شهید فرامرز(داوود) سخایی پور
شهید

فرامرز(داوود) سخایی پور

نام پدر: خالق
دانشگاه: دانشکده فنی و حرفه ای انقلاب اسلامی تهران
مقطع: کاردانی
رشته: جوشکاری
تولد: تهران
تاریخ تولد: 1345/02/06
تاریخ شهادت: 1366/04/14
محل شهادت: ماووت عراق — ماووت، عراق
عملیات: نصر 4
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

فرامرز سخایی پور در سال 1345 در شهر تهران به دنیا آمد. او سال چهارم ابتدایی بود که به شهرک قدس آمدیم. فرامرز( داوود ) از همان اوان کودکی عاشق پروردگارش بود. او در کودکی هنگام اقامه نماز پدر پهلوی ایشان می ایستاد و به حرکات پدر چشم می دوخت. بعداً خودش نیز همان حرکات را انجام می داد. پدر از شور و شوق داوود لذت می برد. به او می گفت: پسرم اگر با من نماز را تکرار کنی خیلی زود نماز را یاد می گیری. به همین ترتیب بودکه داوود نماز را فراگرفت و تا هنگام شهادت هرگز نمازش را ترک نکرد. او تمام عبادت های دینی اش را انجام می داد. روزه می گرفت. امر به معروف و نهی از منکر می کرد. همیشه مخالف رژیم پهلوی بود. اگر در مجلسی سخنی پیش می آمد همیشه علیه رژیم پهلوی سخن می گفت. او در مسجد محله فعالیت­های فراوانی انجام می داد. اعلامیه­های امام را بر دیوارها می چسباند و در سال 1357 که انقلاب اسلامی شور گرفت داوود بسیار خشنود بود. همیشه در تظاهرات شرکت می کرد. او به همه گفته بود: من همیشه دعا می کردم که این روز فرا برسد. او در روزهای انقلاب همیشه به فکر مردم محروم بود. هرگز از فکر درماندگان غافل نمی شد و به کمک آنها می شتافت. در آن روزها غذا، نفت و مواد لازم دیگر را به فقرا می­رساند. به آنها نوید زندگی بهتر را می داد. بیشتر دوست داشت نماز را در مسجد و به جماعت قرائت کند. به همین خاطر بعد از پیروزی انقلاب نیز مسجد را سنگر خود قرار داد. بیشتر اوقات خود را در مسجد سجاد می گذراند. او همیشه یادآوری می­کرد که انقلاب ما به پیروزی رسید ولی باید ما مردم با هم یار و یاور باشیم و این انقلاب را به گوش جهانیان برسانیم. از خصوصیات اخلاقی داوود می توان این را گفت که او پسری بسیار خوشرو و خوش اخلاق بود و هرگز کسی چهره او را اخمو ندیده بود. او همیشه لبخند بر لب داشت. عاشق دوستان و اقوام خود بود. با کودکان بسیار مهربان بود و هیچ کودکی از دست داوود آزرده نشده بود. با مادر همیشه مهربان بود و در کارهایش به او کمک می­کرد. با بقیه برادرها و خواهرها هم مهربان بود. طوری به ما محبت کرده بود که بعد از شهادتش برادر کوچکترش اشک می ریخت و مدام می گفت این مادر من بود که شهید شده نه برادرم. بعد از انقلاب که نماز جمعه را در دانشگاه تهران و دیگر شهرستان­ها برگزار می نمودند. داوود هم جزء نماز گزاران نماز جمعه بود. در شهرک قدس که نماز جمعه به پا می شد همیشه می رفت و شرکت می­کرد.او عاشق قرآن نیز بود. چنان عاشق تلاوت قرآن بود که بدون داشتن معلم آن را به خوبی فراگرفت. در هیئت­ها شرکت می کرد. اگر روحانی کاری داشت و نمی توانست بیاید داوود جای او را می گرفت و اشکالات دیگران را برطرف می نمود. او هر وقت که بیکار بود مشغول خواندن قرآن و یا کتاب­های مذهبی می شد. در سال 1359 که رژیم بعث عراق به ایران تجاوز کرد دیگر داوود نمی توانست به جبهه نرود. او تمام تلاشش را برای رفتن به جبهه انجام داد. او هم به تحصیل ادامه داد و هم به جبهه رفت. وقتی از جبهه برمیگشت در شهرک به فعالیتهای مذهبی خود ادامه می­داد و همچنین در انجمن اسلامی شهرک به فعالیت می پرداخت و در نشر قرآن کوشا بود. داوود کمتر به خانه می­رفت و بیشتر وقتش را صرف دین و مردم می­نمود. او و دوستانش همیشه در تکاپو بودند. داوود می گفت که خدا را در جبهه­ها بهتر می­توان دید و بهتر می­توان با خدا راز و نیاز کرد. در جبهه همیشه صفا و صمیمیت وجود دارد. در آنجا دورویی و نفاق، پول پرستی و یا نداری معنا ندارد. در آنجا ایمان، صف، صمیمیت، همیاری و برادری جای آنها را پر می­کند. به همین دلیل بود که او می­خواست به جبهه برود و با دشمن به مبارزه پردازد. او عقیده داشت که دشمن را باید نابود کرد و نگذاشت که به آب و خاک ما تجاوز کند. به همین دلیل با دوستانش همراه بسیج روانه جبهه شدند. او در خانه هرگز نمی گفت که در عملیاتی شرکت می کند و برای اینکه مادرناراحت نشود می گفت در پشت جبهه فعالیت می کند. همیشه برای ما از جبهه نامه می فرستاد و در آن از صفا و یکرنگی برادران رزمنده شرح می­داد که چطور به هم کمک می­کنند. این با آخر که از جبهه آمد بسیار مهربانتر شده بود و در منزل مدام از شهادت سخن می گفت. او دیگر بیشتر اوقات را در مسجد و کنار و یارانش سپری می­کرد. هنگام شهادت دوستش علی محمودیان، وقتی کنار مزار او بودند با دوستان دیگرش بر سر شهید شدن مسابقه می­دادند و به آنها می­گفت نه برادران این دفعه نوبت من است که پیش علی بروم و در کنارش قرار گیرم. خداوندا معنای شهادت چقدر بالاست که ما انسا­ن­های معمولی از درک آن عاجز هستیم. پروردگارا معنای شهادت را به ما نیز بیاموز. شهید فرامرز سخایی پور در تاریخ 14 تیرماه سال 1366 دعوت حق را لبیک گفت و روحش به ملکوت اعلی پیوست. جسد او هرگز دیده نشد زیرا بر اثر اصابت خمپاره و به دلیل حمل بار مهمات در پشت خود، جنازه­اش به پودر تبدیل شد و این شهید بزرگوار مفقود الجسد است.

