اصغر شفیعیون
زندگینامه شهید
اصغر در سال 1338 پای بر عرصه ی وجود نهاد و این نهال نو پا پس از 22 سال به درختی مبدل شد که در رمضان 60 به میوه نشست و بهترین و شیرین ترین میوه ها را ثمر داد میوه ای که خود خورد و رفت و چشانید و درحسرت انداخت. حال ببینیم این درخت در چه خاکی رشد کرد و با چه آبی آبیاری شد و باغبانش که بود. نهالش در یک خانواده ی مذهبی زده شد و دوران نو نهالی را با نظارت خانواده رشد کرد و جوانه های بالقوه ای در او در همان سنین به وجود آمد که در همانا در زمان های بعدی به چراها تبدیل شدند چراهایی که پیکر متعفن استبداد دوهزاروپانصد ساله را برانداختند نونهالی را با گذراندن کلاسهای مختلف و قرآن و شکل گیری در مساجد و جلسات گذراند تا به نوجوانی رسید در نوجوانی که مرحله ی نوینی برای رشد جوانیش بود بینش و بصیرتی در او به وجود آمده بود که با نظر افکندن به هر پدیده ای کند وجود آن را شهود می کرد و به حق یا باطل بودن او پی می برد. این بود که پس از اتمام دروس کلاسیک یعنی سال 56 در اوجگیری مبارزات امت مسلمان تحت رهبری ولی فقیه با سرعت حق را شناخت و آنچنان پیوندی با رهبر بست که اویس قرنی با رهبرش محمد(صلّی الله علیه و آله) . از اینجا دنبال هر جریان حقی که بود می رفت و واقعا مصداق تکیه کلام خود یعنی : « توکلت علی الله » شده بود و متوکلی من جمیع الجهات در این اوان در هنگامه ی خروش امت مسلمان بر علیه استکبار زمان و در مقابله ها چندین می رفت که به آرزوی خود برسد از آن جمله در یکی از حماسه های مردم تیری به سمت او آمد که زمینه ساز برای تیر بعدی بود ولی از آن به سلامت جست که هنوز باید انقلاب برای نشدن. پس از پیروزی اسلام بر کفر و حق بر باطل همیشه در فکر بود که چگونه باید انقلاب را یاری کرد و با آن روح بلندی که داشت همیشه از دست اعمالی که این از سوراخ بیرون آمدگان بر سر سفره ی انقلاب نشسته انجام می دادند ناراحت و نگران بود و می دید چگونه انقلابی که با الله اکبر جان گرفت را می خواهند لباس دمکراسی غربی به آن پوشانده و باز به دامان طاغوت اندازند. در حالیکه مبتلا به این افکار بود یعنی سال 58 به دانشگاه ! راه یافت و آنجا را بدتر از بیرون یافت که می دید انقلابی را که هنوز نهال نوپایی است دسته ها و گروه های مختلف به آن چنگ زده و هرکدام از آن مطابق سلیقهی خود توقع دارند به چشم می دید که دانشگاه یعنی جایی که باید در خط امام صادق(علیه السلام) باشد ستاد عملیاتی همه گروه های چپی روسی، امریکایی و چینی شده و همه هم چون موریانه بر پیکر انقلاب افتادهاند این اوضاع را که دید با برادران همفکرش فریاد برداشت و زیر بار ننگ این چنین دانشگاهی‹ ! › نرفت و آنجا را از وجود این آفتهای انقلاب همه با هم پاکسازی کردند. پس از این مرحله باز سؤالش این بود که حالا چگونه باید انقلاب را یاری کرد، ناخالصی ها را که می دید سفارش به خلوص میکرد این بود که خود هم قدم در این راه نهاد و رسالتش را اینچنین یافت که افکار پاک سربازان آینده انقلاب را با فکر انقلاب آشنا کند. پس تصمیم بزرگی گرفت « هجرت » کند و انقلاب هدیه ببرد. هجرت به شهری که آفات انقلاب در آن شهر از همه جا بیشتر جمع شده بودند. هجرت به رامسر. جایی که منافقان امریکایی با یاری رفقای پیکاریشان و طیف ضدانقلاب افتاده بودند. اما « هجرت »، هجرتش نه فقط هجرت آفاقی که هجرت انفسی هم بود. هجرت، از برون بود و از درون. در این ایام هجران در دو بعد فعالیت داشت، بعد اول روی خود کار می کرد و خود را می ساخت و در بعد دوم تمام وقت خود را صرف آموزش انقلاب و تشکل دادن به بچه های مسلمان چه در مدرسه و چه در مسجد می کرد یعنی هم سیر من الخلق الی الحق و هم سیر بالحق الی الخلق در هر دو وجه سیر و سفر کرد و چه سفر موفقیت آمیزی که بالاخره به منزلگاه مقصود نائل شد. شاهد این مدعا چگونگی زندگی او درآن شهر بود که با این همه کار و کوشش و تلاش در اتاقی زندگی کرد که هیچ زیر اندازی نداشت و غذا خوردنش آنچنان ساده و بی آلایش که بر خود گوشت را حرام کرده بود و موقعی که برادرش برای دیدار او می رود و این وضع را می بیند وسائلی