علیرضا موذنی
زندگینامه شهید
بسم الله الرحمن الرحیم شهید عزیزمان افتخار و عزت مان ، معلم اخلاق و بسیجی عاشق و دلسوخته مان لبخندی که نگشوده بسته شد. علیرضا مؤذنی در سال 1345 در یازدهمین روز مرداد ماه دیده به جهان فانی گشود. و در یکی از قدیمی ترین محله های شهر شیراز زندگی خود را شروع کرد و خیلی زود نشان داد که با خیلی از کودکان هم سن و سال خودش فرق دارد. بتدریج که بزرگتر می شد، حالات و رفتارش بیشتر نمایانگر روح بلند پروازش بود خیلی زود، زودتر از زمان طبیعی به نماز و روزه گرفتن علاقه نشان داد، علاقه عجیبی به کسب علم و معلومات داشت با ورود به دبستان و شروع دوره ابتدائی هوش و استعداد خود را بیشتر نمایانگر ساخت. در رفتارش و سخنانش اصالت خاصی به چشم می خورد برخوردش و حالاتش پرمعنا و سرشار از مظلومیت بود، دوران ابتدائی را با موفقیت های هر ساله و با تأیید مدیران و آموزگاران خود نسبت به اخلاق و رفتارش طی کرد. دوران راهنمائی را با توشه ای پربار از مرحله ابتدائی آغاز نمود. باز با همان شور و شوق و با توجه به اینکه در این سالها به هنر نقاشی، ویترای کشش بخصوصی پیدا کرد و اوقات بیکاری را علاوه بر مطالعه به نقاشی و کارهای ویترای می گذراند. که در هنر نقاشی چنان مهارتی پیدا کرده بودکه باعث شگفتی همگان شده بود. حتی در زمان اوج بیدادگری رژیم طاغوتی و نشر فساد از سوی رژیم منحوس وی کاملاا بی توجه به تمام مظاهر دنیای مادی با روح پاک و عشق نهائیش بیش از قبل با خدای خود عهد و پیمان بسته و به ذکر نماز و دعا مشغول بود، علاقه ذاتیش به خاندان عصمت و طهارت باعث می شد. که در مراسم عزاداری مذهبی با حالات خاصی شرکت کند، سکوت و شرم و حیای او باعث شده بود که بسیاری از همسایگان با او ناآشنا باشند. در عین حال اینکه جذب وقار و ایمان او بودند چون او بیشتر در فکر معبودش بود تا دنیا. اواخر سال دوم راهنمائی مصادف بود با آغاز انقلاب و با شور و هیجان زایدالوصفی به تلاش و کوشش پرداخت و از هر طرف با دیگر دوستان سعی در به جریان انداختن انقلاب از محیط مدرسه داشت و با همه این تفاصیل باز درس و مدرسه را نادیده نمی گرفت. سال سوم راهنمائی را نیز با موفقیت و همزمان با آغاز انقلاب پشت سر گذاشت. دوره دبیرستان آغاز فعالیت چشمگیرش در انجمن اسلامی دبیرستان ابوذر بود و در زمانی که گروهک ها و عوامل فریب خورده سعی داشتند با توطئه های خود ایجاد نفاق و دودستگی نمایند به مبارزه با آنها پرداخت. مطابق گفته تمامی همراهان و آموزگاران و اولیاء دبیرستان در آن جوی که انجمن اسلامی می رفت تا با رکود و از هم گسستگی روبرو شده و کارآئی خود را از دست دهد. او بود که جان تازه ای به آن بخشید و با قبول مسئولیت تبلیغاتی انجمن، چنان قاطعانه و انقلابی برخورد نمود که هیج جای فعالیت و یا حرکتی برای هیچ کدام از گروه ها باقی نگذاشت. در همین دوران باز بخاطر عشق به اسلام، ایمان به انقلاب و رهبر و امام عزیز یار مستضعفان همکاری خود را با گروه مقاومت مسجد مسلم بن عقیل شروع کرد و شب ها را برای پاسداری از انقلاب و برقراری امنیت تا صبح به گشت می پرداخت. بعد از نقل مکان همکاری خود را با گروه مقاومت مسجدالرضا شروع نمود در این ایام که مصادف بود با حمله ناجوانمردانه بعثیون کافر به خاک و خطه میهن اسلامی مان دائم در تلاش بود. تا به هر نحوی که شده به جبهه رفته و به رزمندگان جان بر کف کمکی کند. همچنین از طریق انجمن اسلامی دبیرستان فعالیت همه جانبه را در جهت کمک رسانی به جبهه ها آغاز کرده بود و با راهنمائی های استادانه حضرت حجه الاسلام و مسلمین