شهید سیدمجید حسینی هرات
شهید

سیدمجید حسینی هرات

نام پدر: سیدمحمد
دانشگاه: صنعتی شریف
مقطع: کارشناسی
رشته: مهندسی مکانیک
تولد: تهران
تاریخ تولد: 1345/12/22
تاریخ شهادت: 1366/01/19
محل شهادت: شلمچه — شلمچه
عملیات: کربلای 8
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

شهید سیدمجید حسینی که دومین فرزند خانواده بود، در تاریخ 22 اسفند ماه سال ۱۳۴۵ شمسی در یک خانواده فرهنگی با وضعیت مالی متوسط و خانه کوچک شخصی متولد شد. مادرش که از تقوای خاصی برخوردار بود، زمان بارداری او دقت فراوانی داشت تا فرزندش با لقمه حلال رشد نماید و طبق موازین شرع مقدس اسلام بزرگ شود. در همان سال های اول، استعداد و هوش فوق العاده او نمایان بود و کارهای خارق العاده می کرد و پر شور بود. بعد از سه سالگی تمامی کارهای خود را بدون کمک دیگران انجام می داد و متکی به خود بود. حتی در سن چهار سالگی هنگام عبور از عرض خیابان حاضر نبود دستش را به بزرگترها بدهد. در سن ۷ سالگی در دبستان اسلامی "مهدیه" تجریش وابسته به جامعه تعلمیات اسلامی آن زمان که همه دانش آموزان را در مسیر اسلام تربیت می نمود، بدیهی است که شهید سیدمجید حسینی هم تحت تأثیر فضای معنوی مدرسه و خانه قرار گرفت و کودکی سخت مذهبی رشد نمود. پدرش هم که معلم او در همان مدرسه بود، در تربیت صحیح او نقش اساسی داشت. دوستان دبستانی علی عسکر اولادی، شهید محمدرضا پورابتهاج، شهید سیدرضی، شهید محسن آزادگان و چندین شهید دیگر. دوران راهنمایی او در همان مدرسه اسلامی مهدیه تجریش ادامه یافت که مدرسین باتقوا و دلسوز زیادی در آن جا تدریس می کردند که پدرش هم جزء آن ها بود. سال سوم راهنمایی او مصاف با اوج گیری انقلاب اسلامی بود. وی تحت تأثیر سخنان اساتیدش قرار گرفته بود و در انتشار اعلامیه ها و نوارهای حضرت امام با دیگران دوستانش همکاری داشت. در همین زمان بود که روحیه ایثارگری در او نمایان گشت. گاهی همه پول جیب خود را به فقیر می داد. اگر ظلمی از ناحیه کسی مشاهده می کرد سخت ناراحت می شد و از مظلوم دفاع می کرد و هرگز زیر بار ظلم نمی رفت. دوران دبیرستان را در دبیرستان "نیکان" تجریش شروع کرد. این دبیرستان که فضای مذهبی و معنوی و اخلاق خوبی داشت شخصیت ایمانی او را کامل کرد به طوری که کم کم معلم اخلاق خانه و فامیل شد. او الگوی تقوا و پاکی بین فامیل و بستگان گردید. اغلب ایام روزه داشت که در اثر همین روزه های مدام به ناراحتی معده مبتلا گردید. نیمه های شب اغلب بیدار بود و به عبادت مشغول. از سن ۱۳ سالگی وارد کمیته جماران شد و سپس عضو بسیج و سپاه گردید. از سال سوم دبیرستان علاقه شدیدی به جبهه رفتن پیدا نمود. به لباس بسیجی علاقه فراوان داشت و به سپاه و بسیج عشق می ورزید و از این که لباس بسیجی به تن می کرد افتخار می نمود. به ائمه اطهار خصوصا سیدالشهدا علاقه بسیار داشت و به سید بودن خود فخر می کرد. جبهه رفتن او از سال ۶۳ شروع شد. خرداد ماه این سال به کردستان اعزام گردید و بیش از سه ماه در کردستان با شرایط سخت خدمت نمود. دو هفته بعد از آمدن از جبهه در امتحان دیپلم شرکت کرد و با معدل خوب قبول شد و در امتحان کنکور شرکت نمود و با نمره خوبی در دانشگاه "شریف" رشته ی "مهندسی مکانیک" پذیرفته شد. بعد از گذراندن ترم اول دانشگاه، فروردین سال ۶۵ مجددا برای مدت ۷ ماه به جبهه اعزام گردید. در این مدت بیش تر خدمت او در "جزیره مجنون" بود و به کمک چند نفر از دوستان، تعمیرگاه قایق را پایه ریزی کرد که بعدها یکی از بزرگترین مکان های تعمیر موتورهای قایق در جزیره مجنون گردید. زمانی که از جبهه به