شهید کاظم نوراللهیان
شهید

کاظم نوراللهیان

نام پدر: عباس
دانشگاه: امام صادق علیه السلام تهران
مقطع: کارشناسی
رشته: معارف اسلامی و تبلیغ
تولد: مشهد
تاریخ تولد: —
تاریخ شهادت: 1365/10/04
محل شهادت: جزیره بوارین — جزیره بوارین
عملیات: کربلای 4
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

شهید کاظم نوراللهیان در سال 1344 در یکی از محله های مستضعف نشین مشهد به دنیا آمد. دوران دبستان را در مدرسه مذهبی جوادیه با رتبه بالایی به پایان رساند. با شروع انقلاب با وجود 13 سال سن به برکت اسلام جرقه ای در ذهنش پدید آمد که تمامی 8 سال بعد زندگی اش را روشن نمود. با شهادت برادرش علی در سال 1359عزم او راسخ تر شد. دوران راهنمایی را در مدرسه شهید اندرزگو پشت سر گذاشت. با فعالیت های مذهبی و فرهنگی در کتابخانه، انجمن اسلامی، برپایی نمایشگاه و ... حتی سخنرانی های پرشور همراه بود. در سال 60 وارد دبیرستان شد و در آن حال با همکاری در ارگان های انقلابی، سپاه پاسداران، و انجمن دبیرستان ها اردویی به نام هجرت متشکل از 45 نفر مهاجر فداکار برای راهنمایی فرزندان محروم ترتیب داد و جذب آن ها به انقلاب اسلامی، راهی کردستان شدند. این مهاجران دانش آموز، ضمن تحصیل مشغول به تبلیغ فرهنگ اسلامی شدند. از جمله فعالیت های او برگزاری مراسم و راهپیمایی در روزهای مهم، برپایی نمایشگاه و ... بود. از ابتکارات او در منطقه، شکستن جو امتناع برادران از حضور در جبهه بود که با تلاش فراوان موفق شد تعدادی از برادران اهل تسنن کرد و دانش آموزان را به جبهه ببرد. یکی دیگر از کارهای ظریف او تشویق تعدادی از برادران اهل تسنن به تشیع بود که در این زمینه توفیقاتی نیز به دست آورد. در طول 4 سال هیچ گاه حاضر به ترک منطقه نشد تا این که به علت بیماری بالاجبار به مشهد فرستاده شد. سال 64 پس از اخذ دیپلم در کنکور سراسری شرکت کرد و در دانشگاه کرمان مشغل به تحصیل شد. در همان روزهایی که آماده ثبت نام در دانشگاه کرمان می شد نتایج کنکور امام صادق نیز اعلام شد و کاظم به علت علاقه فراوانی که نسبت به تحصیل در رشته علوم اسلامی داشت تصمیم به تحصیل در این دانشگاه گرفت. او در مدت تحصیل در دانشگاه به جبهه ها نیز می رفت. اولین بار سال 60 به جبهه اعزام شد و 16 سال داشت در یکی از مصاحبه هایش با صدای جمهوری اسلامی گفت: «جوان ها سعی کنند که ارتباطشان را با جبهه ها قطع نکنند نه عنوان این که جبهه به آن ها نیاز دارد... به عنوان این به جبهه بیایند که آن ها به جبهه نیاز دارند، نسل جوان ما اینک محتاج این حالت های معنوی جبهه است.» سال 60 دوره های آموزشی تخریب را گذراند و در عملیات فتح الفتوح و فتح المبین شرکت فعال داشت. در عملیات رمضان به هنگام خنثی کردن میدان های مین روی مین رفت و از ناحیه پای راست مجروح شد. در عملیات های والفجر مقدماتی، خیبر، بدر، والفجر8، کربلای 1 و 3 حضور داشت. او از شیوایی سخن برخوردار بود و همه جا به تبلیغ اسلام می پرداخت به گونه ای که بعد شهادتش مسئول تخریب لشکر نصر 5 گفته بود: کاظم زبانش برای ما کافی بود. شب های قبل عملیات کربلای 4 محور عملیاتی توسط کاظم شناسایی شد و میدان های مین تا حدی پاکسازی گشت. آن شب ها کاظم حال و هوای دیگری داشت. سرانجام شب عملیات فرا رسید و از طرف واحد تخریب مسئول عملیات شد. هنگام خداحافظی به دوستانش گفته بود یاران من در این خداحافظی ها خیلی چیزها می بینم. کاظم ابتدای شب وارد محور شد و معبر را باز کرد با رمز یا زهرا شروع شد و کاظم خرسند از انجام وظیفه لحظاتی بعد ظاهرا توسط آتش آر پی جی دشمن از ناحیه پا و صورت به شدت زخمی شد، به عقب برگشت در راه برگشت به برادرانی برخورد کرد که تازه وارد عملیات می شدند و با همان حال آن ها را به پیشروی توصیه کرد و معبر را نشان می داد. عده ای از دوستان با مشاهده حال وخیم او تقاضا می کردند او را به عقب ببرند ولی او به لحاظ حساسیت زمان حمله حاضر به این کار نشد و حدود 1 کیلومتر خود را به سختی عقب می کشید تا این که برای بار دوم با خمپاره 60 دشمن مجروح شد و به درجه شهادت نائل شد. (تاریخ 1365/10/4) پس از شهادت بدن مطهرش را که 1 ماه بر روی زمین مانده بود و با عملیات کربلای 5 به تصرف خودمان در آمده بود پیدا شد. سرانجام در تاریخ 6 بهمن 65 تشییع شد و در صحن حضرت رضا(ع) به خاک سپرده شد.

