محمد رودکی
زندگینامه شهید
شهید محمد رودکی در روز دهم دی ماه سال 1342 در یکی از روستاهای کرج واقع در جاده چالوس (روستای ملک فالیز) در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود. در هفت سالگی به مدرسه راه یافت و سال اول و دوم ابتدائی را در همان روستا پشت سر گذاشت و سپس به اتفاق خانواده به شهرستان آمل عزیمت نمود و کلاس های سوم و چهارم و پنجم را در یکی از روستاهای آمل پشت سر گذاشت. شهید از ابتدای مدرسه، هوش و استعداد خود را نشان داد و همیشه جزو شاگردان رده اول مدرسه بود و علاقه بسیاری به درس و مسائل علمی داشت. شهید پس از اتمام دوران ابتدایی به مدرسه راهنمایی راه یافت و سال اول و دوم راهنمایی را در مدرسه راهنمایی روستای محل تولد خود (ملک فالیز) با موفقیت پشت سر گذاشت و سپس برای ادامه تحصیل به آمل رفته و سال سوم راهنمایی را در مدرسه راهنمایی شمس طی نمود. پس از طی دوران راهنمایی به خاطر علاقه ای که به رشته ریاضی داشت جهت ادامه تحصیل در رشته ریاضی فیزیک در دبیرستان محمد طبری آمل ثبت نام نمود. شهید سال های اول و دوم و سوم دبیرستان را با موفقیت هر چه تمام تر پشت سر گذاشت و در سال چهارم پس از مدت شش ماه از درس خواندن، جهت مبارزه با صدامیان به جبهه اعزام شده و پس از سه ماه نبرد با بعثیان کافر به خانه بازگشت و در سال بعد موفق به اخذ دیپلم در رشته ریاضی فیزیک شد. لازم به توضیح هست که شهید در طی دوران تحصیل در هیچ سالی حتی یک تجدید هم نیاورد و هر سال تحصیلی را در خرداد ماه به پایان می رساند. شهید از زمانی که تقریبا از مسائل آگاهی یافت که این آگاهی به خاطر هوش و استعداد و خلاقیت و فعالیت ایشان از اول نوجوانی ناشی می شد در فعالیت های اجتماعی و غیره شرکت می نمود. در مراسم و مجالس مذهبی شرکت فعال داشت و در زمانی که زمزمه انقلاب شروع شد چون در شهر آمل حضور داشت نسبت به مسائل روز آگاهی خاصی یافته بود و به همین خاطر بود که حساسیت به خصوصی نسبت به مسائل از خود نشان می داد. از روزی که نهضت اسلامی شروع شد و مردم به راهپیمایی و تظاهرات علیه رژیم پرداختند، شهید نیز یکی از افرادی بود که در همه راهپیمایی ها و تظاهرات ها و شدیدترین درگیری ها شرکت فعال نمود. در اوج انقلاب نیز فعالیت چشم گیری داشت و در این زمان هیچ گاه از مطالعات مذهبی، سیاسی دور نماند و همیشه سعی می کرد با خواندن کتاب های مختلف خود را از نظر ایدئولوژی تقویت نماید. بعد از پیروزی انقلاب در همان شهر آمل مشغول ادامه تحصیل شد که در این زمان بود که گروهک های مختلف مانند قارچ از زمین سبز می شدند و داعیه رهبری انقلاب و کاسه داغ تر از آش شدند. در این زمان هم شهید با قاطعیت تمام مشغول مبارزه با این گروهک های سر سپرده شد و در بحث های مختلف خیابانی، شرکت فعال داشت. زمانی که گروهک ها دست از بحث کشیدند و شروع به فعالیت هایی از قبیل درگیری و غیره نمودند (در این زمان) شهید نیز به اتفاق دوستان خود در همه درگیری ها شرکت داشت. در داخل مدرسه و کلاس با هواداران گروهک ها درگیر می شد و در اکثر درگیری های سطح شهر شرکت می کرد. در زمانی که شهر آمل توسط جنگی ها مورد هجوم واقع شد، فعالیت چشمگیری از خود نشان داد تا شهر را از دست این مزدوران از خدا بی خبر برهاند و بالاخره به همت همه برادران حزب الهی موفق به این امر شدند (لازم به یادآوری است که یکی از این مزدوران را شهید محمد در باغی دستگیر نموده و به سپاه آمل تحویل می دهد). به طور کلی شهید صددرصد در خط امام بود و به امام علاقه وافری داشت و اگر از کسی کوچکترین توهینی نسبت به ایشان می شنید از خود بی خود می شد و تا سر حد امکان سعی در جلوگیری از این