلی خوب با آن ها رفتار کنید بچه را هیچ موقع نزنید و سرش فریاد نکشید و از آن ها بخواهید بروند دنبال درس که ان شاءالله فردا برای اسلام پزشک و مهندس انقلابی بشوند. آن ها را تشویق کنید به آن ها بگویید دروغ نگویند، صداقت داشته باشند. پدر جان دیگر وصیت نمی کنم خیلی خیلی مواظب باش که این ها ان شاءالله فردا دانشمند بشوند. و از پدر، مادر و برادرانم و خواهرانم می خواهم که مرا ببخشند و اگر من بد اخلاقی کردم در خانه به خوش اخلاقی خودتان ببخشید چون من موقعی آرام می گیرم که شما مرا ببخشید و از خواهرانم می خواهم که حتما مرا ببخشند و وصیتی با مادرم دارم که حتما هر هفته برو نماز جمعه و خواهرانم تنها نروند هر کجا می روی آن ها را با خود ببر. و مادر برای دومین بار ببخش که من خیلی ناراحت هستم که حقی که بر گردنم داشتی خوب ادا نکردم و از تمام مردم می خواهم که برای هفته و چهلم و سال و سالروز به منزل ما نیایند و برای پدر و مادر من مزاحمت ایجاد کنند من راضی نیستم و حتما این را به آن ها بگویید اگر کسی مانع شد فردای قیامت باید جواب من را بدهد. و وصیتی با برادران عزیز بزرگترم دارم ذبیح الله و حفیظ الله سلام عرض می کنم و بعد از سلام وصیتم به برادران عزیزم هر موقعه می خواهید عروسی بکنید عروسی بکنید و یک موقع نشود شهادت من باعث عقب افتان ازدواجتان شود و اگر ازدواج کردید به شما تبریک می گویم بعد از چهلم من حتما اگر می خواهید این کار را بکنید تا دشمن سرکوب شود ان شاءالله . و برادران عزیزم و پدر و مادر مهربانم هر موقع که می خواهید گریه کنید برای حسین (ع) زهرا گریه کنید. مادر جان از این ناراحت نباش که فرزندی دادی دعا کن که خدا مقام شهید به فرزندت عطا کند وقتی انسان کاری را برای خدا شروع کرد هر چه مقاوم بیاید خوش آید. مادر مهربان تمام شهید شدن ها، تمام مفقودها، تمام اسیر شدن ها همه سرنوشتی است که نوشته شد و هر چه خدای عزوجل می خواهد همان است. مادر جان ظاهرا جسمت ناراحت می شود ولی باور کن روح و درون شما خوشحال است و از این کار لذت می برد. قلب جایگاه خدا است. پدر و مادر به شما وصیت می کنم که قلب تان را سفید کنید و شیطان را از قلبتان بیرون کنید تا خدا در قلبتان جایگزین شود. خوب مادر جان موقعی که من می خواستم به جبهه بیایم مرا به خدا سپردی و من هم خودم را در اختیار او گذاشتم و گفتم خدایا من در اختیار تو هستم و خودم را در اختیار تو می گذارم هر کاری که صلاح خودت هست انجام بده و خدا آن کسانی که بسیار دوست می دارد برای آن ها بلا زیاد می فرستد و آن ها را آزمایش می کند خوش به حال آن کسانی را که بسیار دوست می دارد برای آن ها بلا زیاد می فرستد و آن ها را آزمایش می کند. خوش به حال آن کسانی و آن خانواده هایی که در این امتحان قبول می شوند. مادر جان و پدر جان شما را به حسن ظن وصیت می کنم و از شما می خواهم که واقعا تمام کارهایتان را برای رضای خدا بکنید و انجام وظیفه کنید. پدر جان و مادر جان مسئولیتی بس سنگین بر عهده ی شماست و شما باید خوب این مسئولیت را ادا کنید. تربیت فرزند خیلی مهم است و ممنون و سپاس گذارم که شما توانستید مرا این طور تربیت کنید که لیاقت جبهه آمدن را به دست آوردم و امیدوارم که حقتان را حلال کنید و مادر امیدوارم که شیرتان را حلال کنید تا رو سفید بمانید پیش فاطمه