سید علی اصغر دستغیب کارآئی بهتری پیدا کرده بود. در ضمن این برنامه ها همراهی با گروه فرهنگی مسجد آتشی ها را قبول کرده تا از این طریق گام های بلندتر و استوارتر بردارد. بعد از مدتی دیگر ماندن را جایز ندانست و در سال آخر دبیرستان برای مدت سه ماه و نیم عازم جبهه های نبرد علیه ظلمت شد بعد از برگشت حال و هوای دیگری پیدا کرده و اکثر اوقات با تمامی وجود به جبهه فکر می کرد. دوباره فعالیت های خود را پس از برگشت ادامه داد. دبیرستان را پشت سرگذاشت جهت ورود به دانشگاه در کنکور شرکت کرد ولی به علت وقت کمی که برای مطالعه دروس داشت در امتحانات نتیجه دلخواه را بدست نیاورد ولی ناامید نشد و پیوسته می گفت در رشته پزشکی می خواهم ادامه تحصیل دهم. هم زمان با امتحان کنکور در امتحان ورودی تربیت معلم شرکت نمود که در رشته دینی و عربی مرکز تربیت معلم شهید مطهری قبول شد. در آغاز شروع کلاس ها بود که بار دیگر هوای جبهه و ندای یار او را فراخواند چون همان طور که بارها می گفت اگر ما نرویم پس چه کسی باید از اسلام و ایران دفاع کند برای مدت سه ماه دیگر در جبهه ماند بعد از عزیمت دیگر تاب ماندن نداشت، دانشگاه ، عشق زندگی، را همه در جبهه های جنگ علیه کافران و نامردمان می دانست با این تفکرات بود که بار دیگر در آغاز سال دوم تحصیلی عازم جبهه شد اما با دفعات قبل فرق داشت چون او خود می دانست که زمان موعود نزدیک است و این بار حتماً به هدف خود خواهد رسید. او همیشه در خانه می گفت به هر طریقی که می توانید به جبهه کمک کنید. حتی به مادرش می گفت شستن لباس رزمنده نوعی عبادت است. نگذارید پشت جبهه ها خالی بماند، این بار به مادر گفته بود من لباس زیاد دارم که دیگر برای من کوچک شده این ها را ببخشید ولی در حقیقت او لباس برایش کوچک نشده بود بلکه این جسم فانی بود که دیگر یارای قبول روح سرشار از عشق و سرکشش را نداشت. مدتی در جبهه بود که دستور عملیات کربلای 4 صادر شد قبل از عملیات چند روزی به شیراز آمد با همه خداحافظی می کرد با دوستان و همرزمان مسجد با هم کلاسان و با تمام اقوام، در عملیات کربلای 5 در لباس یک غواص و خط شکن شرکت داشت و در شب اول عملیات هنگام پش روی با ترکش خمپاره از ناحیه گردن مجروح شد و موقعی که همراهانش او را به پشت جبهه حمل می کردند سعی می کرد که با همان حال برگردد او را به قم منتقل کردند و پس از معالجه برای یک ماه به او استراحت دادند ولی قبول نکرد حتی نگذاشت که ما با خبر شویم مبادا نگران شده او را بازداریم. باری یک بار دیگر با همان جراحت به خط برگشت هنگام شروع عملیات کربلای پنج طبق گفته فرمانده محترم گردانشان با وجودی که او را از شرکت در حمله بازداشته بودند با طاقتی غیر قابل تصور و با التماس خود را همگام با دیگران نمود و در هنگامی که سینه آبها را می شکافت و سرما و موانع را یکی پس از دیگری پشت سرمی گذاشت با تیری از سوی جنایتکاران و کافران به ملکوت اعلی پیوست و همنشین پنج تن آل عبا شد. آری شهید علیرضا مؤذنی هنوز بر سر پیمان روزالست بود و جان بر سر همین پیمان داد عاشق بود و پیمانه عشق را از دست ساقی و معبود خویش گرفت. اما وظیفه ما چه خواهد بود، حال که چون او دیار شهیدان را زیارت نکرده ایم و هم نمی خواهیم از گروه بی خبران باشیم. چه باید بکنیم. آیا جز اینست که باید علی وار و زینب گونه پیام شیهدان را که از تبار حسینیان زمان است به گوش نسل های آینده تاریخ رسانید و آیا جز این است که باید حامی و یاور حسین زمان، پیرجماران بود و آیا جز اینست که باید تا آخرین نفس در اعتلای اسلام عزیز کوشید.
