اصغر(علی) جودی نعمتی(احمدی)
شهید

اصغر(علی) جودی نعمتی(احمدی)

نام پدر: علی
دانشگاه: علامه طباطبایی تهران
مقطع: کارشناسی
رشته: مدیریت دولتی
تولد: ارومیه
تاریخ تولد: 1342/06/02
تاریخ شهادت: 1367/04/25
محل شهادت: سردشت — سردشت
عملیات:
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

شهید علی اصغر جودی نعمتی در سال آغاز نهضت امام خمینی در دوم شهریور1342 در ارومیه دیده به جهان گشود و دوران کودکی را در کانون خانواده ای متوسط و مذهبی گذراند. مادر که پیش از تولد او در تعزیه عاشورا آرزو کرده بود که کاش می توانست شهیدی به پیشگاه امام حسین(ع) تقدیم کند بذر محبت آل پیامبر و دفاع از کیان اسلام را در دل او کاشت و بدین گونه بود که حسین(علیه السلام) و راهش آرمان زندگی شهید علی اصغر جودی شد. کودکی او خاطرات شیرینی در ضمیر اعضای خانواده آفریده که همگی با پاکی و راستی و متانت و وقار آمیخته است. امروز مادرش از کودکی نجیبانه او یاد می کند که با زحمت کم تری سپری شد و همواره سپاس کودکانه او جبران کننده این زحمات بود. شور و نشاط طفولیت اصغر از نوع شر و شیطنت های متداول پسربچه ها نبود. این خصلت ها و تفاهم شیرینی که با خواهرها و برادرهایش داشت موجب می شد که وی از موقعیت ممتازی در خانواده برخوردار باشد. او به راستی در تمام عمر کوتاهش محور عاطفی خانواده بود و همه اعضا او را چون جان دوست داشتند. مسئولیت پذیری و محبت و ایثار او از همان آغاز خود را نشان می داد. سال ها پیش از آن که مورد انتظار باشد در امور داخلی و خارجی خانه مسئولیت می پذیرفت و به خوبی از عهده انجام آن ها برمی آمد. در دوران تحصیل دانش آموز مستعد و ممتازی بود. در برخی فعالیت های سالم غیردرسی شرکت می کرد و همیشه مورد علاقه و توجه اولیاء مدرسه و اطرافیان واقع می شد. پیش از پیروزی انقلاب در تمام راهپیمایی ها شرکت داشت و در یکی از درگیری ها مورد ضرب و شتم مأموران نظام پهلوی قرار گرفت. از جمله کارهای شجاعانه او در پیش از انقلاب متوقف ساختن مراسم دعای صبحگاهی مدرسه بود که در آن برای شاه خائن پهلوی دعا می شد. اوایل دوره دبیرستان او با پیروزی انقلاب اسلامی همزمان شد و فعالیت های تازه ای را با خود به ارمغان آورد. وی برای کسب آگاهی های بیشتر در جلسات مذهبی و بخصوص در تحلیل های سیاسی و فعالیت های مسجد اعظم و مهدیه ارومیه شرکت می کرد. علاوه بر این همواره درصدد بود به کُنه مسائل و حتی اخبار غیررسمی دست یابد و بخصوص به جو سیاسی تهران و حوادث دانشگاه علاقه وافری نشان می داد. در آن ایام یکی از اعضای خانواده او در تهران دانشجو بود. نامه هایی که بین شهید و او مبادله شده اسناد باارزشی است که نشان می دهد در عصر انقلاب یک نوجوان دبیرستانی از چه مایه آگاهی سیاسی و فکر و تشکیلاتی برخوردار بوده است و چگونه خط ولایت را می شناخته و جناح های دشمن را در محدوده ای از مدرسه خود تا جامعه جهانی از هم تمیز می داده است. شهید جودی در تلاطم های اجتماعی پس از پیروزی انقلاب به خوبی دریافته بود که دشمن از عدم آگاهی و ضعف فکری مردم استفاده می کند، لذا به فکر فعال تر ساختن کتابخانه دبیرستان افتاد و در آبان1358 به عنوان مسئول کتابخانه