عباس نبوی منش
شهید

عباس نبوی منش

نام پدر: علی
دانشگاه: صنعتی اصفهان
مقطع: کارشناسی
رشته: مکانیک
تولد: اصفهان
تاریخ تولد: 1336/07/01
تاریخ شهادت: 1357/09/11
محل شهادت: اصفهان — اصفهان
عملیات: تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

عباس در سال 1336در مهر ماه به دنیا آمد. در سن6 سالگی وارد دبستان شد. مادر او سعی بر این داشت تا از شروع زندگی اجتماعی و اولین برخورد با دیگر همسالان در محیطی سالم و حدالمقدور مذهبی باشد؛ لذا او را به دبستان مدرس برد. دوران دبستان گذشت. در این مدت تحت تربیت مادر و متناسب با دوران کودکی آداب اسلامی را فرا می گرفت تا این که سال های آخر دبستان بود که او به جلسات قرآن راه پیدا کرد و مدتی را به حفظ قرآن و آشنا شدن با مسائل مذهبی در این جلسات گذراند. او برای ادامه تحصیل به دبیرستان احمدیه که در آن سال یکی از دبیرستان های مذهبی و مناسب بود راه پیدا کرد و در سال های اول دبیرستان بود که با جناب آقای پرورش آشنایی پیدا کرد و همراه با چندتن دیگر از دوستان در جلساتی که صبح جمعه تشکیل می شد شرکت کرد. او در این مدت تحت تربیت استاد به تحکیم مبانی اعتقادی خویش کوشید. در این مسیر فعالیت های زیادی کرد تا این که در سال های آخر دبیرستان به کارهای دیگری از قبیل اداره کتابخانه و شرکت در تئاترهای دبیرستان مشغول شد. او کتابخانه محمدیه را که وضع منظمی نداشت با یاری دوستان خود منظم کرده و بسیاری از کتب جدید را نیز تهیه نمود. در این محل با بیشتر جوانان و نوجوانان در ارتباط بود و به وسیله رهنمودها و معرفی کتاب های متناسب آن را در جهت پیدا کردن راه و مسیر خود آشنا می کرد و شروع فعالیت های سیاسی اش تقریبا از همان سال های آخر دبیرستان شروع شد و برای تعمق بیشتر دست به یک سری مطالعات منظم تاریخی، اجتماعی و سیاسی زد. این مطالعات و فعالیت های او چنان مشغولش ساخته بود که کم تر به خواندن درس دبیرستان می رسید تا این که دیپلم را با معدلی متوسط گرفت و پس از چندی در کنکور عمومی شرکت کرد ولی به دلایلی نتوانست به وسیله ی کنکور در دانشگاه وارد شود. بعد از مدتی در دانشگاه کار رشته ی مکانیک قبول شد. او در این سال ها به مرحله ی جدیدی از زندگی خود رسیده بود از یک طرف خفقان دستگاه ظلم همه جا را فرا گرفته بود و فعالیت را محدود می کرد و از طرف دیگر ایجاد یک روشن بینی و روشنگری در مردم و روشن کردن آن ها با سیاست های مکارانه او را وادار به تنظیم یک برنامه دقیق علمی و مطالعاتی کرد. با ورود به دانشگاه فعالیت های او شکل تازه ای به خود گرفت. او در عین حال می بایست بسیار هوشیارانه و منظم عمل می کرد چون کمترین سهل انگاری باعث محدودیت ها می شد. او در دانشگاه به تشکیل انجمن اسلامی و کتابخانه و نمازخانه همت گماشت و در این سال از کمک دوستانش بی بهره نبود ولی او چون وظیفه خویش را تشخیص داده و وجودش پر از عشق به انجام وظیفه بود، نمی توانست منتظر دیگران بماند. لذا همراه با فعالیت های عملی در دانشگاه، به فعالیت های دیگری چون تشکیل جلسات ایدئولوژی – تحقیقات اسلامی به خصوص به روش قرآن و نهج البلاغه، اداره کتابخانه احمدیه، فعالیت در انجمن مددکاری امام زمان (عج) و مطالعات دیگر مشغول بود. در مدت شش ماه دوم سال که می بایست