وصیتنامه شهید
وصیت نامه شهید علیرضا موذنی
تاریخ: 1365/10/02
وصیت نامه شهید علیرضا موذنی تاریخ : 1365/10/02 بسم رب الشهداء و الصدیقین "وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ": هرگز مپندارید آن ها که در راه خدا کشته شده اند مرده اند بلکه زنده اند و در نزد پروردگارشان روزی می خورند. " أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلاَّ الله أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسوُلُ الله أَشْهَدُ أَنَّ علی حجت الله". با یاد و نام منجی عالم بشریت، پرچم دار آزادی انسان های دربند و برپاکننده عدل و قسط و با سلام به آن که احیا کننده اسلام در عصر حاضر و افروزننده آتش در کاخ ستمگران سرخ و سیاه شرق و غرب است و نور دیده ستم دیدگان مسلمان نه تنها ایران بلکه مسلمانان جهان امام امت. حضور خانواده گرامیم و دوستان عزیز و آشنایان، سلام. غرض از نوشتن این وصیت نامه روشن نمودن هدف و منظورم از آمدن به جبهه و انتخاب این راه می باشد، باشد که مورد رضایت حق تعالی قرار گیرد. این چند روزی که ما در همین دنیایی که امیرالمومنین آن را از آب بینی بز پست تر می داند تنها تنها برای رفع چند غریزه حیوانی که خوردن و خوابیدن و تولید مثل و همچنین انجام چند عمل که به واسطه زندگی اجتماعی اش مانند انتخاب شغل و تشکیل زندگی انجام می دهد آفریده نشده و هدفی والاتر و منظوری دیگر را مد نظر بوده است. هم چنان که خداوند کریم در قرآن می فرماید: " وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ " یعنی جن و انس آفریده نشده اند مگر برای عبادت. روزی که سرشت ما ریخته شد از کلیه انسان ها پیمانی گرفته شد. هم چنان که مولا علی در نهج البلاغه می فرماید که به آن پیمانی که با خدای خود بسته اید، وفای به آن پیمان را از شما می خواهیم نه چیز دیگر! پس عمل کردن به آن پیمان یک تکلیف است که به عهده همه است که بعضی آن را انجام می دهند و بعضی خود را بی قید و بند می دانند. عمل کردن به آن پیمان که همانا عبادت خدا در تمامی بُعدهایش می باشد که اکنون در بُعد جهاد در راه خدا و دور کردن و تار و مار نمودن دشمنان دین خدا و کشور و مسلمانان تازه از بند رسته می باشد. بنابراین آمدن من به جبهه عمل کردن یک تکلیف است که با فطرتم سازگار است و هیچ تعجبی ندارد و اگر در این راه سعادت شهادت نصیبم شد زهی افتخار. در این ره باید به ائمه معصومین اقتدا کنیم و هم چون مولا علی که می فرماید: مَثَل مُردن مَثَل عاشقی است که به معشوق خود رسیده است به هنگام شهادت! در حقیقت شهادت چیزی نیست مگر دری که از این دنیای فانی و زودگذر به سوی سرای ابدیت و باقی گشوده شده است. یک مسلمان با ایمان دارای عقل سلیم با این دید به زندگی نظر می کند که {...} فائق و پیروز باشد و مردنش این است که زنده باشد ولی تو سری خور و اسیر. همین عمل، طغیان بر علیه نیروهای درون و برون انسان است که رمز جاوید بودن اسلام گشته است. سرور شهیدان حسین بن علی را چگونه بعد از ۱۴۰۰ سال هنوز ما امام سوم خود و حاضر و ناظر در کارهایمان می دانیم و آن چنان هر محرم و هر روز و هر ساعت به عشقش سینه می زنیم که انگار همین الان او به شهادت رسیده، چرا؟! برای این که او را شهادت زنده نگه داشته است. جای بسی تعجب است که بعضی از به اصطلاح عاقلان و روشنفکر معابان کشته شدن در این راه را مساوی با از بین رفتن امیدها و آمال های انسانی می دانند و وی را جوان ناکام زمان می نامند و بعضی دیگر کوته فکری را به جایی رسانده اند که این عمل را عشق بیهوده می پندارند. واقعیت این است که آن ها به غیب ایمان ندارند و به وعده های خداوند که شهدا و صالحان و مؤمنین را در قرآن بارها به لقاء و رحمت