اصغر باقری خیرآبادی
زندگینامه شهید
شهید باقری خیرآبادی در 16 مرداد سال 46 در خانواده ای مذهبی در اردبیل دیده به جهان گشود. تولد او سراسر یمن و برکت بود، چه در کودکی و چه در بزرگی و چه بعد از شهادت. وی از همان کودکی کنجکاو و با محبت بود چه نسبت به اهل خانواده و چه نسبت به همه مردم و حتی ذره ای آزار او به کسی نرسیده بود. از نظر اسوه اخلاق و ایمان زبانزد همه بود. پدرش از راه تزریقات چی مخارج خانواده را تامین می کرد و مادرش لطیفه خانم هم به کار خانه داری و تربیت فرزندان مشغول بود. وی در سن 7 سالگی وارد مدرسه ابتدایی و بعد از آن وارد مدرسه راهنمایی و سپس دبیرستان شد و در تمام این دوران شاگرد ممتاز بود. ایشان در سال دوم دبیرستان بود که برای اولین بار به جبهه اعزام شدند و برای اولین بار بود که به طور غیر منتظره در این سال یک تجدیدی آوردند ولی شهید در نامه ای که به خانواده نوشته بود این گونه گفت: شما دعا کنید که در این امتحان سربلند بیرون آییم که تنها این مایه عزت و شرف و سربلندی است. ولی با این حال وی این امتحان خود را در جبهه دادند و نمره بالایی هم کسب کردند و وارد کلاس سوم دبیرستان شدند و با این که رشته تحصیلی شان تجربی بود و احتیاج زیادی به دقت و مطالعه داشتند ولی با این حال در واحد فرهنگی بنیاد شهید اردبیل مشغول خدمت شدند. بنیاد احتیاج به خطاط داشت که ایشان به این کار مشغول شدند و نصف روز کار می کردند و نصف دیگر روز به مدرسه می رفتند. در برابر اعتراضات خانواده که از او می خواست فقط به درس هایش برسد می گفت مملکت اسلامی به کسانی چون من نیاز دارد و ما نبایستی از قبول این مسئولیت ها سرپیچی کنم چون برای رضای خداست، خدا هم در درس ها به من کمک خواهد کرد. بعد از آن وی وارد کلاس چهارم دبیرستان شدند و چون نمی توانستند به درسشان برسند و خوش بختانه بنیاد هم خطاط پیدا کرده بود ایشان تنها به مدرسه می رفتند و کار نمی کردند. بعد از امتحانات نهایی درکنکور شرکت کردند ولی چون تنها می خواستند در رشته پزشکی درس بخوانند تنها در این رشته انتخاب رشته کردند و چون رتبه شان پایین بود قبول نشدند و باز در سال 65 در کنکور سراسری شرکت کردند و در رشته پزشکی از مرکز پزشکی ایران قبول شدند ولی هنگامی که اسامی قبول شدگان در روزنامه چاپ شده بود در جبهه بودند. سپس برگشتند و ثبت نام کردند و این بار خواستند به جبهه باز گردند که مادر ایشان می خواست مانع شود ولی او که تا آن حد شور و شوق داشت با چشمان اشک آلود وگریان گفت مادر بگذار بروم خدایم مرا دعوت کرده است و مادر نیز دیگر نتوانست در مقابل آن جوابی بگوید. سرانجام به جبهه بازگشتند و بعد از دو ماه عملیات کربلای 4 شروع شد وی در این عملیات شرکت کردند. به خانواده تلفن زد و احوالپرسی کرد و مادرش خیلی اصرار کردند که مرخصی بگیرند و بیایند و از طرفی چون پدرش سخت بیمار بودند و دلشان می خواست که ایشان را ببینند، بدین جهت مادر خیلی پافشاری می کردند که ایشان بیایند و ایشان هم گفتند که ببینم چه می شود. بعد از آن عملیات کربلای 5 در شلمچه شروع شد و ایشان هم در شلمچه بودند و در عملیات شرکت کردند و در 20 دی ماه 1365 در دومین روز عملیات کربلای پنج به شهادت رسیدند. بنا به روایت از دوستانی که در هنگام شهادت نزد وی بودند پس از اصابت ترکش خمپاره توسط مزدوران صدام وی به سجده شکر افتاده و مشغول راز و نیاز با خدای خود بوده که در همان حال به لقای معشوق خود نائل می شوند. بعد از یک هفته از شهادت ایشان بود که خبرش رسید و جنازه اش سراسر نور بود گویی که از دنیا نرفته بود و خنده بر لب داشت و می خندید. سرانجام در 27 دی ماه در منزلگاه ابدی خود در گورستان قاسمیه دفن گردید و وداع آخر را ندا داد.
وصیتنامه شهید
وصیت نامه شهید اصغر باقری خیر آبادی
تاریخ: 1365/10/16
گالری تصاویر
خاطرات
خاطرهای ثبت نشده است.
دلنوشتهای ثبت نشده است.
افزودن دلنوشته جدید