احسان پارسی
زندگینامه شهید
شهید احسان پارسی در دوم خرداد سال 39 در قریه مود از توابع شهرستان بیرجند در خانوادهای مذهبی متولد شد. سه سال اول زندگی را در تهران به سر برد. تحصیلات ابتدایی را در دبستان 15 خرداد زاهدان و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان امام خمینی (ره) (مهران سابق) در رشتهی ریاضی به پایان رساند و در سال 1356 وارد دانشگاه سیستان و بلوچستان در رشتهی راه و ساختمان دانشکده مهندسی طی نمود و به اتفاق پنج تن از دوستان انجمن اسلامی دانشگاه را پایهگذاری کردند که در رهبری و تظاهرات و تعطیلی دانشگاه بسیار موثر بود. در دوران دبیرستان و دانشگاه در جلسات مذهبی شرکت فعال داشت. در تظاهرات قبل از انقلاب و قبل از پیروزی پلاکاردهای با زیرنویس (قصاص) که حاوی تهدیدهای کوبنده علیه مخالفین و امید برای انقلابیون دربرداشت به خط او بود. در ابتدای پیروزی با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بیرجند و زاهدان همکاری داشت و در جنگ تحمیلی از اسفند 59 تا 19 مرداد 60 در واحد اطلاعات جنگهای نامنظم مأموریتهایی از طرف دکتر چمران انجام داد و به واسطهی اطلاعات دقیق و جامع از ضد انقلابیون مجدد از طرف سپاه زاهدان در شهریور 60 از او دعوت به عمل آمد و بعد از آموزش زبان اردو به اتفاق یکی از دوستان جهت ردیابی و شناسایی ضد انقلابیون فراری به پاکستان مسافرتی یک ماهه نمود و بعد از قضیهی آمل برای دستگیری مخالفین، مأموریت یک ماهه به او داده شد که در آخرین روزهای مأموریت یعنی جمعهی هفتم اسفند با فرماندهی چهل نفر از مجاهدین حرکت اسلامی افغانستان که از سالها پیش با آنها شناسایی و همکاری داشت به استان نیمروز افغانستان رفت و در روز شنبه هشتم اسفند ماه 60 ضمن درگیری با متجاوزین روسی و نبرد سخت و منهدم کردن چند تانک و تعدادی کمونیست، به اتفاق 11 نفر از همرزمانش به شهادت رسید.
وصیتنامه شهید
وصیت نامه شهید احسان پارسی به همسرش
تاریخ: 1359/12/12
وصیت نامه شهید احسان پارسی به همسرش تاریخ : 1359/12/12 بسم الله الرحمن الرحیم چون عازم جبهه هستم تصمیم گرفتم تا اولا تو را در جریان گذاشته باشم، ثانیا وصیت هایم را بکنم و بالاتر تحلیلی بر زندگی خودم و تو داشته باشم. گذشته ها گرچه گاهی اشتباهاتی در آن هست می تواند بزرگ ترین عامل تصحیح و تشویق در آینده باشند. گذشته هایی که خاطره های تلخ و اشتباهات آن بیدار کننده و اصلاح کننده است و خاطره های پیوستگی، محبت، روزهای لذت بخش و همه ی آن چه رضایت به آن داشتیم و داریم باعث تکامل و رشد روح و اخلاق و دلیلی بر وفاداری ها بود. آن ها می توانند گویای این باشند که عشق می تواند چه نیرویی را ایجاد کند و صداقتی را برانگیزد و به وفادار چگونه مفهومی را بخشد. گذشته ها همیشه می توانند برای آینده درس باشند. گذشته ها پایه ی آینده اند، اصلاح کننده روح بشرند، آموزنده درس های وفاداری، دوست داشتن و گذشتن از خود به خاطر دوست و خلاصه محو شدن در دوست و او را با خود یکی کردن و خود را در او گم شدن و بالاخره بالاترین توصیف در دوست فنا شدن. من در پیشگاه خداوند تعالی تعهد و پیمانی بسته ام که باید به آن عمل نمایم. آن که باعث و دلیل بر تحولی عظیم در روحیه ی من شد، تو بودی. تو بودی که مرا از وادی محدود زندگی مادی و با یک عصبیت مذهبی خانی به وادی بزرگ و دنیای معنوی و اخلاقی با بینش های وسیع و خداگونه رهنمون گشتی البته تو عاملی از عوامل خدا و نعمتی از نعمات الهی بودی که خداوند در مورد من عنایت فرموده است. دوست دارم همسرم در زندگی و جامعه زنی محجوب، متین، کم برخورد و مبارز باشد تا در کنار آن عفت و پاکیزگی او حفظ شود. البته در این جا لازم است به معنای مبارز اشاره کنم و آن این که مبارزه ی یک زن به این معنا نیست که خوب شعار بدهد، خوب در مجامع عمومی شرکت کند و خوب سخنرانی انقلابی کند. جامعه ی ما جامعه ی یزید بعد از امام حسین (ع) نیست که احتیاجی به زینب باشد و سخنرانی های زینب، جامعه ی ما جامعه ی مدینه زمان حضرت رسول است و باید در این جامعه خود را بسازند برای فتح مکه، برای فتح قبله گاه و برای فتح ارزش های انسانی و اسلامی ان شاءالله. از خدای بزرگ می خواهم که تو را در پناه خودش حفظ فرماید و نیروی عمل به احکام اسلام به تو عطا فرماید چون عازم جبهه هستم باید که وصیت خودم را هم بکنم. وصیت من به تو این است که: خداوندا، از تو میخواهم که همسرم را در مسیر خودت و در مسیر پیامبر خودت و در مسیر امامان خودت قرار دهی و او را در زندگی پناه باشی. همسرم من تمامی زندگیم را به تو مدیونم. انسان بودنم را، احسان بودنم را و کلا وجودم را به تو مدیونم و من از عهده ی ادای این دین برنیامدم. از تو می خواهم که این دین را بر من ببخشی. در زندگی چیزی از مال دنیا ندارم و البته نخواستم که داشته باشم ولی آن چه از کتاب، آلبوم عکس و کلیه وسایل زندگی دارم به تو می دهم به هر صورتی که خواستی استفاده کن. مقداری وسایل و مهمات در چمدانم در زاهدان هست آن ها را هم به برادران افغانیم در زابل «حرکت اسلامی» توسط برادر حجت برسان. مقداری پول نقد دارم که آن ها از پدرم خواهد بود به دلیل این که تاکنون بیش از پنجاه هزار تومان به خاطر مصارف غیر عادی از ایشان گرفته ام. از تو می خواهم که در مرگ من گریه نکنی و هرگز اجازه ندهی که دیگران هم گریه کنند. اگر در شهادتم مراسمی برگزار بود و از تو در مورد من پرسشی شد با صبر و آرامش جواب بده و بگو: او را به خدا هدیه دادم تا دشمن از این شجاعت بترسد و دوست از این عمل پند گیرد. حلقهام را بفروش و پولش را به حساب جنگزدگان واریز نما، چرا که با کولهبار گناهی که من بر دوش دارم دیگر نمیشود جواب آن را در پیشگاه باری تعالی بدهم. در خاتمه از تو می خواهم برایم دعا کن خداوند گناهان بسیار زیادم را ببخشد. برای تو و برای همه ی آن ها که تو باید به آن ها بیاموزی واجب است اطاعت از نائب امام زمان (عج) حضرت امام خمینی. تهران 1359/12/12
گالری تصاویر
خاطرات و روایات
خاطرهای ثبت نشده است.
دلنوشتهای ثبت نشده است.
افزودن دلنوشته جدید