زهرا (س) . پدر جان مواظب باش درآمدی که به دست می آوری خدای ناکرده ذره ای نامشروع و حرام مخلوط درآمدتان نشود که خیلی خطرناک است و همه مال و درآمد از بین می رود . یک بار یک نفر که اهل اصفهان بود تصمیم می گیرد که برود حوزه و درس بخواند. خلا صه راه می افتد می رود نجف اشرف (عراق) و در حوزه درس می خواند و دیگر سراغ پدر مادر نمی آید و خانواده او تصمیم می گیرند بروند و او را بیاورند. رفتند سراغش و او را پیدا کردند و به او گفتند بیا و حالا دیگر عروسی کن. خلاصه او را راضی کردند و این بنده خدا را آوردند به اصفهان و وی عروسی کرد. بعد از عروسی به نجف اشرف بازگشت که ادامه تحصیل دهد. بعد از چند سال پسر بچه ای به دنیا آوردند و این پسر بچه بزرگ شد که دیگر می توانست بیاید بیرون حیاط و در کوچه بازی کند در همین موقع یک نفر که سقا بوده می رسد و مشک پر از آبی نیز بر دوشش بوده است و این سقا می خواسته که به شهر برود و این آب را بفروشد و امرار معاش کند. وقتی به پسر بچه رسید پسر بچه کارد داخل مشک کرد و مشک را پاره نمود و تمام آب ها بیرون ریختند .خلاصه مرد آمد پیش پدر پسر بچه و جریان را گفت و شکایت آن پسر را کرد. پدر آن پسر مرد را راضی کرد و او را روانه کرد و سپس پیش همسرش رفت و گفت من از خودم خاطرم جمع است بگو ببینم تو چه کار کرده بودی که این پسر این طور شده است. گفت نمی دانم گفت بیش تر فکر کن و بگو خلاصه فکر کرد و یادش آمد که در موقع حاملگی می رود سر جوی آب لباس بشوید سوزنی به درون سیب فرو می کند تا طعم سیب را بچشد و شوهرش نیز نتیجه می گیرد که یک نوک سوزن مال حرام تبدیل به کارد می شود و کارد داخل مشک می شود . و ای پدر و ای مادر و ای قوم و اقاربم در شهادت من جامه سیاه به تن نکنید و به قلبتان جامه سفید بپوشانید و در پایان وصیتم از پدر و مادرم می خواهم که تمام دوستان و آشنایان که از دست من ناراحت هستند را راضی کنند و بگویند که مرا ببخشند و پدر جان از شما می خواهم که بروید از پسر عمو صفر (حاج حسین) هم طلب بخشش کنید و بگویید که ان شاءالله ما را ببخشد تا خدای بزرگ آن ها را ببخشد و فردای قیامت امام حسین (ع) آن ها را شفاعت کند و پدرجان من 1200تومان از اسکندر شاهوردی طلب دارم بگیرید و یک مقداری به حاج محمد بدهکارم بدهید و دقیق نمی دانم یک 600 یا 700تومان (یادم نیست دقیق) به جهاد فارسان بدهکارم و آن را هم بپردازید. پدر و مادر مرا ببخشید، برادرم ذبیح الله و برادرم حفیظ الله و برادران کوچکم امیدم، علی رضا (عادل) و برادر عزیزم نور چشمم خلیل، خداحافظ. وصیت هایم یادتان نرود. خواهرانم مرا ببخشید، خواهرم بزرگم مرا ببخش خواهر کوچک ترم مرا ببخش، خواهر مرا ببخش و خواهر کوچک کوچکم مرا ببخش. خدا یار و نگهدار شما باشد، خدا شما را برای اسلام حفظ کند و امیدوارم خوب انجام وظیفه کنید و در پایان هم به عمو نعمت الله هم سلام برسانید و بگویید مرا ببخشد و از زن عموی عزیزم (مادر شهید نعمت الله) هم می خواهم ان شاءالله ببخشد. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار خدایا به ما بندگی عطا کن. والسلام علیکم و رحمه الله برادر کوچک و دعاگوی شما اسداله نیازی از شما می خواهم که چکیده وصیت وصیت نامه را برای مردم در تشییع جنازه ام بخوانید.

خاطرات و روایات

خاطره‌ای ثبت نشده است.