جمشید نخستین احمدی نمین
شهید

جمشید نخستین احمدی نمین

نام پدر: رحیم
دانشگاه: مرکز تربیت معلم تبریز
مقطع: کاردانی
رشته: تربیت معلم
تولد: اردبیل
تاریخ تولد: 1342/12/01
تاریخ شهادت: 1365/02/09
محل شهادت: فاو — فاو
عملیات:
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

در دومین روز از اسفند ماه سال 1342 در شهرستان اردبیل در محله ی آبروان در خانواده ای مذهبی ، نوزادی به دنیا آمد که نام او را جمشید گذاشتند.جمشید چهارمین فرزند آقای رحیم نخستین و خانم اقدس رضایی بود . پدرش تا ششم ابتدایی سواد داشت و با شغل رانندگی زندگی متوسطی را برای خانواده اش فراهم کرده بود ، مادرش نیز خانه دار بود و تربیت فرزندانی مؤمن و متعهد را بر عهده داشت . جمشید دوران خرد سالی را بیشتر باخواهران و برادرانش سپری می کرد ، آنها خانواده ای پر جمعیت بودند .مدرسه ی آموزگار در شهرستان اردبیل اولین مدرسه ای بود که در سال 1349 پذیرای حضور گرم او شد او اولین روز مدرسه را به همراهی مادرش و بعد از آن با دوستان و همکلاسی هایش به مدرسه می رفت ، تکالیفش را خود می نوشت و وضعیت تحصیلی اش هم خوب بود ، مثل روابط او با کودکان و همبازی هایش بر پایه ی خوبی و مهربانی بود و به همین دلیل دوستان زیادی هم داشت .جمشید پس از اتمام موفقیت آمیز دوران ابتدایی در سال 1355 دوران راهنمایی را آغاز کرده او مقطع راهنمایی در دو مدرسه خلیل آباد ، ادیب امینی شهرستان اردبیل تجربه کرد و این دوران او مصادف بود با سال های انقلاب ، هر چند سن زیادی نداشت اما به امام و انقلاب علاقه ی خاص داشت با دوستانش اعلامیه پخش می کردند و در تظاهرات و راهپیمایی های علیه رژیم طاغوت همواره حضور می یافتند . از دوستان او می توان به حسن رجب زاده ، سیروس نجفی و ایرج آسمانی اشاره کرد دوستانی که با او سرنوشتی یکسان داشتند . در همین سال ها بود که او دیدگاهی جدید نسبت به مسائل دینی یافته بود و دوستانش را به نماز و قرآن خواندن ترغیب می کرد . جمشید دوران دبیرستان را در هنرستان صنایع روستایی و کشاورزی شهرستان اردبیل در سال 1359 آغاز کرد ، سالی که جنگ تحمیلی شروع شد ، او معتقد بود که در راه دین و اسلام باید به جبهه رفت تا کشور همواره آزاد و سربلند بماند . خانم فرخ لقا نخستین احمدی ، خواهر شهید در مورد روابط و خصوصیات او می گوید :" روابطش با اعضای خانواده خیلی خوب بود ، هر مشکلی در خانواده برای کسی پیش می آمد با صبر و حوصله و به راحتی آنها را رفع می کرد ، مهربان و با محبت بود به والدین خود بیش از همه احترام می گذاشت . خواهر کوچکش را بسیار دوست داشت . با همسایگان و خویشاوندان نیز با مهربانی توام با احترام رفتار می کرد اوقات فراغت خود را بیشتر به مسجد و پایگاه می رفت ،در پایگاه همه کاره بود و به خصوص در کارهای فرهنگی و مذهبی بسیار فعال بود ، به فوتبال نیز علاقه ی خاصی داشت ، به مال دنیا اصلاً اهمیتی نمی داد و می گفت حسرت مال دنیا را نباید خورد و باید برای آخرت توشه ذخیره کرد ". یکی از آرزوهای جمشید خدمت به جامعه در کسوت دبیری بود به همین دلیل با تلاش فراوان توانست در رشته ی دبیری دانشگاه تبریز قبول شود اما او آرزوی دیگری نیز داشت که جز با حضور در جبهه بر آورده نمی شد و آن شهادت بود و به همین دلیل تصمیم گرفت دانشگاه را رها کند و عازم جبهه شود خانم نخستین می گوید :" جمشید با وجود اینکه در دانشگاه تبریز در رشته ی تربیت معلم تحصیل می کرد واز درسش چند ماه باقی نمانده بود تصمیم گرفت به صورت جدی وارد جنگ شود دانشگاه را رها کرد و از طریق بسیج اردبیل به جبهه های حق علیه باطل اعزام گردید چندین بار به مرخصی آمد روحیه و حالش خیلی خوب بود و همه اهالی محله آبروان را به نماز خواندن تشویق می نمود.آخرین باری که به مرخصی آمده بود او را در یکی از اتاق های خانه در حال نماز خواندن و راز و نیاز با خداوند دیدم ، دیدم که با حالت زاری آرزوی شهادت می کرد 17 روز از آن روز خلوت ملکوتی گذشته بود که جمشید به منطقه برگشت و...". او در جبهه دو مسئولیت داشت آرپی جی زن و تخریب چی و در طول مدتی که در جبهه حضور داشت یکبار نیز گلوله به انگشت وی اصابت کرد و او مجروح شد.وجود او سرشار از روحیه ی شهادت طلبی بود ، یک انسان واقعی که هر لحظه قصد پرواز به سوی معبود حقیقی را داشت و سرانجام نیز به هدف خود رسید او در 19 اردیبهشت سال 1365 در منطقه ی فاو در حین درگیری با نیروهای بعثی عراق بر اثر اصابت ترکش به دست و سینه به مقام والای شهادت دست یازید و همه ی دوستداران را غرق در ماتم و اندوه کرد . پیکر او طی مراسم باشکوهی توسط اهالی محل و آشنایان در گلزار شهدای شهرستان اردبیل به خاک سپرده شد ، جای خالی او همیشه در خانه حس می شد خانم نخستین احمدی می گوید :" جمشید آن قدر مهربان بود که مادرم به وجود او افتخار می کرد بعد از اینکه جمشید شهید شد مادرم به حدی ناراحت شد که دیگر کسی لبخند او را ندید و پیوسته در خلوت اشک می ریخت و در غم از دست دادن برادرم سوگواری می کرد ، به طوری که 6 ماه بعد از شهادت جمشید حالش بد شد ، او یک روز خوابی دید که آن را اینگونه برای ما تعریف کرد :" جمشید را در خواب دیدم ، وقتی ناراحتی و غصه های زیاد مرا دید و به من گفت که اصلاً نگران نباش من اینجا جای خوبی را برای شما نگه داشته ام و شما را با خود به اینجا خواهم آورد و خودم از شما مراقبت خواهم کرد " مادرم بعد از دیدن این خواب کمی آرام شد اما سه روز بعد سکته کرد و فوت نمود ."

وصیت‌نامه شهید

وصیت نامه شهید جمشید نخستین احمدی

خاطرات

خاطره‌ای ثبت نشده است.