وصیت‌نامه شهید

وصیت نامه شهید فرامرز سخایی پور
تاریخ: 1366/03/29

وصیت نامه شهید فرامرز سخایی پور تاریخ : 1366/03/29 بسم الله الرحمن الرحیم "فَلْیُقاتِلْ فی سَبیلِ اللَّهِ الَّذینَ یَشْرُونَ الْحَیاهَ الدُّنْیا بِالْآخِرَهِ." پس باید در زاه خدا کارزار کنند آنها که زندگانی دنیا را به آخرت خریدند." وَ مَنْ یُقاتِلْ فی سَبیلِ اللَّهِ فَیُقْتَلْ أَوْ یَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتیهِ أَجْراً عَظیماً"و هرکه کارزار کند در راه خدا پس کشته شود یا غالب آید پس به زودی او را اجری بزرگ عطا نماییم. سوره نساء آیه 74 مژدۀ وصل تو کو کز سر جان برخیزم / طایر قدسم و از جام جهان برخیزم / مولای تو که بنده خویشم خوانی / از سر خواجگی کون و مکان برخیزم با سلام و درود بیکران به ارواح طیبه شهدا از بدر تا این زمان و این خطه. و با سلام و درود به آقا امام زمان(عج) یگانه منجی عالم بشریت و نائب برحقش امام خمینی که خداوند متعال طول عمر و صحت و سلامتی به ایشان عطا فرماید. برادران و خواهران و خانواده عزیزم من کوچکتر از آنم که شما را نصیحت کنم. فقط چند کلمه برای آنکه بدانید ناشناخته، قدم در اینراه نگذاشتم. خدایا به شکرانه این پیروزی بزرگ انقلاب اسلامی خوش دارم که هدیه­ای تقدیم کنم. اما چیزی جز جان ندارم. خدایا من آمده­ام. با همه وجودم، با قلبم، روحم آمده­ام که خود را قربانی راه تو کنم. آمده­ام تا همه هستی خود را به شکرانه این پیروزی بزرگ تقدیم کنم. خدایا به ما رحمت کردی و بزرگترین پیروزی­ها را نصیب ما نمودی. ضعیف بودیم، از دشمن می ترسیدیم، در مقابل ابر قدرت­ها به خود می­لرزیدیم، اما تو ای خدای بزرگ! بزرگترین ارتش­ها را هم­چون برف در برابر آفتاب تموز آب کردی و همه مشکلات را آسان نمودی و حق را بر باطل پیروز کردی. بعد از شکرگذاری خداوند منان چند سخن با شما برادران، دوستان و آشنایان دارم. اولین سخن و حرفم که حرف دل تمام رزمندگان است اینکه از منتظران فرج آقا باشید و پشتیبان انقلاب اسلامی و دوستدار امام خمینی باشید.این پیر جماران قلب تپنده تمام ملت رنجور و ستمدیده ایران و تمام مستضعفان جهان است. سخنی چند با پدر عزیزم: ای پدر که هم پدر من بودی و هم یک دوست. دوستی که همیشه عیوب مرا به من تذکر می داد. باید مرا که نتوانستم پسر لایقی برای شما باشم ببخشید و از شما حلالیت می­طلبم و امیدوارم از سر تقصیرات من بگذرید. اگر من به شما اهانت یا بی­احترامی کردم عذر می­خواهم. در شهادت من گریه نکنید و اگر هم گریه کردید برای امام حسین گریه کنید چون امام حسین خیلی مظلومانه شهید شد. در آخر هم تمام اموالم را در اختیار شما می­گذارم و حدود یک سال نماز