به تغییراتی در نوع کتاب های موجود و آوردن کتاب های جدید پرداخت که با مخالفت معلمان چپ گرا و شاگردان پیرو آن ها روبرو شد. جو هیاهو و اغتشاش و وقاحت مخالفان چنان بالا گرفته بود که برخی از بچه ها به فکر گوشمالی دادن آن ها افتادند. شهید مانع از درگیری های غیر منطقی شده و معتقد بود که «کسی به زور متکی می شود که ضعف ایدئولوژی داشته باشد. الحمدالله ایدئولوژی ما قوی تر است و بهترین راه این است که با سخنان مان آن ها را چنان بکوبیم که خودشان خجالت بکشند در مدرسه سربلند کنند.» او در آن زمان رابط دبیرستان صائب با سپاه پاسداران ارومیه بود و تلاش می کرد دانش آموزان را با اعتصام به حبل الهی متحد سازد. به دنبال این گونه فعالیت ها بود که در فروردین59 با کمک دوستانش موفق به تأسیس انجمن اسلامی در دبیرستان شد و فعالیت های فرهنگی – سیاسی مدرسه را قوت بخشید. شروع جنگ تحمیلی عراق بر ضد جمهوری اسلامی ایران در شهریور1359 فصل تازه ای در زندگی شهید جودی گشود. فعالیت های او که تا آن زمان در مدرسه متمرکز بود از آن پس به بیرون از مدرسه منتقل شد. وی در دی ماه59 از طریق مسجد امام رضا(علیه السلام) مسلح شد و به عضویت ارتش بیست میلیونی بسیج درآمد و پس از آموزش های مقدماتی به فعالیت های مربوط و پاس شبانه در شهر پرداخت. خود در این زمینه می نویسد: «...با توطئه های آمریکا و اشاره امام به این که ما باید خودمان را برای یک جنگ طولانی آماده کنیم. این کارها در من آمادگی لازم را از لحاظ نظامی ایجاد می کند. نامه59/10/26» شهید جودی در سال60 در پی مأموریتی که از طرف بسیج یافته بود پایگاه مقاومت شهدای بدر را در مسجد ابوالفضل(ع) ایجاد کرد. این گونه فعالیت ها او را از تحصیل بازمی داشت و نگرانی خانواده را برمی انگیخت. زمانی که با اصرار نزدیکان برای درس خواندن روبرو می شد غمی شیرین و اشتیاق گرم در چشمان زیبایش موج می زد و با تبسم می گفت: «اگر خداوند شهادت را برای انسان بپسندد دیگر نمی پرسند دیپلم داری یا نه؟» و چنین بود که او خودخواسته از امتحانات نهائی دبیرستان بازماند. اصرار خانواده برای تحصیل او همچنان باقی بود. شهید عزیز که نمی خواست موجب ناراحتی آن ها شود در مدرسه شبانه ثبت نام کرد تا بتواند در کنار فعالیت های بسیج به درس هم بپردازد. اما چه درسی و چه پرداختنی! حتی موقعی که در خانه بود و خود را برای امتحانات آماده می کرد مدام دوستانش می آمدند و او را می بردند، گاهی برای سر و سامان دادن به امور پایگاه، گاهی برای تعقیب اشرار و قاچاقچیان و گاهی برای گرفتن خانه تیمی. در یکی از آن روزها که به پایگاه رفت ساعتی بعد صدای تیراندازی در محله پیچید و خبر به ما رسید که دارند خانه تیمی می گیرند. بعد از ساعت ها که با دست ها و لباس خونین – که حکایت از درگیری تن به تن می کرد – بازگشت تعریف کرد که یکی از منافقان هنگام گریز یک سه راهی حاوی مواد منفجره زیر پای وی انداخته بوده که عمل نکرده است. معجزه الهی آن جا بود که از میان همه سه راهی های کشف شده فقط همان یکی زنگ زده و مرطوب بوده است. حکمت الهی او را برای روزهای پرخطرتری نگه داشته بود. در برابر نگرانی و اصرار خانواده جانب احترام را نگه می داشت، گر