محمدرضا(علیرضا) روحانی
زندگینامه شهید
در تابستان 1339 در خانواده ای متوسط و مذهبی پا به عرصه وجود گذاشت پدر و مادرش که علاقه ای وافر به خاندان اهل بیت داشتند و همواره می گفتند که باید به دامان ایشان چنگ بزنیم نام وی را محمدرضا گذاشتند و وی را در خانه علیرضا صدا می کردند دوران طفولیت را به هر صورت گذراند و یکسال زودر از حد معمول پا به دبستان گذاشت دوران مدرسه را همواره با نمرات عالی جزء شاگردان ممتاز مدرسه بود و در این مدت جوایزی نیز می گرفت از همان اوان همواره پر شور بوده و به جلسات مذهبی و قرائت قرآن شرکت می کرد در مدرسه نیز تا آنجا که بیاد است کلوپ های مذهبی را اداره می کرد او جوانی پرشور و با حرارت بود به قول پدرش برای هر کاری اول هدف را مشخص می کرد و در راه هیچ مانع و سدی جلوگیر وی نمی شد در انجام امور تلاشی خستگی ناپذیر داشت هیچ گاه در حال استراحت دیده نمی شد و خود را سهیم در تمام مشکلات می دانست هنگامی که وارد دبیرستان نیاز و اطلاعاتش نسبت به اسلام پیچشی دگر گرفت و همواره به مطالعه می پرداخت حتی یکبار مورد سوء ظن ساواک قرار گرفت که ساواک به منزل ایشان آمد جهت بازرسی و در عین حال که اطرافیان از چند روز قبل همواره با ترس و لرز سعی در مفقود کرد و کتب و اسناد را داشتند او همچنان بی اعتنا بود با شروع انقلاب اسلامی خود را به موج انقلاب زد و در اکثر تظاهرات و درگیری ها شرکت فعال داشت با پیروزی انقلاب اسلامی به خدمت مقدس سربازی رفت و در طول خدمت وی بود که جنگ آغاز شد و او که در دسته های غیررزمی بود بدین جهت رابطه مستقیم با جنگ نداشت و از این بابت بسیار ناراحت بود ولی در هر حال با تلاش بسیار دوبار موفق شد که به جبهه اعزام شود پس از تمام سربازی روح سرشار از فعالیت یک لحظه او را آرام نمی گذارد این بود که خود را به خیل سبز جامگان یعنی راهیان حسین انداخت و او عضو سپاه پاسداران تهران در آمد و از سال 60-63 همچنان به فعالیت می پرداخت در طول این سه سال دوبار به جبهه به سبب موفقیت خطیر وی که جای توضیح زیادی دارد به وی اجازه رفتن به جبهه نمی دادند ولی در هر حال در این مدت سه بار به جبهه اعزام و در دو عملیات شرکت کرد مدتی نیز به کردستان اعزام شد و در منطقه باختران به فعالیت مشغول بود و در مدت بعد از گرفتن دیپلم در چندین آزمون شرکت کرد و با اینکه موفق میشد شرکت نمی کرد یک مرتبه در اعزام به خارج قبول شد ولی پس از اصرار زیاد از طرف دوستان که چرا به خارج جهت تحصیل نمیروی؟ در جواب گفت: من ترس دینم را دارم در هر حال در یکی از آزمون های داخلی در رشته مخابرات دانشگاه صنعتی پذیرفته شد با وجود قبولی دو ترم درس را به تعویق انداخت و به جبهه رفت و در طول عملیات خیبر و پس از آن در جبهه حضور داشت در تمام این مدت که به جبهه اعزام می شد سعی می کرد که حتماً در نیروی پیاده شرکت کند و با وجود اینکه استعدادهای مختلفی در امور داشت اما مسئولیت قبول نمی کرد و میگفت دوست دارم که یک نیروی بسیجی ساده باشم اما درز حین عملیات اگر ضعفی دیدم سعی میکنم که خود را وارد معرکه کنم، در میان دوستان هم رزمش انگشت نما بود و همواره او را اسوه تقوی، نظم، ایمان می شناختند وی در طول این مدت 2ترم بیشتر درس نخواند و بقیه را همواره در جبهه بسر می برد و آخر ترم می آمد و به امتحاناتش می پرداخت در آخرین روزهای شهادتش یکی از دوستانش به وی گفته بود چرا پس از این مدت طولانی به اصفهان نمی روی در جواب گفته بود از نظر شرعی هیچ اشکالی ندارد که من به اصفهان بروم اما دلم راضی نمی شود که عزیزانم اینجا پرپر شوند من رو به پشت جبهه کنم آری همواره در عشق شهادت می سوخت و این جمله را بارها تکرار می کرد امام فرمودند شهادت فوزی عظیم است که نصیب هرکسی نخواهد شد و من کی لیاقت شهادت دارم پس از عملیات کربلای 4 بنا به دلایلی که باید به عقب می آمدند او بسیار ناراحت بود و سوار بر قایق کسی بود پشتش را به دشمن نکرد بلکه رو به دشمن او را عقب آوردند و میگفت من هیچگاه پشت به دشمن نخواهم کرد آری شجاعت و شهامتش نشانی از ایمان سرشار وی بود تا اینکه در کربلای 5 پس از چندین آگاهی که از قبل پیدا کرده بود و بارها در خواب دیده بود در صبح روز جمعه همچنانکه علاقه زیادی داشت که در شب یه روز جمعه شهید شود روی در سجاده خویش نهاد و در سنگر عشق با تیر خصم به دیدار معبود شتافت و او که همواره پیرو پیشوایش امیرمؤمنان بود رأسش را عاریت به خداوند داد و یک تیر به پیشانی وی اصابت کرده و سجدگاهش را مهر ولایت زد آری همواره مهر ولایت خونین بوده است.
وصیتنامه شهید
وصیتنامه ثبت نشده است.
گالری تصاویر
خاطرات
خاطرهای ثبت نشده است.
دلنوشتهای ثبت نشده است.
افزودن دلنوشته جدید