خانه و دانشگاه برمی گشت از سیمای او معلوم بود که خیلی ناراحت است و زمانی که می خواست اعزام شود شاد و خندان می شد. وقتی قرار ملاقات با یکی از دوستان و همرزمان خود داشت به شدت شاد و خندان بود و همیشه می گفت: دلم برای بسیجی های جبهه تنگ شده. او سخت تحت تأثیر جو جبهه قرار داشت. خلاصه محیط جبهه او را یک انسان کامل ساخته بود. برای آخرین بار که می خواست اعزام شود، پدرش با او صحبت کرد شاید از رفتن به جبهه منصرف شود اما او در جواب گفت: بابا شما یک بار همراه من بیا، اگر توانستی جبهه را ترک کنی! به سخنان امام اهمیت فراوان قائل بود. زمانی که حضرت امام در تلویزیون صحبت می کردند هیچ کس حق نداشت حرف بزند و او سراپا گوش بود. در تاریخ ۲۲ بهمن سال ۶۵ برای آخرین بار به جبهه اعزام شد (لشکرسیدالشهداء) مرتب نامه یا تلگراف می داد چون مادرش مریض بود. دل بند مادر بود و حال او را می پرسید. به خواهرش که کلاس اول ابتدایی بود خیلی علاقه داشت و برای او به آدرس مدرسه تلگراف می داد و نامه می نوشت. سرانجام روز 19 فروردین سال ۶۶ در عملیات "کربلای 8" به شهادت رسید. کارش زدن آرپی چی بود. به طوری که معاون دسته او صحبت می کرد، قبل از شهادت در اثر زدن آرپی چی زیاد، صورت او سرخ شده بود و گوش هایش شنوایی اش را از دست داده بود به طوری که هر چه داد می زدم و صدایش می کردم، جواب نمی داد. قرائت وصیت نامه او و پخش وصیت نامه بین فامیل تأثیرات زیادی به جا گذاشت به طوری که خیلی ها با انقلاب مخالفت هایی می کردند و گاهی نق می زدند، با خواندن وصیت نامه او عوض شدند. شهید علاوه به درس دانشگاه در کلاس عربی و معارف اسلامی شرکت می کرد و به شدت تحت تأثیر سخنان آقای اسدی گرمارودی و حداد عادل که استاد و مدرس او بودند قرار گرفته بود و نوارهای زیادی از ایشان ضبط کرده بود.

وصیت‌نامه شهید

وصیت نامه شهید سیدمجید حسینی هرات
تاریخ: 1365/12/14

وصیت نامه شهید سیدمجید حسینی هرات تاریخ : 1365/12/14 بسم الله الرحمن الرحیم آن کس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند با سلام گرم خدمت پدر و مادر عزیزم، همان ها که برای رشد و آدم شدنم زحمت فراوان کشیدند و این بنده حقیر هرگز نمی توانم دِینم را به ایشان ادا کنم و نیز با سلام خدمت خواهر بسیار عزیزم و برادران گرامیم. این چند کلمه را به عنوان یک وصیت نامه ی کوچک در تاریخ 65/12/14 می نویسم، البته یک وصیت نامه دیگر دارم که منگنه شده در داخل کمدم قرا دارد. (کلید کمد داخل کتم است). قبل از هر چیز می خواهم که از پدر و مادر و اهل خانه عزیزم حلالیت بگیرم. مخصوصا از پدرم که خیلی از آمدنم به جبهه راضی نبودند. اگر چه با مخالفت شما به منطقه آمدم ولی این هرگز به منزله آن نیست که بنده بی اعتنا نسبت به حرف شما بزرگواران بودم. این را دور از هر آلودگی بگویم که از ته قلب شما پدر و مادرم را دوست دارم و همواره مخصوصا بعد از نماز برایتان دعای خیر می کردم ولی در این مورد، مسأله، مسأله عقیده ی بنده بود، خلاصه باید ببخشید هر چند که در حق تان ظلم های زیادی کردم. ان شاء الله که خانوادگی نزد پیامبر و اهل بیتش محشور شویم. یک مسأله ای که دوست داشتم برایتان بگویم آن بود که از شما خواهش می کنم تا هدف بنده را خوب درک کنید و اگر واقعا متوجه این موضوع شوید دیگر بنده را جوان مرگ و یا کشته ی در راه هیچ نمی دانید! برای من هدفم از هر چیز حتی از جانم عزیزتر بود. مقصد بنده با آن درک ناقص خودم همان مقصد حسین بن علی بود. هر چه که بنده ارزش داشته باشم، از امام حسین (ع) بالاتر نیستم. (جان هزاران تن از ما فدای یک موی سر