وصیت‌نامه شهید

وصیت نامه شهید کاظم نوراللهیان
تاریخ: 1365/09/10

وصیت نامه شهید کاظم نوراللهیان تاریخ : 1365/09/10 بسم رب الشهدا و الصدیقین «یا اَیُّهَا الاِنسان اِنَّکَ کادِحٌ اِلی رَبِّکَ کَدحاً فَمُلاقیه» سپاس خدای را که انسانم آفرید و از این راستا مسلمانم ساخت و در آخر شیعه ام نمود و مرا در خط ائمه اطهار قرار داد... سپاس خدای را که به من عقل داد تا آگاهی پیدا کنم و آگاهی داد تا معرفت کسب کنم و سرانجام معرفت داد تا عشق آموزم و عشق داد تا در آتشش بسوزم و سوختن داد و ذوب شدن و فدا شدن آموخت تا بقا پیدا کنم. خدایا به من لطف نمودی و بر من منت گذاردی و ما را به این وادی کشاندی چگونه شکر کنم الطاف تو را که شکر همان شکرت را نیز نتوانم به جا آورد و چگونه بشناسم تو را در حالی که مولا و سرورم اعتراف کرد «ما عَرفناکَ حَقَ مَعرِفَتِک»؟ چگونه عبادت کنم تو را در حالی که این سخن را از اربابم به ارمغان دارم که «ما عَبدناکَ حَق عِبادَتِک»... بار پروردگارا خجلم از سنگینی بار معصیت، محزونم از کثرت اَمَل و آرزو، بال شکسته ام از ضرب ضربات سهمگین نفس، ره گم کرده ام از فراموشی و نسیان تو، سرگردانم از فقدان تکیه گاه در عشق تو، بیچاره و مفلسم از حکومت غیر تو بر دل. خدایا، از این بنده ضعیف و ناتوان که تمامی عمر خود را در لهو و بیهودگی صرف کرده و از این خرمن زندگی چهار روزه هیچ توشه ای برنداشته بگذر، بارپروردگارا، امید این بنده مضطرب و بیچاره فقط به لطف تو و شفاعت شهدا و رفقایی که پیش فرستاده می باشد، پس تو را به ذات پاک و به اولیا و مقربان درگاهت امید او را به یاس مبدل مکن. ای معبود من، «یا اَکْرَمَ الْاَ کْرَمینْیا اَرْحَمَ الرّاحِمینْ، ای غِیاثَ المُستَغیثین، ای حَبیبَ قلُوب الصادِقین، ای اِله العالَمین، ای کَنزَ مَن لا کَنزلَه، ای عِماد مَن لاعماد لَه....» امروز که قلم به دست گرفته و تصمیم به نگاشتن چند سطری به عنوان وصیت نامه دارم تو بهتر می دانی که تنها درخواستم از محضرت این بوده که اگر زنده بودنم و دیدن داغ این همه شهیدان دیدن برای من باعث زیادی معرفتم می شود و زیادی معرفتم باعث تقرب به تو حاضرم هنوز هم در این عالم خاکی بمانم و هنوز هم داغ باصفاترین عزیزانم را نیز ببینم، هنوز هم در سوگ آنان اشک بریزم وخون گریه کنم... ولی بار پروردگارا زنده بودن من باعث می شود که از تو دور شوم و وجودم چراگاه شیطان شود و روز به روز بر معصیتم افزوده شود، از تو می خواهم هرچه سریع تر مرا خلاص کنی که تحمل این همه مصائب و داغ شهید دیدن با دوری تو سازگار نیست. ولی در شق دوم نیز تنها امیدم به عفو و رحمت به واسعه ات است که چشم بپوشانی از گذشته هایم... خدایا تنها امید و درخواستم