شهید غلامرضا کاشی پز قدس
شهید

غلامرضا کاشی پز قدس

نام پدر: علیرضا
دانشگاه: مرکز تربیت معلم
مقطع: —
رشته: تربیت معلم
تولد: مشهد
تاریخ تولد: 1343/02/04
تاریخ شهادت: 1363/05/28
محل شهادت: پاسگاه زید — پاسگاه زید
عملیات: —
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

شهید غلامرضا کاشی پز قدس در 5 اردیبهشت سال 1343 در مشهد دیده به جهان گشود و زندگی کوتاه و با برکتش را آغاز نمود. دوران ابتدایی و راهنمایی همیشه شاگرد ممتاز بود، با ورود به دبیرستان با یاری دو یار همرزم و شهیدش شهید اکبر جباریان و شهید اکبر زابلی در انجمن اسلامی دبیرستان شهید جباریان «دانش و هنر سابق» همکاری فعالانه ای داشت به علاوه در مسجد قائم هم فعال بود. او عاشق امام بود و همیشه از امام به عنوان پیری که احیا کننده نسل جوان است یاد می کرد. امر به معروف را نسبت به همه انجام می داد. از سال سوم دبیرستان به دنبال فعالیت های شدید ، به خاطر علاقه وافری که به فراگیری قرآن داشت به یادگیری عربی و جامع المقدمات پرداخت ؛ قصدش این بود که طلبه شود ، سر انجام در سال تحصیلی 62-63 با گرفتن دیپلم ریاضی در مرحله اول کنکور پذیرفته شد ولی راضی نبود زیرا دانشگاه جبهه را مفیدتر و بالاترین دانشگاه می دانست ؛ بلافاصله خود را از طریق سپاه و ارتش جهت گذراندن سربازی معرفی کرد و چون از ارتش زودتر پزیرفته شد جهت دیدن تعلیمات رزمی به پادگان لویزان تهران انتقال یافت. در طول خدمت در پادگان ازدواج نمود و ضمن خدمت در پادگان در کنکور تربیت معلم سال 63 شرکت کرد و نتیجه قبولی او در تربیت معلم پس از شهادت او اعلام شد.

