شهید غلامرضا پیرزاده
شهید

غلامرضا پیرزاده

نام پدر: لطفعلی
دانشگاه: شهید چمران اهواز
مقطع: کارشناسی
رشته: جامعه شناسی
تولد: اهواز
تاریخ تولد: —
تاریخ شهادت: 1359/08/14
محل شهادت: سوسنگرد — سوسنگرد
عملیات: —
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

شهید غلامرضا پیرزاده در سال ۱۳۴۰ در اهواز متولد شد. غلامرضا قبل از پیروزی انقلاب مانند دیگر جوانان متعهد به تکثیر و پخش نوار و اعلامیه می پرداخت که یک شب نیز به وسیله ساواک دستگیر و سپس آزاد می گردد بعد از پیروزی حق بر باطل و برقراری جمهوری اسلامی رضا با هوش سرشار و نبوغی که داشت در کنکور شرکت کرد و با نمره بالایی که آورده بود رشته جامعه شناسی دانشگاه اهواز را انتخاب کرد اما از محیط دانشگاه به خاطر درس های استعماریش هرگز راضی نبود و همیشه می گفت حیف از مغز ما که با این درس ها بیخودی خسته می شود. در همان حال عضو انجمن اسلامی دانشگاه بود و برخلاف جوی که در آن موقع وجود داشت موضع گیری های رضا برداشته شده از سخنان امام بود. او علاقه عجیبی به امام داشت. غلامرضا کم حرف و پرکار بود و برای پدر و مادرش احترام بسیار قائل می شد. طوری که مادرش می گوید یاد ندارم رضا وارد خانه شده باشد بی آن که دستم را ببوسد. او در ارتباط با خدا بسیار خضوع و خشوع داشت به نماز شب علاقه مند بود و قرآن و نهج البلاغه را زیاد می خواند. هنگامی که ضرورت کاری را حس می کرد مجدانه می کوشید آن را انجام دهد به همین دلیل تنها هنرش یعنی ذوق طراحی و خطاطی و نقاشی را با توجه به ضعفی که در این زمینه ها در ارگان ها وجود داشت در خدمت انقلاب گرفت. اکثر طرح ها و نوشته های سپاه و کانون دانش آموزان را رضا تهیه می کرد، در حالی که بسیاری از افراد نمی دانستند. با شروع جنگ تحمیلی رضای پرخروش آرام ننشست. او با این عقیده که ما حق هستیم و حتما پیروزیم و این که باید با سلاح ایمان جلو رفت و تکیه بر ابزار جنگی شعار بیهوده ای است، به جبهه خرمشهر رفت و بعد از مدتی برای بردن نیروی کمکی به اهواز برگشت ولی بر اثر اشتباهی در دفتر سپاه به وسیله کلت خودش از ناحیه پا مجروح شد و مدت ۲ هفته در منزل بستری گردید اما طاقت نیاورد و با پای مجروحش راهی جبهه سوسنگرد گشت و به اتفاق شهید اصغر گندمکار و چند تن دیگر بسیج هویزه را تشکیل داد. رضا به گفته دوستانش در جبهه رشادت هایی از خود نشان داد و برای شناسایی تانک های دشمن و کشیدن آرایش آن ها به نزدیکی قلب دشمن می رفت. رضا در حمله سوسنگرد شرکت کرد و در اثر شلیک زیاد خمپاره و تیر تا حدود زیادی شنوایی خود را از دست داده بود ولی همچنان مقاومت می کرد. در شب حمله (59/8/15) با این که بسیار خسته بودند رضا نماز شب می خواند و در حالی که درگیری شدید بود و خیلی ها با تیمم نماز می خواندند رضا به کنار رود خانه که صدای تیر از هر طرف آن به گوش می رسید رفت و وضو گرفت. بعد از نماز شهید اصغر گندمکار و رضا و چند نفر دیگر فرماندهی را به عهده گرفتند و قرار شد که نیروها در قسمت های مختلف شهر مستقر شوند و رضا هم برای شناسایی دشمن به جلو برود. غلامرضا با یک ژ.سه و دو نارنجک ژ - سه به جلو رفت ولی هرگز برنگشت چرا که به ملاقات معشوق خود رفته بود و روز بعد جسم بی جانش را پیدا کردند و متوجه شدند که رضا نه تنها برای شناسایی بلکه برای مقابله یک تنه هم رفته بود. آری رضا با شهادتش درس استقامت و ایستادگی را به دیگر دوستانش آموخت.

