سیدمهدی اکرمی
شهید

سیدمهدی اکرمی

نام پدر: سیدرضا
دانشگاه: دانشگاه تهران
مقطع: کارشناسی
رشته: مهندسی برق
تولد: سمنان
تاریخ تولد: 1346/12/30
تاریخ شهادت: 1366/01/20
محل شهادت: شلمچه — شلمچه
عملیات: کربلای 8
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

زندگی نامه شهید از زبان مادرش: اولین ثمره زندگی ما در ماه (جمادی الاولی) به دنیا آمد که من آن زمان 16 سال داشتم، چون نخستین فرزند خانواده بود خاطرات فراوان داشت، چهره ای زیبا داشت و هرگاه از خواب بر میخواست متبسم بود. بوجود وی افتخار میکردم، هنگامی که جوانان ناباب را می دیدم او را در آغوش گرفته و دست به سوی آسمان برداشته و می گفتم: «پروردگارا اگر این فرزند در آینده فرزندی ناصالح و مایه آبروریزی برای اسلام می شود هم اکنون از من بگیر و من طاقت دوری او را دارم» گویا از آغاز معلوم بود که این فرزند به خدا تعلق دارد و به همین جهت مورد علاقه و محبت همگان بود. پدرم می گفت: «این فرزند برای ما افتخار است.» از کودکی زبان پند و اندرز داشت که یک جمله وی را پدرش همیشه در منبر نقل می کرد. پس از بازگشت از جبهه کردستان به تمام معنی جوانی برازنده و کامل شده بود به حدی که احساس می کردم او معلم ماست در زندگی منظم بود، کارها را با سرعت تنظیم می کرد، در دفترچه وی نوشته شده بود برای تلف شدن نیم ساعت وقت یک نماز امام زمان و یک ساعت دو نماز امام زمان و در صورت بیشتر بودن یک نماز شب بخواند . در اوج عملیات کربلای 5 بود که جناب آقای هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه گفت: «اگر به کمک رزمنده ها بروید جنگ تمام می شود.» همانا تصمیم گرفتم فرزندانم را لباس رزم بپوشانم، به خانه آمده و به آنان این تصمیم را گفتم که جلال دهرویه عزیز ماهم نشسته بود، سید مهدی همراه سپاه حضرت مهدی(عج) به جبهه رفت وقتی که از اخبار رادیو شنیدم، رزمندگان از ورزشگاه شیرودی بعد از سخنرانی ریاست محترم جمهور عازم میادین نبرد شدند. بی اختیار جمله حضرت زینب را زمزمه می کردم تا به مرخصی آمد و سپس عازم جبهه شد. وی همانند برادر شهیدم در گردان میثم لشکر حضرت رسول(ص) انجام وظیفه می کرد، ایام عید نوروز بود که خواب دیدم مهدی شهید شده و من در حالی که جنازه وی را از آمبولانس بیرون می آورم برادرانم را به کمک طلبیدم و گفتم: «بیایید مهدی را ببینید.» صبح آن روز مشوش بودم که بعد از ظهر شنیدم مهدی از جبهه برگشته و در تهران است، به گرگان آمد و همه اقوام وی را دیدند ، این بار تمام وجود وی معنویت بود ، وقتی به صورت وی نگاه می کردم می یافتم جسم وی در زمین ولی روح وی در پرواز به آسمان است. پدر وی در جبهه و سفر بود که در این بازگشت وی را ندید، مهدی به جبهه بازگشت. روز 15 فروردین تلفن زد و این آخرین صحبت با من بود، شب 18 فروردین خواب دیدم که حمله آغاز گشته و مهدی و جلال پسر خاله مفقودم با هم هستند، وقتی از خواب بیدار شدم باز هر دو را در مقابل چشمم می دیدم، برخواسته و پس از وضو و قرآن برای عزیزم دعا کردم تا حمله از رادیو اعلام شد که این جمله را بر زبان آوردم: «قربان دل مادر بروم، این امتحان خیلی سخت است» در ایام حمله برایم مسلم شد که مهدی شهید شده است، لذا این جمله را بر زبان داشتم: «الهی رضا برضائک صبرا علی بلائک تسلیما لامرک» مادرم شیرم حلالت باد ، روزی از دیدار امام برگشته بود دیدم با علاقه و شوق خاصی از امام سخن می گوید و اظهار می کند امام با فیلم و عکس و تلویزیون خیلی فرق دارد، خلاصه ای از سخنان امام را در دفتر یادداشت می کرد، یک بار می گفت: «امام از لقاءالله صحبت کرده و لقاءالله را برایم توضیح داد که بهشت مادی نیست و معنوی می باشد و حضرت امام لذت ملاقات پروردگار را لمس می کند.» به من می گفت : «آیا می شود نماز نخوانیم؟» که من متوجه منظور او نشدم و گفتم: «خدا نکند ، چرا نماز نخوانیم؟» مهدی گفت: «رفتن به جبهه از نماز واجب تر است، اگر نماز نخوانیم به خودمان ضربه می زنیم، اما با نرفتن به جبهه حیثیت اسلام در خطر است.»

وصیت‌نامه شهید

وصیت نامه شهید سیدمهدی اکرمی

خاطرات

خاطره‌ای ثبت نشده است.