حسین (ع) همو که می گوید: هیهات من الذله). کلا گذشتن از همه چیز در راه هدف برای ما یک ارزش است. یک نکته دیگر را بگویم که عده ای فکر می کنند بسیجی به علاقه ورود به بهشت به جبهه می رود ولی باید عرض کنم بهشت کوچک تر از آن است که بتواند برای بسیجی به عنوان هدف جایگزین شود. ارزش یک بسیجی به بهشت نیست، بسجی عاشق است و قیمتش فقط خداست و هم جواری ائمه اطهار. بسیجی بهشت را دوست دارد زیرا که جایگاه پیامبر است، جایگاه فاطمه زهراست. او بهشت را به بهانه هم جواری حسین (ع) می خواهد. برای بنده نشستن در خانه هنگامی که دشمن پای به میدان گذاشته، ننگ است. برای بنده دیدن کشته شدن همشهری هایم در شهرهای مختلف جنگی و سکوت در قبال آن ها ننگ است. در یک کلام بگویم که بنده در مقابل این همه گردنکشی دشمن نمی توانم ساکت بنشینم! خلاصه هدفم از رفتن به جبهه دو چیز بود: ۱. نیاز جبهه به نیرو ۲. نیاز نیرو به جبهه حرف دیگری که می خواهم بزنم حکم یک درد دل را دارد که حین حیاتم خوب نتوانستم آن را بیان کنم و آن این است که ما مردم متأسفانه خیلی جرأت داریم، چه طور؟ در مقابل ما بعد از مرگ یک بی نهایت قرار دارد، یک زندگی ابدی، یک حیات جاودانه، یک زندگی مافوق تصور بعد از مرگ در این دنیای چند روزه ساخته می شود. نوع حیات جاوید پس از مرگ را اعمال چند روزه ما تعیین می کند. این میان وقتی که آخرت را نادیده می گیریم معلوم می شود که جرأت عجیبی داریم! شما را به خدا بیایید به مردم بگویید که آخر این جرأت کار دست شان می دهد! مردم آن چنان در این زندگی غرق می شوند که آخرت را کلا از یاد می برند و حال آن که اگر با یاد و ایمان به زندگی پس از مرگ کارهای شان را انجام دهند، از لذات این جهان نیز بهره بیش تری می برند و به هم حیات جاوید و بی دردسری دارند. «رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا» نکته دیگری را که باید بگویم آن است که ما خود خیلی صلاح خود را تشخیص نمی دهیم. صانع ما بهتر می تواند راه صحیح رسیدن به کمال را بر ما هویدا کند. در این زمان راه صحیح و درست توسط ولی فقیه که البته فعل برای ما امام عزیز است، نمایان می شود. البته این به آن معنی نیست که عقل را کلا کنار زنیم و چشم بسته عمل کنیم بلکه باید کاملا در حدود و توانایی عقل از آن استفاده کرد. اول از روی فکر می فهمیم که کدام حرف، حرف خداست و سپس به آن عمل می کنیم. از روی فکر می فهمیم که حرف ولی فقیه به حرف امامان و رسول الله و از آن جا به حرف خداوند می رسد بعد از آن به دستوراتشان عمل می کنیم. لذا از شما می خواهم که اهمیت ویژه ای به صحبت های امام خمینی بدهید و دستوارت شان و سفارشات شان را جامه عمل بپوشانید و همان طور هم که تجربه نشان داد بارها با عمل به دستورات امام از قعر گرداب نجات پیدا کردیم و یا از افتادن درون چاه باز نگاه داشته شدیم. خدایا! امام مان را حفظ کن و ما را با وی محشور کن. مسأله دیگر که می خواهم عرض کنم و تأکیدی روی آن داشته باشم و البته در وصیت نامه اصلی ام نیز نوشته ام، مسأله تربیت است. واقعا به این موضوع اهمیت دهید تا به امیدخدا و تربیت صحیح شما و دیگران یک جامعه از هر جهت کاملی داشته باشیم. جامعه ای که هم دنیایش تأمین باشد و هم آخرتش. جامعه ای که افتخار ورود امام زمان (عج) به آن را داشته باشد. مسأله دیگری که می خواهم عرض کنم آن است که شما را به خدا سعی کنید حتی الامکان به خاطر بنده و مرگم کارهایتان را عقب نیاندازید زیرا که شهادت در راه خدا عادت ماست. رنج و درد کشیدن برای ما یک عادت است و البته چقدر این درد و رنج ها شیرین است! هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند از شما تمنا می کنم مرتبا برایم فاتحه و قرآن بخوانید. نمی خواهم برایم تشریفات زیادی بچینید. اگر جنازه ای از من به جای ماند، هر جا که خودتان تشخیص می دهید و برای تان راحت تر است دفن کنید. از تمامی دوستان و آشنایان و فامیل حلالیت بگیرید و اگر مدیون شان بودم لطفا ادا کنید. بدانید که اگر واقعا شهید محسوب شوم و خداوند این عمل کوچک را از من قبول کند، برایتان اجر فراوانی است. به امید خدا در آن دنیا در همجواری پیامبر هستیم. خدای ناکرده حرفی نزنید که این مزد و پاداش شما محو شود زیرا با یک ناشکری ممکن است تمام اعمال و زحمات انسان ارزشش را از دست بدهد. دیگر عرضی ندارم. خدایا! تو خود شاهدی که سعی کردم جز برایت دست به کاری نزنم و جز برایت دست از کاری نکشم! خدایا! مرا حسینی بگردان! خدایا! مرا در صف محشر در ستونی که سر ستونش سیدالشهداست محشور کن! خدایا! هنگام ظهور امام زمان (عج) مرا زنده بگردان تا در رکاب امام شمشیر بزنم! خدایا! به پدر و مادرم که زحمات بی شماری برایم کشیدند اجر و صبر فراوان عنایت کن!

وصیت نامه شهید سیدمجید حسینی هرات(مخصوص خانواده)
تاریخ: 1365/01/31

وصیت نامه شهید سیدمجید حسینی هرات(مخصوص خانواده) تاریخ : 1365/01/31 بسم الله الرحمن الرحیم انا لله و انا الیه راجعون گــر مرد رهی میان خون باید رفت از پای فتــــاده سرنگون باید رفت تو پای در راه بنه و هیــچ مپرس خودِ راه بگویدت که چون باید رفت پدرم (آقا)، مادرم، خواهر و برادرانم این نوشته مخصوص شماست و لزومی ندارد بیگانه ای آن را بخواند، البته بستگی به نظر شما دارد. حقیقت آن است که خوب نمی دانم چه بنویسم. فقط می خواهم تا حدی حالات درونی خویش و دید خود را نسبت به اسلام کنونی توصیه وار برایتان بنویسم. گاه پیش خویش فکر می کنم که اگر حکومت پر از فساد پهلوی تا به حال باقی مانده بود چه وضعیتی داشتیم. اگر فرهنگ فاسد غربی هنوز در مملکت ما کاملا باقی مانده بود چه بر حالم پیش می آمد و …. نمی خواهم توضیح بدهم که در آن صورت چه وضعی داشتم زیرا شما مدت بیش تری در آن دوره بوده اید و آن را خوب دیده اید! فقط بگویم که در آن وضع همه ما به خصوص جوانان، حکم حیوان را داشتیم و چه بسا پَست و پایین تر از آن و شاید در اسفل السافلین می بودیم. با در نظر گرفتن آن حال، نگاه به جامعه کنونی خویش که می کنم دیگر کمتر از آن فسادها خبری است. در خیابان ها که راه می روی بوی قرآن به مشام می رسد و آن چه که چشم را می زند حزب الله است. گویا همه حزب الهی شده اند! با مقایسه این ها با جامعه قبل همه چیز زیبا به نظر می رسد. «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهَذَا وَمَا کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ» اما همه این ها می گذرد و عمر مانند گلوله برفی بر روی بخاری آب می شود. چشم بر هم گذاریم خویش را در گودال قبر تنها می یابیم پس دیگر این چه عمریست! چگونه می توان بر آن دل بست و بی هیچ دلیل شیفته آن بود. این عین غفلت و بی خبریست. مبادمان که در چنین خوابی به سر بریم! نشانه آن خواب حُب دنیا است. اگر نتوانستیم راحت از آن دل بکنیم معلوم است که ما نیز در خوابیم. «النَّاسِ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا» (مردم در خوابند و بعد از مرگ بیدار می شوند) ولی دیگر چه سود که عمر بر باد رفته است. پس می بایست در این چند روزه دنیا حداکثر کار را کرد که فردا بسیار دیر است و پشیمانی اثری ندارد. و من امروز برای خود دفاع از اسلام را واجب دیدم که فردا دیر است. با فرض کمی عمر مسلما نمی