افراد داشت و همیشه وی می گفت که این افراد مزدور و بیگانه هستند و آلت دست افراد پشت پرده می باشند و از خود هیچ چیزی ندارند و مسائل روز را درک نمی کنند. در زمینه جنگ هم این جنگ را جنگ اسلام و کفر می دانست و همیشه معتقد بود که تا زمانی که جبهه ها نیاز به نیرو دارد، باید در جبهه ماند و پس از اتمام جنگ و پیروزی کامل دنبال کارهای دیگر رفت. در سال چهارم دبیرستان بود که اقدام به عزیمت به جبهه نمود و برای اولین بار به باختران اعزام شد و پس از تعلیمات لازم به جبهه رفت و پس از مدت چند ماه به خانه برگشت و در سال بعد موفق به أخذ مدرک دیپلم در رشته ریاضی فیزیک شد و پس از دریافت دیپلم دوباره به جبهه رفت و در عملیات بیت المقدس شرکت کرد و بعد از سپری شدن سه ماه دوباره به خانه مراجعت نمود. شهید بعد از اتمام مأموریت به خانه برگشت و پس از شرکت در کنکور به خدمت مقدس سربازی اعزام و دوره سه ماهه آموزشی را در نیروی دریایی واقع در حسن رود رشت آغاز نمود. بعد از گذشت ۲۵ روز از دوره آموزشی نتایج کنکور اعلام شد که در رشته فیزیک در دانشسرا عالی زاهدان قبول شده بود. بلافاصله از خدمت سربازی ترخیص شد و جهت ثبت نام و ادامه تحصیل به زاهدان رفت و بعد از مدت سه ماه تحصیل بنابر عللی انصراف داده و جهت خدمت سربازی به سپاه شهرستان کرج مراجعه و ثبت نام کرد و به مشهد اعزام شد. مدت شش ماه در آن جا (واحد آموزشی بهداری شمال شرق) دوره بهداشت را طی نمود و سپس به لشکر سیدالشهداء ملحق گشت و در جبهه جزیره مجنون مشغول انجام وظیفه شد و مدتی نیز در آن جا بود که در این مدت نیز در عملیات عاشورای ۴ در فکه شرکت داشت. سپس شهید بنابر اعلام آموزش عالی مبنی بر پذیرش مجدد دانشجویان انصرافی سال ۶۲ و نیز به توصیه برادران و دوستان و علیرغم میل باطنی خود برای ثبت نام به دانشگاه زاهدان مراجعه و به ادامه تحصیل اشتغال ورزید. وقتی علت ناراحتی او را جویا شدیم در جواب گفت، معنویتی که در جبهه وجود دارد در دانشگاه نیست و من باید در جبهه بمانم تا دِینم را به اسلام و شهدا ادا نمایم. شهید در سال ۶5-۶4 طی دو ترم تعدادی از واحدهای درسی را گذرانده و در تابستان نیز به کار در شرکتی مشغول شد و در سال دوم ۶6-۶5 پس از ثبت نام در نیم سال ۶۵ ترم سوم مشغول تحصیل شد و پس از مدتی جهت مبارزه با دشمنان اسلام برای چهارمین با، با سپاه حضرت محمد (ص) و با دوستان دانشجوی خود از زاهدان و از پایگاه بسیج دانشجوئی دانشسرای عالی زاهدان به جبهه اعزام شد و در عملیات کربلای ۵ به تاریخ 65/10/19 روز جمعه ساعت 2/30 دقیقه بعدازظهر با رشادت تمام به درجه رفیع شهادت نائل گشت. خصوصیات اخلاقی شهید: شهید از نظر اخلاق و رفتار در خانه با پدر و مادر و برادران و خواهر بسیار مهربان و با عطوفت برخورد می نمود و همیشه سعی می کرد مسائل لازم را رعایت نماید و نسبت به مادر بسیار حساس و علاقه وافری داشت و احترام خاصی برای مادر قائل می شد و در وصیت نامه و آخرین نامه اش که از خط مقدم فرستاده بود به این مسئله به طور واضح اشاره نمود. در اجتماع سعی می کرد با مردم رفتار خوبی داشته باشد و جز حق و حقیقت چیزی به زبان نمی آورد و در هیچ زمان حقیقت را فدای مصلحت نمی نمود حتی اگر این مسئله به زیان او تمام می شد. به خاطر همین مسئله (راستگویی) همیشه مورد خشم بعضی از افراد مقرض و ضد انقلاب قرار می گرفت. این خصایص اخلاقی و حساسیت او نسبت به مسائل مذهبی سیاسی و غیره و دوراندیشی و واقع گرایی او این جهان را برایش مانند زندانی می نمود و همیشه به یاد معشوق و برای رسیدن به معشوق لحظه شماری می نمود و در نهایت به آرزوی دیرینه اش که همان شهادت و رسیدن به معشوق بود رسید.
