جمال اسدی نیارق
شهید

جمال اسدی نیارق

نام پدر: ناصر
دانشگاه: آزاد اسلامی واحد اردبیل
مقطع: کاردانی
رشته: نقشه کشی ساختمان
تولد: اردبیل
تاریخ تولد: 1345/12/15
تاریخ شهادت: 1364/11/22
محل شهادت: اروند رود — اروند رود
عملیات: والفجر 8
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

شهید جمال اسدی در پانزدهم اسفند سال 1345 در هنگامه اذان ظهر در شهرستان اردبیل کوچه میرزا بخشعلی در خانواده ای مذهبی و بعد از تولد دو فرزند و به عنوان سومین فرزند خانواده چشم به جهان گشود. در این دوران پدر شهید یکی از بهترین معماران بود و از وضع اقتصادی بهتری برخوردار بودند. شهیدجمال اسدی دوران خردسالی خود را در خانه و همراه خواهرش سپری کرد. او خیلی جسور بوده و حرف هایش را راحت به زبان می آورد. شهید رادیوی کوچکی داشت که اغلب با آن بازی می کرد. او بیشتر به کارهای بنایی و ساختمانی علاقه داشت و با پدر به سر ساختمان می رفت و کار می کرد. از همان اوایل زندگی مورد تربیت صحیح اسلامی قرار گرفت. در سن 7 سالگی در دبستان آموزگار علی آباد اردبیل شروع به تحصیل نمود و دوره ابتدائی را در مدرسه آموزگار گذرانید و بعد از آن دوره ی راهنمائی را در مدرسه راهنمائی (شهید اعیادی) به تحصیل ادامه داد. او تکالیف خود را به خوبی و سر وقت انجام می داد. در این زمان جمال با آقایان فرید طایفی و یوسف نعمت الهی دوست بود. در اوقات فراغت نیز شهید به سر ساختمان هایی که پدرش کار می کرد می رفت و کمک می کرد. روزها سپری شد و شهید جمال اسدی دوره راهنمایی تحصیل خود را در سال 1359-1357 به اتمام رسانید و بعد از اتمام دوره راهنمایی، برای گذراندن دوران دبیرستان به دبیرستان فنی و حرفه ای شیخ بهایی در سال 1360 رفت و در سال 1364 این دوره را نیز گذرانده و موفق به اخذ دیپلم شد. شهید دوران راهنمایی و دبیرستان خود را به خوبی و با نمره های خوب و بالای 15 گذرانده و قبول شده بود. شهید به غیر از تحصیل در دفتر مهندس رضوان پور مشغول به کار نقشه کشی بود و یا به کارهای ساختمانی که خود قبول می کرد می پرداخت. او بیش تر مواقع به فکر فرو می رفت و شب ها در اتاق خود به نوار شجریان گوش می داد و گریه می کرد. شهید جمال علاقه فراوانی به کوهنوردی داشت. شب ها تا دیر وقت کتاب های زیادی در موضوع های متنوعی مطالعه می کرد و به اتفاق آقای شفائی مهر به پایگاه مسجد می رفت و فعالیت می کرد. ماه محرم که می آمد جمال به مسجد می رفت و هر وقت که از مسجد و عزاداری بر می گشت سینه های کبود شده خود را نشان می داد و من هم می گفتم پسرم قربان امام حسین(ع) و یارانش باشد. شهید جمال بیش تر با خواهرش که هم سن و سال بودند هم صحبت می شد. او کارهای خانه را خوب بلد نبود به طوری که یکی از دوستانش را پس از برگشتن از کار به خانه آورده بود و برای او غذا درست کرده بود (البته نیمرو) که به شکل یک تخته درآورده بود و برادرش آقای جمشید اسدی او را مسخره کرده و گفته بود که به من می گفتی تا برایتان چیزی درست می کردم. رابطه شهید با دیگران نیز از روی مهر و محبت بود. پس از شهادت او