برایش تهیه می کند و کمی به وضع مادیش می رسد که با مراجعت برادر همه آنها را در راه خدا می دهد و همان گونه که از خصوصیات یک مجاهد است فقط با نور و روشنایی خدای در دلش زندگیش را جلا و روشنی می داد. بله در اینجا بود که دیگر مجاهد شده بود مجاهدی فی سبیل الله. و این مجاهد واقعی منافقین را با ادعای مجاهدت « ! » می دید که چه سان دست در دست رفیقان چپ خود به انقلابش حمله می کنند پس به مقابله ی با آنان می پرداخت و هر جا جمعی را می یافت شروع به معرفی ضلالت آنان می کرد و حتی آن چنان برای افرادی که ناآگاهانه و روی جذابیت های شرک آلود جذب آنها شده بودند دل می سوزاند و دائم آنها را دعوت به بحث و گفتگو می کرد تا آنجا که در مسجد جلساتی برقرار می کرد و با هرچه بیشتر آگاهی و آشنایی دادن سعی در هدایت آنها داشت. ولی باز آن فریب خوردگان مغرض به حرکت خود در خط آمریکا ادامه دادند تا اینکه امروز دیگر در نقش سربازان مزدور و مستقیم آمریکا عمل می کنند و چون از خلق سرخورده شدند و آنها را ناآگاه تشخیص دادند « ! » دست به اسلحه برده و به جان خلق افتادند و به خیال خود با آمریکا می جنگند، ولی امام ما چه خوب فرمودند که این مگس ها در لحظات آخر عمر دست و پای زیاد می زنند و تلاش زیاد می کنند ولی عمر آنها به سر آمده است. به هر حال پس از طی سال 59 و نزدیک شدن به فصل باروری و روی کشته ها در تابستان 60 توانست آرزوی چندین ماهه ی خود را که رفتن به جبهه بود تحقق بخشد هر چند در اوائل جنگ یک مرتبه به ایلام رفت ولی چون احتیاجی نبود بازگشت ولی این بار با دیدی عمیق تر می رفت، می رفت که ثابت کند مسلمان است چون همان گونه که خود می گفت: « مسلمان هر آنچه می گوید عمل می کند» و هزاران درود و رحمت خدا بر او باد که با علمش نشان داد که هر چه گفت عمل کرد. این بار قصد راه کرده بود و با اراده ای دیگر در هنگام رفتن نشانه های شهادت در او متجلی بود. آن شوری که بر دل، آن آرامشی که در درون، آن نفوذی که در کلام و آن برقی که در نگاه داشت، همه نشان از رفتن می کرد. در برخوردهای آخر همه تصدیق می کردند که این آخرین دیدار است ولی به زبان نمی آوردند. ولی بالاخره او رفت از همان شهری رفت که در آن انقلاب تعلیم داده بود، از رامسر رفت، رفت و در میعادگاه خود با خدا یعنی جبهه آبادان قرار گرفت. در این مدت کمتر از یک ماهی که در جبهه بود، یکایک لحظاتش نشان از شهادتش می داد در جبهه آرام و قرارا نداشت. مردم بچه ها را به هم پیوند می داد، برای آنها سرود پیروزی می خواند و دل های آنها را به ذکر خدا گرم می کرد. حتی از کوچکترین اوقاتش در جبهه هم استفاده می کرد. در سنگر خودشان به همسنگرش در مواقع بیکاری درس قرآن می داد و سنگر را به کلاس تبدیل کرده بود که در حقیقت هر دو یکی هستند که سنگرداران امروز ما از کلاس قرآن قوت گرفتگانند و اگر امروز در سنگر ماندند از همان، نیرو و توان گرفته اند. به غیر از این کارها بقیه اعمالش هم نشان دهنده ی روح بزرگش بود. او شب ها را به کندن کانال برای حمله ی نهایی می گذراند و با اینکه هر شب داوطلبانه به این کار می رفت روزها را هم به نگهبانی و دیده بانی می پرداخت و اصلاً خستگی در او ظاهر نمی شد. این پرکاری ها وقتی شدت بیشتری به خود گرفت که آن آرزوی خود را برآورده دید. آن کفتارهای بر سر سفره ی انقلاب نشسته طرد شدند و انقلاب رو به هر چه خالص تر شدن می رفت. از شدت خوشحالی دیگر در پوست نمی گنجید، دائماً حرف از حمله می زد و می خواست که حمله نهایی هر چه زودتر آغاز شده و در یکی از این روزها که سخت در حال کندن سنگر بود، به ناگاه خدا تقاضای بنده اش را قبول کرد و اجازه ی تقرب بدو داد. گلوله ای از سوی دشمن چرخ زنان آمد، آمد و آمد و آرام در قلب پر از مهر او فرو رفت، ناگهان زمان ایستاد همه جا ساکت شد، اصغر درخون خود نشست با لبخند فزت و رب الکعبه و به ناگاه روحش پرکشید رفت و رفت وصل به دریای وجود شد و همسنگرانش که می دیدند در حسرت او سوختند.
وصیتنامه شهید
وصیت نامه شهید اصغر شفیعیون
گالری تصاویر
خاطرات
خاطرهای ثبت نشده است.
دلنوشتهای ثبت نشده است.
افزودن دلنوشته جدید