در این دنیا این است که آن لذت عبادت و رسیدن و ذوب شدن در راه خودت و خلاصه لذت به مرحله یقین رسیدن و نَفسِ مُطمئنه و راضیه و مرضیه پیدا کردن را برای لحظاتی هم که شده قبل شهادت به من بچشان. برای یک لحظه هم که شده تو را ببینم و سپس عبادت کنم و به سویت پر کشم و در آخر عمر چشمانم را به جمال مهدی عزیز فرمانده ام یا جد بزرگوارش حسین(ع) سیدالشهدا روشن و منور بگردان. و شما ای امت حزب الله بدانید که امروز هیچ بهانه ای برای فرار از جنگ و خالی گذاشتن سنگر ها دفاع ندارید، چرا که امروز مسئله حیثیت اسلام است. دست از یاری امام عزیزمان برندارید و به سخنانش گوش فرا دهید و خود را در کشتی ای که او چنان نوح ناخدایش است مسافر کنید چرا که در این صورت مصداق: «مَن رکبَها نَجی و مَن تَخلَفَ عَنها غَرَق..» خواهید شد. و این نکته را از یک بیچاره درمانده که خود را در هاله ای از ریا و نیرنگ و مادیات گرفتار شده ارمغان داشته باشید که این چهار روز دنیا نمی ارزد که انسان برای آبادانی آن، خانه آخرتش را که دار بقاست خراب نماید. خود را بِکَنید از این دنیا و چنگ بزنید به حبل الله و درک کنید که این دنیا مزرعه ایست که باید زندان مومن باشد و گذرگاه و محل عبور... و بسیار زشت است انسان زندان زودگذر خود را مبدل به جنت نکند و جنت ابدی خود را به سجن و بدتر از سجن سجین، زقوم و ... به خود آیید و خود را از چنگال نفس و عبودیت غیر خدا و دنیای زودگذر برهانید و خود را سلک مخاطبان «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ» در آورید. و شما ای پدر و مادر و خانواده محترم اگر خداوند به من این لطف را نمود و روزی به آن مقام و درجه نائل شدم که چونان مولایم حسین(ع) کفن سرخ بر تن نمایم و تاج افتخار سربازی تا حد شهادت را در راه مولا و آقایم مهدی موعود(عج) بر سر نمودم هیچ ناراحت نشوید بلکه خوشحال شوید و لبخند بر لبانتان نقش بندد چرا که این قدر قابل بودید که فرزندی را تربیت کردید برای قبول کردن خدا. هیچ گاه لبخند را از لبانتان قطع نکنید و در دل نیز به این واقعیت اطمینان داشته باشید که تنها آرزویم، تنها آرزویم، تنها آرزویم شهادت در راه خدا آن هم شهادتی با شناخت و معرفت بود. ولی در این وادی ترس دارم از آمرزیده نشدن گناهانم و سنگینی بار معصیتم، از شما پدر عزیز و برادران گرامی عاجزانه درخواست می نمایم که بعد از من هرکسی از دوستان، رفقا، خویشان و... را دیدید که به نحوی با من آشنا بودند و مرا می شناختند از آن ها عاجزانه بخواهید که مرا عفو کنند و حتی حتما از آن ها بخواهید که با زبان اقرا کنند که: "من کاظم را بخشیدم" حتما این عمل را انجام دهید که می ترسم از حق الناس باز هم تاکید می کنم کلیه