وصیت‌نامه شهید

وصیت نامه شهید غلامرضا کاشی پز قدس

وصیت نامه شهید غلامرضا کاشی پز قدس اعوذ با... من الشیطان الرجیم بسم ا... الرحمن الرحیم – الحمد ا... رب العالمین از آنجا که هر فردی در دنیایش طوری عمل می کند که احتمالا برخی اوقات حقوقی از او بجا می ماند و مرگ مجال ادای آن را نمی دهد یا نظری دارد که باید بیان کند، لازم آمد که من هم چند خطی به عنوان آخرین وصایا بنویسم، قبل از هر چیز: شهادت می دهم که ا.. رب العالمین است، موجودی است که هیچ دستی به دامن کبریائیش و هیچ اندیشه ای به درک ذاتش میسر نیست، از او همان می دانم که خود فرموده، او احد، صمد، لم یلد و لم یولد است او کسی است که هیچ کس همانندش نیست، در عین دوری از رگ نزدیک تر است و در عین فاصله صلای انی قریب زده است، ترس آن است که اگر بخواهم از او بنویسم نه این دفتر تاب بیاورد نه قلم از پس آن برآید و نه من ارزشش را داشته باشم. از مدح او که بگذریم شهادت می دهم که از آدم، ابراهیم و از ابراهیم، محمد(ص) و هر چه رسول آمد به حق بود و فخر عالم وجود سررشته عالم خلقت، بزرگ مردی که کاش گرد کف پایش بودم محمد(ص) که با نام مقدسش دل شاد و روح فرزا نه گردد ، آخرین پیامبران بود. و از بعد او وصی او بود که مظلوم بود و سالها صبر کرد در حالی که در گلویش استخوان و در چشمش خوار او که در عالم پیامبر بود هم او که همسر سید اهل بیت بود و او که پدر حسنین بود شهادت می دهم علی ولی خدا وصی رسول و منجی امت اسلام بود و حیف که نامردان عطشان اینطور اقتضا می کند که تیشه به ریشه هر کمالی بزنند سیر نمی شوم از مدح علی(ع) و هرچه بنویسم دلم بیشتر بهانه اش را می گیرد. علی جان اگر ما با آلوده کردن خویش خودمان را از تو دور کردیم دور کردن بنده سرکشی که از مولی و ولی نعمتش می گریزد اما شوق تو را داریم به روی مبارک رسول ا... ما را در عدد بندگانت بیاور از بعد شهادت به ولایت حضرت امیر که راس العال بازرگانی آن دنیای ماست و قلم از نوشتن آن سیری نمی پذیرد نوبت به شهادت دادن به امامت و سروری و آقایی دوازده نور پاک می رسد که هرکدام بعد از دیگری که نماینده حضرت حق بودند از حسن که تکامل نبوت بود به حسین که گل سرخ عالم وجود بود می دانم ظلم است اینان را با این عبارت ناقص ذکر کرد ولی چه کنم و از علی پسر حسین که تاج سر عباد و خلاصه هرچه کمال است همان که زینب است همان که کوکب دری است به محمدبن علی می رسانم که امام بود و از اینجا تاسف زیاد می شود و برسم یه این قضیه که ما از امام باقر و امام صادق و بقیه ائمه هدی همان کلیات را می دانیم این نشانگر زندگی است که به ظلم گذشته و عمری که در آن کار نشده اما مهدی(عج)، آقا بچه شیعه های امت جگرشان داغ است آقا وصیت نامه هایشان را به محضر مبارک رسانده اند آقا شکایت زمان را به شما می کنم امام چقدر از بچه ها مثل گل پر پر شدند و آخرین لحظه یا مهدی ذکرشان بود آقا می دانم بالای سرشان تشریف فرما شده اید ولی امام، این همه عاشق برای تشریف فرمائیتان بس نیست مهدی جان تو را به جان مادرت قسم حال که رفتن ما از دنیا ضروری است که برای همه است. ما را پاک کن امام نکند با این شرمندگی که دارم در جمع اولیاء خدا حاضر شوم هرکس باید شکایتش را نزد امامش ببرد ما هم شکایتمان را نزد شما می آوریم مهدی جان شکایت ما از خود ماست از اینکه نتوانیم برایتان شیعه باشیم غیر از "شین" برایتان هیچ نبوده ایم امام نگذار شرمندگی اینجا آنجا نیز باشد مهدی جان این بچه شیعه ها را جواب نمی دهی، جواب بچه های این شهدا را بده آنها هم گناه ندارند جواب آنهایی را که شب بلند می شوند و دنبال پدر می گردند آقا مقدم مبارکت را بر چشم ما بگذار و مرهم باش برای دل های مصیبت زده ما شکایت زمان را خدمت شما می کنیم یا مهدی این وصیت نامه را در عصر 1/5/63 در حالی که در خط مقدم جبهه جنوب در ناحیه شرق بصره هستم می نویسم در حالی که زیر آتش خمپاره دشمن هستیم و کلا طبیعت خدا مقدم این است که به مرگ نزدیک تری به هرحال باید نکاتی را بنویسم در رابطه با مسائلی که مطرح می کنم: در میان سیل این فداکاری ها و ایثار و رفتن بچه های معصوم و پاکی که من گرد دامنشان نمی شوم در میان این همه انسان پاک تر از آفتاب من چه هستم و گرچه از خداوند خلوص نیت خواسته ام ولی ا.. علیم. برای مادرم مادرجان به عنوان فرزندت کسی که به گردنم حق بسیار دارد امیدورام کاملا از من راضی باشی این را بدان که انسان آن روزی که به دنیا می آید تا آن روزی که از دنیا می رود مقدار عمرش مشخص است پس اگرچه شما ناراحتی شدیدی داری و حق هم داری انسان ها در دنیا مثل مسافری اند که ساعتی زیر درختی استراحت می کنند و بعد همشان می روند درست است در این میان دیدن داغ پسر و همین طور والدین سخت است اما این مسائل همان را بیدار می کند که ما هم می رویم. مادر جان اگر این دفتر را پر کنم از اینکه از تو تشکر کنم و یا ابراز علاقه نمایم و از تو بخواهم برای بدی هایم مرا ببخشی کافی نخواهد بود و اگر بخواهم ذره ای از الطاف تورا جبران کنم باید با زندگی هم ذره ای از خوبیهای تو را بخرم چرا که مرا از روز نخست در دامن خود پرورش دادی و از شیره جانت به من چشاندی چه درد ها و رنج ها که متحمل شدی و بعد از تولد هم مثل کنیزی بودی در خدمتم و بعد هم بنا بر هر اتفاقی غصه ام را خوردی. مادر جان دوستت دارم و از آنجا که ما معتقد به معادیم و معتقد به آن دنیا اگر شهید حساب شوم و نیتم خالص باشد شفاعتت خواهم کرد و بهشت نخواهم رفت تا تو بیایی. پدر جان دلم می خواهد چیزی بنویسم که تسلای دلت باشداگرچه نمی دانم چه بنویسم به هر حال امیدورام که بعد از من بتوانی بقیه عمرت را به خوبی و خوشی بگذرانی پدر جان مسئولیت شهادت مرا به گردن شخص خاصی نیندازید این سرنوشت من بوده و به آن راضی ام پدر جان دوستت دارم و دلم می خواست که روی ماهت را بار دیگر ببینم ولی اکنون که دست اجل این را اجازه نداده و تعجبی هم ندارد چرا که همه ما یک روز باید برویم و به قول قرآن "إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَیستَأْخِرُونَ سَاعَهً وَلاَ یسْتَقْدِمُونَ" آنگاه که اجل آمد یک ساعت عقب و جلو نمی رود از این جهت هرکس وقتی معین دارد. پدر جان می دانم رفتن من برایتان مساله مهمی است ولی از طرفی خوشحالم که من داغ شما ها را ندیده ام و از طرف دیگر می خواهم خودتان را خیلی ناراحت نکنید. والسلام

خاطرات و روایات

خاطره‌ای ثبت نشده است.