وصیتنامه شهید
وصیت نامه شهید محمد رودکی
وصیت نامه شهید محمد رودکی اینجانب محمد رودکی به خاطر این که نوشتن وصیت یک تکلیف دینی است در تاریخ 1365/9/9، در کمال صحت و سلامت چند جمله ای را به عنوان وصیت بر صفحه کاغذ می آورم. هر چند کوچک تر از آن هستم که برای شما امت مسلمان و خصوصا خانواده ام حرفی برای نوشتن داشته باشم. بسم الله الرحمن الرحیم «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» جنگ جنگ است و عزت و شرف ما در گرو همین مبارزات است. "امام خمینی" قبل از هر چیز لازم می دانم بگویم که اینجانب به انتخاب خودم و فقط به خاطر دفاع از اسلام و مسلمین در مقابل کفر جهانی و به خاطر اطاعت از فرمان حضرت امام خمینی به جبهه می روم و هیچ منظور دیگری جز این ها ندارم. رفتن من هم به جبهه کاملا آگاهانه بوده و تحت تاثیر هیچ گونه تبلیغات و مسائل دیگر قرار نگرفتم. باز هم تاکید می کنم جبهه را کاملا آگاهانه انتخاب نمودم و رفتن به جبهه را برای کسانی که توان رفتن دارند واجب می دانم. شما مردم مسلمان، خصوصا خانواده و فامیلم را سفارش اکید می کنم به اطاعت از حضرت امام خمینی، بدانید که ایشان نائب امام زمان هستند و اطاعت از ایشان بر هر فرد مسلمان لازم است. اگر می خواهید به دنبال حق بروید، باید پشت سر ایشان حرکت کرده و دستوراتشان را اجرا کنید. در مورد حضرت امام خمینی نمی دانم چقدر به شما سفارش کنم. فقط می توانم همین قدر به شما بگویم، اگر می خواهید خدا و رسول خدا و ائمه و شهیدان از شما راضی باشند، باید امام را از خود راضی نگه دارید. از شما مردم مسلمان و خانواده ام می خواهم که همیشه از انقلاب اسلامی حمایت کنید زیرا که این انقلاب ثمره تمام انقلاب های اسلامی از دوران حضرت پیامبر (ص) تا امام حسین و دیگر انقلاب های اسلامی است. سخنی دیگر دارم با کسانی که هنوز از خواب غفلت بیدار نشدند و خودشان را در مسیر انقلاب قرار نداده اند، می گویم: آیا برای شما ننگ نیست وقتی دشمن های قسم خورده انقلاب خصوصا سردمداران جنایتکاران آمریکا می گویند باید انقلاب اسلامی ایران را به عنوان یک واقعیت بپذیریم، شما هنوز هم باورتان نشده که در ایران انقلابی صورت گرفته و هنوز هم در رفتارتان تغییری ندادید. توبه کنید و تا دیر نشده در خط انقلاب و ولایت فقیه قرار بگیرید که فردا دیر است. امت مسلمان و قهرمان از شما می خواهم که جنگ را حتی برای لحظه ای هم فراموش نکنید. از هر نظر چه جانی و چه مالی تا آن جا که می توانید به جبهه و جنگ کمک کنید. سعی کنید تا آن جا که می توانید خودتان به جبهه بروید و نگوئید من به جبهه کمک می کنم، من برای رزمندگان دعا می کنم. این ها را باید زمانی انجام دهید که خودتان توانایی رفتن به جبهه را نداشته باشید. بدانید که هم اکنون لشکر حسین در مقابل لشکر کفر واقع شده است و حسین ندای "هل من ناصر" سر می دهد. آیا نمی خواهید به ندای حسین علیه السلام جواب بدهید. مسلما اگر جواب مثبت به ندای او ندهید مسلمان نیستید. از پدر و مادرها می خواهم که مانع رفتن فرزندانشان به جبهه ها نشوند که این خود گناهی است بس بزرگ و نابخشودنی. آیا شما قبول می کنید در کنار خانواده تان در کمال آرامش به سر ببرید و کفار بیایند به زنان بستان تجاوز کنن؟! در قصر شیرین حتی بر پیرمرد ما هم رحم نکنند! در خرمشهر آن فاجعه عظیم را بیافرینند و شهرهای ما را ویران کنند؟! زنان و مردان ما را به اسارت برند؟! هر روز توپ و خمپاره و بمب و موشک بر روی مردم بی دفاع و غیر نظامیان بریزند؟! آیا شما نام خود را مسلمان می گذارید و در عین حال این را هم می پذیرید که ائمه ما در کربلا و نجف و سامرا در قربت به