تواند هدف خداوند از خلق ما، زندگی در این دوران کوتاه پر از درد باشد! حتما هدفی بالاتر وجود دارد و البته بسیار والاتر پس ما هم مقصدمان نباید محدود به دنیای دنی باشد و زندگی مرفه ما را قانع کند! نه هرگز! که: مــرغ باغ ملـــکوتم نیــم از عالـم خــاک دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پر و بالی بزنیم تمام اموال ما در یک آن می تواند نابود شود، به یک آن خانه ما با زلزله نابود شود، در یک لحظه اتومبیل و غیره و غیره از ما گرفته می شود! این ها که تا این اندازه نسبت به ما بی وفایند چگونه ما را شیفته خود می کنند و چگونه ما را از راهمان باز داشته و به خود واداشته اند. این عین بردگی است زیرا دیگر اموال صاحب ما می شوند و نه ما صاحب اموال! این مطالب را همه می دانند ولی یقین ندارند و در مرحله عمل نشان می دهیم که اسیر دنیا هستیم و بس. به شما توصیه می کنم زیاد به زیارت اهل قبور بروید زیرا این کار انسان را از خواب غفلت بیدار می کند من نیز گاه خود را چنان اسیر دنیا می دیدم که از خود متنفر می شدم! من در این دنیا سعی می کردم دینم را بالاتر از هر چیز دیگر فرض کنم، اگر دینم می گوید بمیر، بمیرم و اگر .... هرگز نباید دین مان را به چیزی بفروشیم که از بزرگترین ضررهاست و در این معامله جز خُسران چیزی به دستمان نمی رسد. اگر مسلمانیم باید یک مسلمان واقعی باشیم، آن مسلمانی که شایستگی ظهور حضرت حجت را داشته باشد ولی متأسفانه بسیاری از ما در دین مان بیش از حد سست و ضعیف می باشیم. به اندک چیزی دروغ می گوییم، بی جهت تهمت می زنیم، غیبت می کنیم، غیره و غیره. باید که بیش تر در این مسائل تأمل کنیم حتی واجبات مان را محکم تر به جای آوریم، نمازمان را سر وقت با طمأنینه بخوانیم و بدانیم که در مقابل چه کسی ایستاده ایم و با که حرف می زنیم. این بی جهت نبوده که حضرت سجاد (ع) هنگام ادای نماز از خوف خدا رنگ شان زرد می شد، بی دلیل نبود که بدون آن که علی (ع) دردی را تحمل کند، هنگام نماز تیغ را از پای شان در می آوردند. همین طور است دیگر واجبات مان. اگر این اعمال را انجام می دهیم نه از روی کراهت باشد که: «فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ*الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ» (وای بر نمازگزاران، آنان که در نماز دل شان از یاد خدا غافل است). باید با شوق به سراغ آن ها آمد و از روی میل واجبات را انجام داد. آن ها را چون عسل شیرین شمرد و البته کسی که واقعا پی به آن ها ببرد لذت بزرگی از آن ها خواهد برد و اصلا هر کاری را که رضای خدا در آن باشد شیرین می شمرد. یکی درد و یکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد من از درد و درمان و وصل و هجران پسندم آن چه را جانان پسندد اما بنده در رابطه با جنگ کشته شده ام، جانم در راه آن فدا شده است پس مسلم است که دوست دارم دیگران نیز معنی جنگ و برکات آن را بفهمند. جنگ در ظاهر بسیار زشت و بد به نظر می رسد، سختی بسیار دارد، جوان ها را در کام خود می برد، شهرها را ویران می کند و خلاصه رحمی در آن دیده نمی شود و هر چه هست خشونت می باشد اما تمام این ها چه می تواند باشد و برای چه؟ سختی جنگ برای ما حکم امتحان را دارد. در جنگ است که مردان خدا از اهل زبون تمیز داده می شوند. خداوند آن همه سختی را بر ما می پسندد تا ببیند ما چه می کنیم، آیا در مشکلات راه سهلی را می رویم که رضای خدا در آن نباشد یا که می گوییم: "الهی رضا برضائک" اکنون نیز صلح به معنای رایج آن در مورد جنگ ما مورد عدم رضای خداوند کریم است دستور صریح اسلام آن است که در صورت حمله دشمن به اسلام باید تا نابودی کامل متجاوزین نبرد ادامه پیدا کند پس دیگر کسی که دم از صلح می زند یا مسلمان نیست یا یک مسلمان جاهل است. از همه این ها گذشته، غیرت و مردانگی و شرف چه می شود! با دشمنی که خرمشهر را به تلی از خاک تبدیل کرده و به زن و کودک رحم نکرده چگونه می بایست رفتار کرد. با دشمنی که به محض ورود ارتشش به شهرهای ما دست به غارت آن ها می زد چه باید کرد؟ ما اکنون چه دید غیرتمندانه ای نسبت به چنگیز که مملکت ما را ویران کرد داریم، باید دقیقا همان دید را نسبت به دشمنان کنونی خویش و حزب بعث داشته باشیم. شما را به خدا هرگز دم از صلح (با ذلت) نزنید که آن عین تسلیم و شکست است. کسانی که این وصیت نامه را می خوانند بدانند که مملکت مال ماست پس این طور نباشد که یک گوشه بنشینند و ببینیم چه بر سر کشور می آید بلکه باید آستین ها را بالا زد و عملا وارد کار شد. مگر کشور از آن کیست؟! اگر مشکلی دارد، غیر از ما چه کسی باید آن را برطرف کند! اگر حراست لازم دارد چه کسی جز ما باید از آن محافظت کند. به شما توصیه می کنم بیش تر وارد کار شوید و حضور بیش تری در صحنه انقلاب داشته باشید. وقتی مسلمانان پیشرفت می کنند که هر کسی خودش را در قبال مملکت و مردم مسئول بداند، اگر می بیند جنگی هست و دولت به تنهایی از پس مخارج آن برنمی آید شما با همه ی کمی حقوق به کمک او بشتابید. نگذارید کشور ما با کمی امکانات ملعبه دست خارجی ها قرار گیرد و سیاست های اسلامی آن بر اثر بدی اقتصاد تغییر کند. ببینید چه می توانید برای اسلام و کشور انجام دهید. دیگر سوال نکنید که کشور برای ما چه کرد! (هی نگویید انقلاب برای ما چه کرد بگویید ما برای انقلاب چه کردیم) اگر به ملت نگاهی بیاندازیم کسانی که کار بیش تری برای انقلاب انجام داده اند، ادعا و توقع شان نسبت به دیگران کمتر است. مبادا کارمان این باشد که بنشینیم و تنها بد و بیراه بگوییم که فلان مسئول چه کرد و فلان مسئول چه کرد! بله ما نمی گوییم تمام مسئولین افراد درستی هستند و نمی گوییم تمام کارهای مسئولین درست است، نه! اشتباه هم پیدا می شود، نباید آن را به حساب اسلام گذاشت! مگر می شود تمام مسئولین بدون خطا باشند، مگر امام معصوم سر کار است که اشتباه نکند، البته باید آن ها را تذکر داد. اما کمی هم حرف های دیگر بزنیم و می خواهم چند توصیه بکنم ولی به خدا قسم این ها را که می گویم کاملا درک کرده ام و برایم به طور قطع ثابت شده است. ما باید تمام کارمان مورد رضای خدا باشد. متأسفانه عبادت در مردم ما تنها به نماز و روزه و ... اطلاق می شود و بس! اما قرآن می گوید: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ» (ما جن و انس را خلق نکردیم مگر برای عبادت) پس با این حساب از زبان قرآن که هرگز دروغ نمی گوید شنیدیم که خدا فقط از ما عبادت می خواهد در این صورت اگر کاری کردیم که غیر عبادت بود، بیهوده است یعنی کارهای غیر از نماز و روزه و ... بیهوده است، پس مسلم است که معنای عبادت تنها در این واجبات خلاصه نمی شود! باید تمام اعمال مان عبادت باشد. راه رفتن، مدرسه رفتن، دانشگاه رفتن و ... در جامعه ما عده ای هستند که عملا خون شهدا را زیر پا می گذارند! از شما می خواهم که این طور افراد را از خود دور کنید تا کلا ایشان از جامعه منزوی شوند مگر آن که به راه حق بازگردند و بدانید که ضایع کردن خون شهدا آسان است و می توان با یک حرف بی جا و یا یک عمل نادرست آن را انجام داد و در عوض حامیان انقلاب را حامی باشید که البته این مسأله درست مانند تبری و تولی است. تولی نسبت به دوستان و تبری نسبت به دشمنانش. به