قضا دارم و دو ماه و چند روز روزه قضا که انشاءالله شما عوض من ادا کنید. دیگر حرفی برای گفتن ندارم و تنها از صمیم قلب می خواهم که مرا حلال کنید. مادرم من از خجالت نمی توانم سخنی به شما بگویم. فقط از شما حلالیت می­طلبم چون من شما را خیلی اذیت کردم و امیدوارم که در آندنیا بتوانم جبران سختی­های شما را بکنم. از شما می خواهم در شهادت من گریه نکنید و صبوری زینب وار به مردم نشان دهید. گریه تان را در خفا بکنید تا دشمنان و ضد انقلاب خوشحالی و شادی نکنند. از شماتت فامیل ناراحت نشوید و صبور باشید و به آنها بگویید که فرزند را خدا می­دهد و خدا هم یاری می­کند او را بزرگ کنیم و در راه خودش هم باید عطا کنیم.من هم داوود را در زاه خدا دادم و البته امیدوارم که کسی شما را دراین باره شماتت نکند. چون من در دوران زندگی خیلی ناراحتتان کردم و از شما حلالیت می طلبم. سخنی با برادرانم: البته من کوچکتر از آنم که حرفی به شما بزنم یا نصیحتی کنم. چون بنا بر وظیفه به شما می گویم که پیرو خط امام باشید و نگذارید نمازهایتان قضا شود. چون هرچه داریم از نماز داریم و اگر هم خدا خواست و شهید شدم در راه نماز و به خاطر نماز شهید شده­ام. در همه جا پشتیبان پدرتان باشید و عصای دست او باشید. من که نتوانستم و خیلی هم از او معذرت می خواهم. از شما می خواهم در کارها به او کمک کنید و نگذارید دست تنها بماند. خواهش دیگری که از شما دارم این است که اتحادتان را مثل همیشه حفظ کنید و همیشه پشتیبان یکدیگر باشید و مادر را اذیت نکنید. در کارهای خانه به او کمک کنید. جواد را هم طوری تربیت کنید که مثل خودتان باشد و به مسجد برود تا در مسجد جای من خالی نباشد و ادامه دهنده راه من و دیگر شهدا باشد. و در آخر از تک تک شما حلالیت می طلبم. چند کلمه حرف هم با خواهر عزیزم، ای خواهر عزیزم! از تو می­خواهم که ادامه دهنده راه من باشی و در شهادت من زیاد بی تابی نکنی و به مادرمان هم دلداری بده وتسکین دردها و غم­های او باش. دیگر حرفی ندارم و از شما حلالیت می طلبم. در آخر سخنی هم با دوستان خود دارم. در شهادت من زیاد ناراحت نشوید و در مجالستان از آمدن منافقین و آن کسانی که خودتان می شناسید جلوگیری کنید. نگذارید ضد انقلاب در سطح شهرک فعالیت داشته باشد و جلوگیری شدید از بی حجابی و بی بند و باری کنید. در آخر از یکایک شما حلالیت می طلبم. نام نمی برم چون ممکن است نام یک سری را فراموش کنم و ناراحت شوند. دیگر حرفی برای گفتن ندارم. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار. 29/ 3/ 1366 فرامرز سخایی پور والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

خاطرات و روایات

خاطره‌ای ثبت نشده است.