سر برند و بر مزار آن ها کفار حکومت کنند و حتی درهای آن ها را بر روی مشتاقان زیارتشان ببندند؟! آیا می پذیرید که بر قدس، اولین قبله تان صهیونیست ها حاکم باشند؟! آیا شما چشمهای در انتظار مردم مستضعف جهان را که به انقلاب اسلامی دوخته شده است را نمی بینید؟! مسلما با شناختی که از شما مردم دارم هرگز تن به ذلت و سازش نمی دهید، می جنگید تا بر تمام کفار پیروز شوید! می جنگید تا پرچم پر افتخار لااله الاالله و محمد رسول الله را بر روی کاخ های ظلم جهان به اهتزاز در آورید. سخن آخرم با خانواده ام: پدر و مادر خوبم و برادران و خواهر عزیزم! بدانید که در طول ۲۳ سال عمرم حتی برای لحظه ای شما را فراموش نکردم. همیشه قلبم مالامال از عشق به شما بود. اگر نسبت به شما بی حرمتی کردم منظوری نداشتم، به بزرگی خودتان مرا ببخشید. شما ای پدر عزیز و فداکارام و شما ای مادرم، مادر خوب و مهربان و فداکارم، می دانم که برایم زحمات زیادی کشیدید و لذت های زندگی را به خاطر من و دیگر افراد خانواده بر خود حرام کردید تا ما را به این جا رساندید. من به جای قدردانی از زحمات شما همیشه شما را اذیت می کردم، از شما می خواهم این فرزند حقیر و خطاکارتان را ببخشید. بدانید که هم اکنون که دارم این جملات را می نویسم، اشک حسرت و پشیمانی از این که چرا قدر شماها را ندانستم و فرصت آن را نیافتم که جبران زحمات طاقت فرسای شما را بکنم بر گونه هایم جاری شده است. مرا ببخشید و برایم تا می توانید دعا کنید و از خدا بخواهید که من را جزء شهدا محسوب بگرداند و از کسانی که از من بدی دیدند طلب عفو نمائید. از این که فرزندتان شهید شده بر خود ببالید و افتخار کنید که فرزندتان راه خطا نرفته و در راه اسلام از جان خود گذشته، بی شک این خصوصیت اخلاقی را هم مدیون شما هستم که مرا این گونه تربیت کردید تا روزی برای اسلام و مسلمین مفید واقع شوم. می دانم از دیدن بدن قطعه قطعه ام ناراحت می شوید ولی آیا خوشحال نیستید از این که بدنم در مقابل تیری که می خواست قرآن را تکه تکه کند ایستاده و مانع از تکه تکه شدن قرآن شده و آیا خوشحال از این نیستید که فرزندتان مشمول "عند ربهم یرزقون" واقع شده و هم اکنون نزد خدای تعالی می باشد؟! آیا سعادتی از نزد خدا بودن با ارزشتر هم وجود دارد؟! حتما دوست داشتید که من تحصیلات دانشگاه را تمام کنم و بعد زندگی راحتی را داشته باشم ولی بدانید که فرزندتان دانشگاه الهی را بر این دانشگاه ترجیح داده و مدرک بسیار بالای شهادت را از دانشگاه الهی دریافت کرده! نمی گویم برایم گریه نکنید زیرا گریه بر شهید، شرکت در حماسه شهید و زنده نگه داشتن یاد و آرمان شهید است ولی طوری برایم عزاداری کنید که دشمنان خصوصا منافقان از آن سوء استفاده نکنند. می خواهم حسرت حتی یک آه را بر دل دشمنان خصوصا منافقان بگذارید. از زحمات شما برادران عزیزم، علی اکبر، عابدین و احمد و خواهر عزیز و خوبم بتول هم قدردانی می کنم. هر چند فرصت آن را نیافتم که آن ها را جبران کنم ولی امیدوارم از این بابت مرا ببخشید. برایم دعا کنید که در شمار شهدای اسلام قرار بگیرم و شهادتم مقبول درگاه الهی واقع شود و خداوند هم از سر تقصیراتم بگذرد و گناهان مرا ببخشد. جسدم را در کنار مزار شهدا دفن کنید باشد تا خداوند به آبروی شهیدان مرا هم مرهون الطاف خود قرار دهد و گناهانم را ببخشد. جسدم را از پایگاه بسیج جایی که همیشه به آن عشق می ورزیدم تشییع کنید. دعا برای امام را هیچ گاه فراموش نکنید که: «خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار.»
گالری تصاویر
خاطرات
خاطرهای ثبت نشده است.
دلنوشتهای ثبت نشده است.
افزودن دلنوشته جدید