برای دوره ی عملی دروسش به شهر می رفت، عازم سفر شد و دوری از شهر و خانواده و دوستان تاثیر به سزایی در افکار و احوال او داشت. در آن جا با عده ای از نویسندگان متعهد و معروف آشنا شد و توانست از تجارب آن ها استفاده نموده و با تنظیم برنامه ای برای مطالعات فکری و عملی خویش به اصفهان بازگردد. در اوایل سال دوم بود که با شهادت فرزند اول رهبر کبیر انقلاب اولین جرقه انقلاب زده شد و فعالیت های سیاسی او شکل تازه ای گرفت. او برای چهلم شهادت با عده ای از دوستان به قم رفت. پس از چندی که دستگاه عده ای از اساتید قم و نویسندگان متعهد را تبعید نمود با دوستانش برای دیدار با آنها به شهرهای مختلف سفر کرده و از تجارب مبارزاتی آن ها از نزدیک آشنا شد و زمان گذشت تا این که اولین کشتار رژیم پهلوی در قم در 19 دی به وقوع پیوست او نیز که منتظر چنین فرصتی بود دست به تنظیم برنامه ی دقیق مبارزاتی زد. در این راه با کمک همرزمانش یک تلاش چشم گیری را شروع نمود. تشکیل اعلامیه فرار و پخش آن ها، تشکیل جلسات برای برپاکردن تظاهرات و با مردم اصفهان دست به یک تحصن در منزل آیت الله خادمی زدند. عباس در این مدت شاید چند روز یک بار به خانه می آید و اکثر شب ها در خانه نبود ولی برای جلب رضایت مادر هرچند یک بار سری به خانه می زد و چون با تشویق و دعای خیر مادر مواجه می شد، با شور و شوق بیش تری به کار خود ادامه می داد. فعالیت های او در تنظیم برنامه ی تحصن و سپس جلسات سخنرانی بسیار چشم گیر بود. جریان پرخروش انقلاب همچنان پایه های سست بنیاد دستگاه را لرزان تر می ساخت. ماه محرم ماه خون و شهادت فرا رسید. ماهی که با توجه به اعلامیه رهبر انقلاب مردم را برای یک مبارزه سخت و پر مقاومت در برابر رژیم سفاک آماده می ساخت. عباس در شب اول وقتی به خانه آمد به مادر می گفت که می خواهد فردا روزه بگیرد. سحر با صرف مختصری غذا، تاصبح نخوابید و مشغول خواندن قرآن شد. صبح دو تن از دوستانش به سراغ او آمدند. او با مقدار زیادی اعلامیه که توسط یک پوشه مخفی شده بود به مسجد رفت. پس از اتمام سخنرانی او و دیگر دوستانش دست به تظاهرات زدند تا اینکه مامورای انتظامی با تیراندازی و گاز اشک آور آن ها را متفرق ساختند ولی آن ها دوباره به خیابان مسجد سید آمده و با آتش زدن لاستیک، خیابان را بر روی ماشین های ارتش سد کردند. در این لحظه بود که یک درجه دار ارتشی با بلندگو مردم را امر به متفرق شدن می کند و خطاب می کند برادران متفرق شوید. آن ها به نیروهای ارتشی گفتند شما که این گونه مردم را شهید می کنید چگونه ما را برادر صدا می زنید. پس از یک درگیری لفظی بچه ها جو را نامساعد می بینند و به طرف بازارچه بیدآباد فرار می کنند ولی عباس آهسته تر می رود که مردم وحشت نکنند. در این لحظات حدود ساعت12/5 ظهر بود که یک سرباز به سوی او نشانه گیری می کند و او در ظهری خونین با زبان روزه با سرب داغ بر مائده شهادت افطار می کند.(تاریخ 57/9/11) مردم بلافاصله جنازه ی او را به مسجد و سپس به بیرون از شهر برده و در یک باغی خارج از شهر در زیر نور چراغ ماشین غسل داده و شبانه در حالی که حکومت نظامی بود مخفیانه با زحمت فراوان او را به خاک می سپارند.

وصیت‌نامه شهید

وصیت‌نامه ثبت نشده است.

خاطرات

خاطره‌ای ثبت نشده است.