خود بشارت داده نیز ایمان ندارند. علت آن است که آن ها را حُب دنیای پر زرق و برق گرفته است و افسوس و صد افسوس و وای و صد وای به حال کسی که بخواهد به این دنیایی که هم چون کف روی آب است چنگ بیندازد و به مقام، به ثروت، به شغل و.... و آن را مقر و پناهگاهی برای خود بداند. بیایید این عینک منفعت طلبی شخصی و مادی خود را بردارید و با دید دیگری وضع خود و نیاز خود را ببینید. آن ها که راه شهادت را برگزیدند به سوی نور پرکشیدند و به سرچشمه و منبع اصلی حیات ابدی دست یافتند و انسانی شدند از هر لحاظ کامل، چرا که به عهد و پیمان خویش که بسته بودند وفا کردند و با خون خویش این عهدنامه را امضا کردند و از امتحان الهی که همه کس به وسیله آن محک زده می شوند سربلند بیروم آمده اند. مگر نه این است که یک جان داریم پس چه بهتر که آن را نثار جانان کنیم. باری اگر این مبارزات و جانبازی هایی که با یاری و مدد خداوند است نبود، هیچ گاه ایران ِ قدرتمند نمی توانست در مقابل آمریکا و دیگر قدرت های پوشالی این گونه ایستادگی کند. ما استقلال و سربلندی خود را مدیون مبارزات اسلامی خود می دانیم. رژیم متجاوز بعثی می رود تا آخرین ضربات مهلک دلاوران اسلام را دریافت دارد اما باز هم نغمه هایی رسوایی از گوشه و کنار شنیده می شود که بیایید پیشنهاد صلح را قبول کنیم که به نفع مملکت و ملت ماست. این نغمه های شوم همان هائی ست که در پایان جنگ صفین شنیده شد و عاقبت کار را دیدیم! سخن را کوتاه کنم. اینک شما پدر و مادر عزیز! نوبت امتحان رسیده، ولله اگر صبر در شهادت فرزندانتان داشته باشید مقامی که پیدا می کنید مقامی ست که در روز قیامت باید همراه با زینب کبری (س) و دیگر صابران تاریخ محشور شوید و باید در آن جا افتخار بکنید که فرزندی را تقدیم اسلام نموده اید و روسفید هستید. آخر ما که دم از حسین (علیه السلام) و زینب کبری (س) می زنیم نباید خون خود را رنگین تر از آن ها بدانیم. در این جا سخنم با دوستان هم سنگر و هم درس می باشد. دوستانی که حق های بسیاری بر گردن بنده دارند و خجل از این که در طول مدت دوستی خود نتوانستم وظایفی که به وسیله نزدیکی مان انجام می شد انجام دهم. دوستان عزیزی که در مرکز تربیت معلم هستید، وظیفه تان سنگین است و سنگین! امیدوارم که بتوانید از عهده پرورش مغزها و فکرهایی برآیید که مفید به حال اسلام و انقلاب باشند. دیگر این که ار قول بنده از استادان عالی مقام و گرامی تشکر و قدردانی نمایید که نسبت به بنده لطف داشتند و من بسیار مدیون آن ها می باشم. هم چنین از دیگر دوستانی که سعادت دیدارشان را در مسجد الرضا داشتم از آن ها حلال بودی می طلبم و از جناب حجت الاسلام سید علی اصغر دستغیب که در مدت طول آشنایی با ایشان رهنمودهای ارزشمندشان در زندگی بنده موثر بود نیز طلب حلال بودی و قدردانی نمایید. دوستان عزیز! امیدوارم همیشه توفنده و استوار در خط امام باشید و در محیط دانشگاه تربیت معلم و هر جای دیگر جامعه اسلامی که هستید با هرگونه خود محوری فردی و گروهی مبارزه نمایید. خط تنها خط امام و وحدت، وحدت تمام اقشار اسلامی. خانواده عزیز! بار دیگر از خداوند متعال طلب صبر برای شما می کنم. مادر و پدر عزیز! شرمنده از این که هیچ گاه نتوانستم برای شما یک فرزند خوب باشم. امیدوارم از این بابت بنده را عفو نمائید. برادر عزیز! هم چنین برای شما یک برادر باوفا نبودم و تو ای خواهر! از تو می خواهم که با همان حجاب و نمازت که دو سلاح مهم می باشد روح مرا شاد نمائی. التماس دعا. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار. علی رضا مؤذنی ۰۲/۱۰/۶۵
گالری تصاویر
خاطرات و روایات
خاطرهای ثبت نشده است.
دلنوشتهای ثبت نشده است.
افزودن دلنوشته جدید