ائمه اطهار عشق بورزید و بدانید که ایشانند که گره از کار باز می کنند و دنیا و آخرت در گرو حُب واقعی ایشان است. تمام اعمال ما وقتی قبول خداوند است که اعتقاد راسخ به ولایت داشته باشیم. نماز بی ولای او عبادتی ست بی وضو به منکر علی بگو نماز خود قضا کند خداوند بر ما منت نهاد که تربت ثامن الائمه را در خاک کشور ما قرار داده است. سعی کنید بیش تر به زیارتش بروید که حلّال مشکلات است و اگر به زودی زود عراق آزاد شد، اگر توانستید به زیارت ائمه مدفون در آن جا بروید. البته به یاد من نیز باشید زیرا جان من به خاطر باز شدن راه این ائمه داده شده است. کسی که در راه ایشان قدم بردارد صد چندان اجر و سود آن را خواهد گرفت. حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق بدرقه رهت شود همت شحنه نجف مطلب دیگری که به خانواده خود می خواهم تذکر دهم این است که به تربیت کودک شان اهمیت دهند. بیش ترِ بیش تر منظورم خواهرم آزاده است. او هنوز کوچک است و دلش چون آینه صاف! نمی دانم چگونه باید تربیت شود ولی می دانم باید چگونه فردی بار بیاید. سعی کنید به نحوی او را بزرگ کنید که بیش تر با واقعیت سر و کار داشته باشد نه خیال و پندار. دنیای خویش را در کارتون و برنامه کودک خلاصه نکند! باید بفهمد در دنیا چه می گذرد. البته بسته به ظرفیتش باید بداند که ما دشمن داریم و دشمن ما قوی است، دشمن ما زیاد است، دشمن ما بی رحم است و ... اول باید با طبیعت خارج سر و کار داشته باشد اگر توانست خارج را درک کند خودش بی اختیار می گوید (با زبان بی زبانی) سبحان الله، جل الخالق! و اگر توانست این ها را بفهمد و روابط طبیعت را بشناسد، آن گاه خودش را می فهمد که بیهوده نیافریده شده است و برای خودش هدفی در نظر می گیرد و هموار با بصیرت کامل زندگی می کند و دیدش نسبت به همه چیز واقع بینانه می شود. او باید معنی سختی را بفهمد مثلا اگر کمبود پول دارید کاری کنید که او آن را درک کند و بیابد که بدون درآمد شب باید گرسنه خوابید و خلاصه آن که با خیال و غفلت بزرگ نشود. از شما خواهش می کنم معنای دین را به طور کامل برایش روشن کنید به طوری که مانند خیلی ها خیال نکند دین تنها نماز خواندن و روزه گرفتن است. شما دل تان خوش نباشد که فرزندتان واجبات را انجام می دهد او باید بداند که دین چیزی جدا از زندگی نیست. مذهب در تمام ارکان زندگی او باید وجود داشته باشد و حالت اسکلت حیات را تشکیل دهد شما را به خدا کاری نکنید که تمام اسلام را در انجام فرایض ببیند که مسلم است در این صورت با کراهت همان ها را انجام می دهد. کاری کنید که فرزندتان خود احساس نیاز به نماز کند و بفهمد که کلا محتاج به خداوند است و همه چیزش از اوست. ای همه هستی ز تو پیدا شده خاک ضعیف از تو توانا شده چند نکته دیگر را لازم می دانم تذکر دهم که فهرست وار می نویسم: الف- سعی کنید از تمام فامیل و دوستان و خلاصه هر کس که به نحوی با من رابطه داشته است رضایت بگیرید و اگر حقی بر گردن کسی دارم در صورت توانایی ادا کنید. (به یکی از دوستانم بگویید از دوستان دیگرم در این رابطه سوال کند). بدانید که حق الناس گناهی ست نابخشودنی که حتی برای شهداء نیز بخشوده نمی شود زیرا طرف حسابمان دیگر خدا نیست بلکه مردمند و مسلم است که مردم لطف و بخشش خداوند کریم را ندارند. ب- در از دست دادن جوانتان بیش از حد بی قراری نکنید. زندگی پر از مشکلات است این ماییم که به سراغ شان رفته و باید در مقابل شان استقامت کنیم وگرنه اگر بخواهیم در مقابل کوچک ترین مسأله ای ناراحت شده و تسلیم شویم دیگر به مقصد نمی رسیم زیرا همان طور که گفتم ما