دوستان و اقوام و رفقا حتما با زبان اقرار کنند که من فلانی را بخشیدم و برایمان دعا کنند. و شما ای برادران همرزم و همکلاسی در سنگر دانشگاه و مدرسه و حوزه این را بدانید که هدف از درس خواندن و علم آموختنتان را مشخص نمائید، ببینید که اگر برای نمره و مدرک درس می خوانید همین امروز آن را قطع نمائید و او را رها کنید چرا که این علم هیچ ارزش و مقامی ندارد و اگر به خاطر نصرت اسلام و احیای تفکرات اسلامی درس می خوانید بخوانید و خوب هم بخوانید و لِله بخوانید. ولی در این وادی مواظب باشید که شیطان هیچ گاه ما را فراموش نمی کند و خدا نکند امروز به دلایل پوچ و بی ارزش که بهانه های بنی اسرائیلی بیش نیست از جنگ و جبهه و جهاد که بزرگ ترین نصرت اسلام است سر باز زنید. اگر همین بچه بسیجی های بی سواد 12,13 ساله از جان گذشته، نبودند که امروز در جنگ این گونه حماسه بیافرینند و قلب رسول الله(ص) و امام را خوشحال کنند آیا می توانستی این گونه راحت در پشت میزهای درس و کلاس و شغل و کار بشینی؟ و با کدام رو و جرات می خواهی فردا قیم این بسیجی های مخلص و عاشق بشوی؟ آیا شرم نمی کنی فردا در سر میزها بخواهی واژه ی جهاد را فریاد بزنی و در واژه ی شهادت مانور بدهی و ایثار را تشریح کنی در حالی که خود فراری از همه این ها بودی؟ در خاتمه این مطلب را می خواستم صریح بگویم که لحظه موعود برای تمامی ما که سال ها فریاد می زدیم «فیا لَیتَنی کنْتُ مَعَکم فَأفُوزَ فوزا عظیما» فراهم شده زود باشید و از این خرمن پر فیض خوشه بچینید و گرنه اگر دین داشته باشید باید جزء توابین باشید و عبرت بگیرید از آن هایی که در کربلا حسین را یاری نکردند و مجبور شدند توبه کنند. عبرت بگیرید و این امام این فرزند حسین را تنها نگذارید و دل و زبانتان را یکی کنید. در پایان، پدرومادر، برادران عزیز، همه شیره گرامی و تمامی اقوام و خویشان؛ فقط خدا را در نظر بگیرید و سعی کنید برای او کار کنید، مرا ببخشید که در این مدت فرزند خوب و صالحی برایتان نبودم امیدوارم برایم دعا کنید و در ضمن نمازی که به یاد ندارم قضا داشته باشم اما 35 روز روزه قضا دارم حتما بگیرید و اگر مقدور بود خودتان چند ماهی برایم نماز بخوانید و مقدار پولی و کتابی که دارم خودتان هرطور صلاح می دانید در جهت خدمت به اسلام و جنگ مصرف کنید و اگر جنازه ام بدستتان نرسید خوشحال تر باشید زیرا خداوند شما و فرزند شما را بهتر دوست داشته و بیش تر می خواسته عنایت کند در حق من و شما و اگر از این بدن خاکی چیزی بدستتان رسید در کنار برادرم علی و گرنه در بهشت الرضا در نزد دوستان و رفقای شهیدم دفن نمائید. والسلام فرزندتان کاظم شلمچه- خرمشهر 65/9/10

خاطرات و روایات

خاطره‌ای ثبت نشده است.