عبدالمحمد اولیاء
زندگینامه شهید
زندگینامه ثبت نشده است.
وصیتنامه شهید
وصیت نامه دوم شهید عبدمحمد اولیا
تاریخ: 1366/01/29
وصیت نامه دوم شهید عبدمحمد اولیا تاریخ : 1366/01/29 آخرین صفحه وصیت نامه این حقیر مادر وقتی می خواهی برایم گریه کنی زینب و مظلومیت او را به یاد آور چندی شهادت حسین را در نظر بگیر که حسین مادر نداشت برایش گریه کند و کسی نبود جسد مبارکش را به خاک بسپارد تا جسدش را تکه پاره کردند اگر می خواهی روحم شاد شود آهسته و به یاد زینب گریه کن. بالاخره تکلیف بود و ادای تکلیف نمودم مادر شما که به قرآن معتقدید قرآن می فرماید " وَأَعِدّوا لَهُم مَا استَطَعتُم مِن قُوَّهٍ * هر چه می توانید در برابر دشمنان نیرو آماده کنید " پس واجب است که وقتی جبهه نیرو لازم دارد ما به جبهه برویم و در راه خدا زحمت بکشیم و هیچگاه نباید ما از دستورات قرآن سرپیچی کنیم. مادر پس باید به بزرگواری خودت مرا ببخشی. اما برادرم علی محمد و دیگر برادرانم و خواهر کوچکم می دانستم که شما نیاز به کمکی و سرپرستی دارید اما چه کنم که خدا از همه بهتر و بخشنده تر و اطاعت از او واجب تر است پس از شما هم به خاطر رضای خدا و به امید بخشش او مرا ببخشید و زیاد برایم نگران نباشید و دل به خدا ببندید و هیچ گونه تصوری در خود راه ندهید که مثلا ما شهید دادیم باید دیگر خانه ها ما را احترام کنند شما نباید چنین انتظاری داشته باشید و تا می توانید با حزب اللهی ها پیمانتان را محکم کنید و افتخار کنید که توانستید یکی از اهل خانه تان را در راه خدا هدیه کنید. برادران سعی کنید تا زنده هستید حق خواهرانمان را بدهید و آن ها را از خود راضی کنید. برادر علی فتح را به درس خواندن وادار کنید که ان شاء الله در آینده بتواند برای کشور جمهوری اسلامی خدمت کند و برادر نور محمد شما هم چنان شایسته یک دانش آموز مسلمان باشد درس بخوان چون امام می فرماید حرام است در مدرسه ماندن و درس نخواندن پس شما که پیرو امامی محکم درس بخوان و همراه درس خواندن خودسازی کن ولا خواهرم مهتاب شما خیلی حق بر گردنم دارید و هیچگاه نتوانستم برایت خدمتی کنم همچون زینب ایثارگر باش و حقت را بر من حلال کن که من خیلی امید به تو دارم. خواهر مادرمان را دلداری بده و نگذار زیاد نگرانی به وجود بیاورد و اما خواهرم آفرین شما نیز حق سنگینی بر گردنم دارید. خواهر به خدا قسم در زندگی راحتی ندیدم که خواهرم را از خود راضی کنم به خاطر رضای خدا مرا ببخش و نگران مباش زیرا ما نیامدیم که بمانیم یکی از پیامبران فرمودند من زندگی را مانند مسجدی می دانم که از درش داخل و از در دیگرش خارح شوم و در این دنیای فانی خوشا به حال کسی که بتواند راه خود را انتخاب کند. به خدا قسم ساده ترین راه تقرب به خدا شهادت است اگر شهادت خوب نبود حسین آن را انتخاب نمی کرد. خواهر بهای شهادتم را اینقدر بدان که پیش از این که مرگ به سراغم بیاید اعلام آمادگی کردم در پایان از تمام کسانی که حقی بر گردنم دارند تقاضای حلالیت می طلبم مخصوصا حزب اللهی ها و وصیتم بر آن ها این است که هنگامی که از کنار نیک بیان گذر می کنید یک لحظه پاهایتان را برهنه کرده و به احترام شهدا چند قدمی حرکت کنید زیرا این شهید بزرگوار بر همه ماها مخصوصا حزب اللهی ها و روستای شهید پرنیان حق وصف ناپذیری دارد و تاثیر زیادی در مردم دارد و در صورت امکان قبرم را نزدیک قبرش بگذارید. والسلاموصیت نامه شهید عبدالمحمد اولیاء
وصیت نامه شهید عبدالمحمد اولیاء وصیتنامه شهید عبدالمحمد اولیاء بسم الله الرحمن الرحیم الَّذِینَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَهً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ با سلام و درود بر امام امت خمینى کبیر رهبر و آن قلب تپنده مسلمان جهان و پیرجماران که هیچ قدرتى و دستى بالاتر از دست و قدرت آن نیست، دست و قدرت تواناى خدا که هر سخنى گهر بارش تیر بر قلب دشمنان است و تصمیمش همچون کوهى استوار مى ماند و سلام و درود خداوند بر شهدا از حسین شهید تا کنون و سلام به پیشگاه ولى عصر اینجانب بنده حقیر عبدالمحمد اولیاء که براى سومین بار کوله بار خویش را که پر از عشق به الله بود و به نداى امام امت لبیک گفتم و از شهرستان گچساران اعزام به جبهه حق علیه باطل شدم و در تاریخ 13/2/63 از دانشسراى تربیت معلم شهید رجائى گچساران که در آن دومین سال تحصیلى را مى گذرانیم اعزام شدم. شروع وصیت نامه خدایا از کجا شروع کنم ؟ خودت مى دانید وصیت نوشتن براى یک جوان که هزاران آرزو داشته خیلى مشکل است. خدایا پروردگارا معبودا تو گواهى وقتى وصیت نامه مى نوشتم بدنم مى لرزید و دستم نمى گرفت چون در آن لحظه به همه فکر فرو رفتم و اشک از چشمانم جارى مى شد چون داشتم آخرین لحظات عمر خویش را مشاهده مى کردم اما خدایا شکرت که خودت به دنبال این همه وسوسه فرمودى و امیدى به بنده خود دادى گفتى ما انسان را آفریدیم تا در این دنیا آزمایش خود را انجام دهد و پیروز شود و گرنه انسان با هیچیک از موجودات فرق ندارد بجز تقوا و عمل انسان. انسان را بالاتر مى داند. اى برادران و خواهران هرگز دستم قلم را نمى گرفت وصیت نامه بنویسم اما هنگامیکه در جبهه جنوب بودم بوى خون و شهادت را احساس مى کردم هنگامى که خبر عملیات را شنیدم ساعت 11 شب شروع به نوشتن وصیت نامه کردم و در خود احساس آخرین لحظات را مى کردم، اما براى شهادت نیامدیم بلکه براى سعادت آمدیم و من خودم را یک فرد گناهکار میدانستم که آخر روزى مى میرم اما باز خدا را شکر مى کنم که با آگاهى بسوى مرگ و شهادت شتافتم بدانید که کورکورانه این راه را انتخاب نکردم بلکه اى مردم این درس آموزنده اى بود که از سرورمان امام حسین آموختم و اگر آن روز با امام حسین نبودیم حالا پرچم عبدالله الحسین را بر مى داریم و حرکت مى کنیم تا در سرتاسر گیتى برافراشته شود و تا قلب خمینى زمان را شاد گردانیم و چه کشته شویم و چه بکشیم پیروزیم اما من یک سؤال از منافقان دارم به آنها بگوئید آیا تا بحال راه پیرانتان را طى کردید و به آخر آن رسیدید آیا همیشه از نصف راه بازگشتید و شما همیشه خوار و ذلیل بودید؟ بلى! خداوند بندگان خویش را همیشه خشنود و پیروز مى دارد و افراد دیگر را خوار و ذلیل مى داند خدایا من راضى به عشق و علاقه ای که از تو دارم هستم باز خدایا به جهاد آمدم نه بخاطر بشارت و بشیر و مبشر در بهشت من مى دانم که شهید مى شوم چون در سال 62 در پادگان شهید دستغیب شبى خواب دیدم که از چند طبقه پایین مى آیم و مى بینم آقاى دستغیب نشسته و یک دفعه آن را که دیدم به عقب رفتم و گفتم خدایا دستغیب مى آید و سرى به پادگانش بزند بعد میدان صبح گاهى بود و مى بینم آنجا پشت سرش با چند تا از دوستانم مى خواهم همه لباس هاى آن با عمامه سفید بود و یا پارچه اى سبز به کمر آن بسته باز دنبالش شبى دیگر خواب دیدم که آقاى دستغیب خانه امام دارد قرآن مى خواند و من تلفظ مى کردم و در یک خانه گلى بود گفتم خدایا اگر آقاى منتظرى بخواهد بیاید به خانه امام آید توى همین خانه گلى در همین لحظه بیدار شدم و شروع کردم به دعا کردن اما برادران و خواهرانم هیچ ناراحت نباشید که من بهترین جایگاه را دارم و خواهرانم و دختران عمویانم هر وقت بر سر مزارم آمدید کسى از شما حق ندارد یک موئى از سرش بیرون بیاورد که من از آن ناراحت مى شوم و فریاد بلند نزنید و حجاب خودتان را حفظ کنید بدون چادر نیائید خداوند به همه شما صبر عطا کند و لباس سیاه نپوشید. برادرانم و پسر عمویانم ناراحت نباشید و کسى از شما لباس سیاه نپوشاند اگر از من ناراحتى دیدید و اگر حقى بر گردنم دارید مرا ببخشید اما وصیتى به برادران خودم دارم که برادران هر موقع مادرمان ناراحتى دید ناراحتى او را بر طرف کنید و او را دلدارى نمائید. و اما همسر عزیزم از اینکه بنده مدت زیاد کوتاهى در خدمت شما بودم اگر از من ناراحتى دیدى مرا ببخش و امیدوارم همچون همسرهاى شهدا باشى و بخود احساس ناراحتى ندهید و برادر کوچکم محمد صالح را مدرسه بگذارید و برادرانم امان الله طالع نژاد و محمد کاظم اولیاء را سلام مى رسانم و قومان و خویشان و دوستان و خالویانم را سلام مى رسانم . والسلام
گالری تصاویر
خاطرات و روایات
خاطرهای ثبت نشده است.
دلنوشتهای ثبت نشده است.
افزودن دلنوشته جدید