را از مشکلات چاره ای نیست. اگر از بنده جنازه ای باقی ماند ترجیح می دهم در بهشت زهرا دفن شوم ولی تصمیم اصلی را به عهده خودتان می گذارم. شما که این وصیت نامه را می خوانید بدانید که من خوشحالم ولی ممکن است بی قراری بیش از حد شما مرا بیازارد. برایم فاتحه بخوانید و بر سر مزارم بر پیامبر و فاطمه زهرا و ائمه اطهار علیه السلام سلام بفرستید. ج- ما همه چیزمان از امام بزرگوارمان است برای او از ته دل دعا کنید. د- نماز سر وقت یادتان نرود مخصوصا در مسجد با جماعت. ه- اگر می توانید ۲ ماه برایم نماز بخوانید و ۱۵ روز روزه بگیرید و در این مورد اگر به دوستانم و یا فامیل نیز چیزی بگویید بسیار خوب است زیرا بر گردن دوستان حق برادری دارم. و- پدر و مادر عزیزم! سعی کنید هر چه زودتر به ازدواج خواهر و برادرانم برسید و صبر بی جا نکنید مثلا نگویید صبر کن دَرسَت تمام شود بعدا به این کار می رسیم، نه! زیرا پیامبر اکرم (ص) می فرماید: کسی که ازدواج کند نیمی از دینش را کامل کرده است. دو سه کلمه برای برادرم وحید و خواهرم آزاده که اگر آزاده این ها را نمی فهمد، وقتی به امید خدا بزرگ شد برایش بگویید. سعی کنید در خودتان فضائل اخلاقی را به وجود آورید. برای یکدیگر از بودها بگذرید، خواست دیگری را مقدم بر خواست خود قرار دهید یعنی روحیه ایثارگری در شما بارور شود. مخصوصا نسبت به پدر و مادرم این روحیه در شما بالا بگیرد. می دانم که با مرگم زخمی بزرگ بر دل ایشان نشست شما می توانید با اعمال خودتان مرحَمی بر این زخم باشید. گوش به حرف شان بدهید و خود به آن ها کمک کنید، خدای ناکرده کوچک ترین تنبلی شما را فرا نگیرد که باعث رنج ایشان می شوید. هرگز تنهای شان نگذارید. وحید! انسان عمر کوتاهی دارد. فرضا اگر ۷۰ سال عمر کند، ۱۵ سال آن کودک و از ۲۵ سالگی به بعد همان مسیری را طی می کند که برایش شناخته شده است و قدرت تعویض روش خویش را ندارد پس تنها حدود ۱۰ سال برای انسان باقی می ماند تا خود را بسازد و راه خویش را مشخص کند و این ۱۰سال جوانی مانند باد می گذرد و چشم بر هم زدنی از دست می رود. کسی سود می برد که در دوران کوتاه جوانی راه خود را از چاه تمییز دهد. جوانی خویش را بر باد می دهد و به پوچی و خوشی زودگذر دل مبندد و خود را در این دوران برای فردا آماده کند. "الدنیا مزرعه الاخره". به حال من نگاه کن و از مرگم درس بگیر! اگر هر کار کرده باشم اکنون دستم بسته است. اگر غرق در گناه باشم حال که از دنیا رفته ام قادر به جبران آن نیستم. اگر جوانی خودم را در راه باطل صرف کرده باشم اکنون چگونه می توانم آن را تلافی کنم! همه یک روز می میرند و در آن موقع دست شان از همه چیز کوتاه می شود. خودشان می مانند و اعمال شان پس تا زنده و جوانیم باید کار خیر کرد و بدی ها را جبران کنیم. وحید! تو را این اواخر (مخصوصا) اهل درس می دیدم (باعث افتخار است)! ولی بهتر است قبل از درس، هدف خود را مشخص کنی. این که برای چه درس می خوانی؟ نکند از روی چشم و هم چشمی دیگران تحصیل کنی؟! ان شاء الله که بعدا به دانشگاه رفته و یک دکتر کامل شوی (آزاده هم همین طور) ولی خدا نکند که در هدف های مادی باقی بمانی و به این دنیای پست قناعت کنی. البته این ها را برای آزاده هم می گویم اگر خوب نمی فهمد بعدا به او بهمان. در پایان پدر و مادرم و آزاده را به تو می سپارم و نیز به تو می گویم که علی برادر بزرگتر ماست و احترامش واجب، نکند مثل من احترامش را نادیده بگیری. مطالبی که بیان شد برایم وجدان شده بود. والسلام. التماس دعا. سیدمجید حسینی هرات 1365/01/31

خاطرات و روایات

خاطره‌ای ثبت نشده است.