وصیت‌نامه شهید

وصیت نامه شهید غلامرضا پیرزاده

وصیت نامه شهید غلامرضا پیرزاده بسم الله الرحمن الرحیم «إنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ» «وَالْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ * إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْر» خدایا تو می دانی که این اسلام است که بار دیگر پا می گیرد و می رود که جهان را دریابد و می دانی که عاشقان راهت بی تابانه در انتظار شهادت و گواهی بر این موضوعند و می دانی که ظلم همیشه حاکم چگونه وحشیانه و بی پروا، بر جان و مال مسلمین از زن و پیر و کودک می تازد و می دانم که حق همیشه غالب خواهد بود. پس بر این گواهی می دهم که «اشهد ان لا اله الا الله» و «اشهد ان محمدا رسول الله» و با خونم امضایش می کنم و با گلوله های آتشین مان سینه های سیاه کفار را خواهیم درید و به تو توکل می کنیم که فتح و پیروزی از آن توست و تو بی نیاز از کمک مایی. می دانم که با ریختن اولین قطره خون شهید همه گناهانش بخشیده خواهد شد و اگر این نباشد من بیچاره چه کنم که روسیاهم؛ و مگر خدا لطف کند و از ظلم هایی که کرده ام در گذرد، اما حق مردم همواره بر دوش من سنگینی خواهد کرد. پدرم و مادرم! عزیزانم خدا می داند شما را بسیار دوست دارم و هرگز نمی خواستم که دل شما را بیازارم و اگر کاری کرده ام که موجب دل شکستگی شما شده ام، مرا عفو کنید که نارضایتی پدر و مادر هیهات دارد. امید آن دارم که در صورت کشته شدن خداوند خون مرا بپذیرد و مرا از جمله شهدای صدر اسلام محشور کند و می دانم که اگر در بستر به مرگ طبیعی بمیرم، امیدی به رستگاری من نخواهد بود. پس شما هم برای من طلب آمرزش کنید و خوشحال باشید و هرگز به صدای بلند گریه نکنید، زیرا همیشه گریه های شما دل مرا به درد آورده و سخت ناراحتم کرده است. از شما می خواهم که نادر، برادر کوچکم را که خیلی دوستش دارم به راهی که رفتم هدایت کنید و هرگز مرا «از دست رفته» فرض نگیرید زیرا که خدا می گوید: « وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ » اگر سپاه بعد از من، برای من حقوقی تعیین کرد، در وهله اول تمام قرض هایی را که داشته ام توسط برادرم که بسیار دوستش دارم و همواره دیدارش برایم پربرکت بوده است و از خدا آرزوی رسیدن به خواستش را دارم بپردازید و وقتی مطمئن شدید دیگر قرضی ندارم (باقی حقوقم را) در راه خدا خرج کنید و نیز به وسیله آن نیازهای تان را - اگر داشتید- رفع کنید. این را بدانید که من داوطلبانه به جبهه آمده ام و به سپاه ایراد نگیرید که چرا با پای ناقص مرا به جبهه فرستاده است. از دولت در مقابل خون من انتظاری نداشته باشید زیر امثال من در این مملکت بحمدالله زیاد است و ما ان شاء الله اجرمان را از خدا خواهیم گرفت و شما نیز به حسین علم الهدی بگویید برایم از خدا طلب مغفرت کند. مادرم و پدرم! شما را به خدا خواهرانم را در راه خدا آزاد بگذارید. والسلام غلامرضا پیرزاده

خاطرات و روایات

خاطره‌ای ثبت نشده است.