فردی به خانه شان آمده بود و گریه می کرد و می گفت: «که ای مهندس ای بدقول. پسرم تو که به من قول دادی خانه ام را بسازی، برایم سیمان و آهن خریدی و گفتی که به مرخصی می روم و بر می گردم.» بعداً از سخنانش فهمیدیم که آن مرد بی بضاعت بوده و شهید جمال نه تنها خانه او بلکه خانه چند نفر دیگر را هم درست کرده بود. شهید جمال احترام خاصی به خانواده و والدین خود می گذاشت و بیش تر از همه مادرش را دوست داشت. او در پایگاه مسجد سلطان آباد خیلی فعالیت داشت و می توان گفت که همه کاره بود. در آن جا گروه سرود ترتیب می داد و نهج البلاغه برای بچه های کوچک تر می خواند و علاوه بر آن به تدریس قرآن نیز در پایگاه می پرداخت. وی امام خمینی را بسیار دوست می داشت و چنانچه به فرمان امام نیز اعتقاد داشت که وظیفه هر مسلمان ایرانی است که از خاک و میهن خود دفاع کند و به همین خاطر تحصیلات عالیه دانشگاهی را به خاطر دفاع از ارزش ها ترک کرد. جمال تقریباً 16 سال داشت. کلید ماشین جیپ پدرش را که برای ناهار به منزل آمده بود یواشکی بر می دارد و در کوچه ها می راند. ناگهان کنترل ماشین از دستش خارج می شود و با سرعت ماشین را به دیوار می کوبد و دیوار ریخته و با ماشین به حیاط خانه ای وارد شده بود. صاحب خانه او را شناخته بود و دستش را گرفت و به پیش پدرش که در منزل خوابیده بود برد. پدر وقتی او را در حال لرزیدن دید چیزی نگفت و او هم گفت پدر قلکم را می دهم تا خسارت دیوار را بدهی. در سال 1364، شهید جمال اسدی در مقطع کاردانی نقشه کشی ساختمان از دانشگاه آزاد اسلامی قبول شد. در این دوران با آقایان یوسف نعمت الهی (که می خواستند باهم شرکت تجاری تاسیس کنند) و محمد نصیرپور (که هم دانشگاهی بودند) و آقای بابلانی (که با هم به جبهه رفتند) دوست صمیمی بود. جمال همیشه در برابر مشکلات و گرفتاری ها صبور بود و هرگاه بقیه در برابر ناملایمات روزگار زود عصبی می شدند با آن ها برخورد می کرد و می گفت: چرا زود از کوره در می روی کمی صبور باش. شهید جمال آرزوی موفقیت در تحصیلات خود را داشت و از این رو شب ها تا دیر وقت درس می خواند و بزرگ ترین آرزویش این بود که ساختمان چهل مرتبه بسازد به طوری که نقشه اش را هم کشیده بود. دوست داشت در آینده مهندس ساختمان بسیار موفقی باشد و کشفیات و موفقیات بسیاری را در این زمینه داشت. شهید در این زمان دانشگاه را به خاطر دفاع از میهن اسلامی خود و فرمان امام(ره) ترک کرد و به همراه بسیج عازم جبهه حق علیه باطل شد. برادر شهید می گوید: تقریباً یک ماه قبل از به جبهه رفتن جمال بود. در آن زمان شهید جمال در دفتر مهندسی آقای مهندس رضوانپور مشغول به کار بود و در مواقعی هم که آقای مهندس نبود جمال کارهای مهندسی را اعم از نقشه کشی و نظریه دادن انجام می داد. روزی بی حال به خانه آمد از او پرسیدم جمال چه خبر است چرا بی حالی؟ جواب نداد و گفت: برادرم هم نمی گذارد در حال خودم باشم و به اتاق خودش رفت. شب به اتاقش رفتم و دیدم جمال گریه می کند از او پرسیدم چه شده؟ گفت: در دفتر مهندسی بودم و به فکر رفته بودم در همین حال به خواب رفتم در خواب سیدی را دیدم که به من گفت: جوان چرا به فکر فرو رفتی گفتم آقا به فکر زندگی هستم گفت: آن رگ به شکل 7 در پیشانیت چیست؟ گفتم شما از اولاد پیامبرید شما می دانید جواب داد: نشانه جوان مرگ بودنت است. شهید جمال در آن زمان رزمنده ها و شهدا را می دید و می گفت: می خواهم من هم به جبهه بروم و وقتی هم که خانواده اعتراض می کردند می گفت: از من کوچک ترها می روند چرا من به جبهه نروم و از میهنم دفاع نکنم. شهیدجمال اسدی در تاریخ 1362/8/20 برای اولین بار به جبهه اعزام شدند و بعد از 4 ماه حضور در جبهه در عملیات خیبر شیمیایی شد. او از خط زیبایی برخوردار بود و در راهپیمایی ها و پشت جبهه و برای جبهه پلاکارد می نوشت. خود جبهه هم که می گفتند پلاکارد بنویس می گفت: این جا دیگر من یک سرباز هستم و برای جنگ آمده ام نه پلاکارد نویسی. او همیشه به برادرش می گفت: به کسی بدهی ندارم احیاناً اگر هم یادم رفته باشد و کسی آمد و طلبش را خواست بدهید. فقط از کسانی که در نامه نوشته ام مقداری طلب دارم از آن ها بگیرید و به حساب 100 امام واریز نمائید. او در مقابل خانم ها خیلی سر به زیر بود و در همه حال شوخ طبع بود و این شوخ طبعی او را بسیار دوست خوب بود. هر یک از افراد خانواده را ناراحت می دید با شوخ طبعی های خود ناراحتی ها را برطرف می کرد. مادر شهید جمال اسدی می گفت: روزی که جمال برای مرخصی آمده بود و من در خانه حلوا پخته بودم جمال از من خواست تا برای رزمنده ها نیز حلوا بپزم بعد از چند روز که می خواست برود به او گفتم پسرم چرا زود می روی من برای رزمنده ها حلوا نپخته ام؟ گفت: مادر وقت تنگ است و باید بروم. بعد از خداحافظی به تهران و منزل دائیش رفته بود و از دائیش خواسته بود که مهمانی ترتیب داده و همه فامیل را دعوت کند و چون دائیش او را بسیار دوست می داشت مهمانی بزرگی ترتیب داده بود. سر سفره جمال بلند شده و گفته بود که دائی خیلی زحمت کشیده است و این مهمانی را برای من ترتیب داده است. این مهمانی جدائی من از شماست! همه از حرف جمال بهت زده شده بودند و بعدها می گفتند این پسر می دانسته که شهید خواهد شد. برای همه یک لقمه گرفته بود و دائی لقمه اش را نگرفته بود و از جمال خواسته بود که به جبهه نرود چون جامعه به جوانان بااستعدادی مثل او نیاز دارد ولی جمال قبول نکرده بود و از همه خداحافظی کرده بود. شهید جمال اسدی برای بار دوم در تاریخ 64/8/15 به جبهه اعزام می شود و بعد از 2 ماه و نیم حضور در جبهه و بعد از مدتی دوره شنا و غواصی در تاریخ 64/11/22 در منطقه اروندرود و در عملیات والفجر 8 بر اثر اصابت گلوله به چشم و ترکش به پهلو به شهادت می رسد. جسد پاکش را در گلزار بهشت فاطمه استان اردبیل به خاک سپرده اند. ایشان اخلاق و رفتار خوب و رضایت بخش در خانه و اجتماع داشت و علاقه زیادی به مطالعه به خصوص به کتاب های مذهبی داشت و همیشه سعی می کرد رضایت پدر و مادر و دوستان و آشنایان را جلب نماید.

وصیت‌نامه شهید

وصیت نامه شهید جمال اسدی نیارق2

وصیت نامه شهید جمال اسدی نیارق1

خاطرات

خاطره‌ای ثبت نشده است.