چه به همه آن ها تن درنمی داد. در پاسخ به ابراز نگرانی درباره امتحاناتش مؤدبانه و غیرمستقیم خاطرنشان کرد که باید نگران مسائل مهم تری بود. سرانجام در سال1361 دیپلم گرفت و با شرکت در اردوی آموزشی سپاه پاسداران رسماً به این نهاد مقدس پیوست. نامه ای که از آن اردو نوشته است نشان می دهد که او با چه آرمانی وارد سپاه شده بود و پایان راه را چگونه می دید: «... حدود یازده روز است که من در اردو به سر می برم. (این اردوی اسلام است، دل شور دگر دارد) اگر کسی بخواهد پربار شود در این جا می تواند و می تواند به آن حالت عرفانی دست یافته به خودسازی بپردازد. اردو به قول شهید مطهری هجرتی است از «من» به «ما». هجرتی است به سوی اهداف قرآن و اسلام. به سوی اهداف عالیه الهی که امیدوارم در این مسیر قرار بگیریم. دعای توسل این جا حال دیگری دارد. خیلی ها را از خواب غفلت بیدار می کند. از راه مانده ها را به رفتن وا می دارد. رفتن و رفتن تا رسیدن به وصال یار. رفتن و رفتن و جاری شدن برای جلوگیری از مرداب شدن و گندیدن و امیدوارم برویم و برویم تا .... نامه61/5/6» خدا می داند که اصغر از همان ابتدا مطمئن بود که راهی که انتخاب کرده به شهادت می انجامد. این را به مناسبت های مختلف به طور مستقیم و غیرمستقیم در گفته ها و نوشته های خود به منزله یک حادثه مورد انتظار و اشتیاق یادآور می شد. هیچ فراموش نمی کنیم یک روز که از عملیات کوهستانی در زمستان به خانه برگشت او را بدون اورکت و پوشش مناسب دیدیم و بعد فهمیدیم که چون یکی از رزمندگان سرباز لباس مناسب به همراه نداشته، اورکت خود را به او داده بوده است. در میان صحبت های متفرقه یکی پرسید از هر چند وقت یک بار به پاسداران اورکت می دهند؟ شهید عزیز خندید و با بذله گویی ذاتی و معنادارش پاسخ داد: «ظاهراً هر پنج سال، اما یک پاسدار باید خیلی بداقبال باشد که اورکت دوم هم نصیبش شود!» شهید جودی در پاییز61 داوطلبانه به پیرانشهر در نزدیکی مرز ایران و عراق رفت و با یاری دوستش شهید پورحسن به تأسیس و توسعه بسیج سپاه پاسداران در آن جا پرداخت. برای مسلح کردن عشایر کُرد منطقه و به منظور مقابله با دشمن و نیز برای بالا بردن آگاهی مردم تلاش فراوان کَرد و این در حالی بود که ضدانقلاب داخلی و ستون پنجم دشمن در شهر و اطراف آن مترصد فرصت بودند و به خصوص شب ها با حمله های ناموفق سعی در آشوب کشاندن منطقه داشتند. اقامت در پیرانشهر روح شهید جودی را بیش از پیش تلطیف کرد. با آن که او از حیله های دشمن هرگز غافل نبود، بیش تر به ریشه دشمن ها فکر می کرد. از استضعاف فرهنگی مردم کُرد رنج می برد و به آنان مهر می ورزید. از سویی مشتاق پیوستن به خیل شهیدان بود و از سوی دیگر خود را شایسته شهادت نمی دید. هر چه از خدمت او در سپاه می گذشت بی تاب تر می شد. گویی شهید نشدن خود را نشان دهنده بی عنایتی خداوند می دانست و از این بابت بسیار شرمنده و حتی افسرده بود. وقتی یکی از اعضای خانواده برای زمستان او شال و کلاهی بافت و همراه نامه ای برایش فرستاد، چنین پاسخ گرفت: «...امروز بسته تو به دستم رسید کاغذ رویش را باز کردم و چشمم به محتوای بسته افتاد، ولی جرأت نکردم دست ببرم و آن را بیرون بیاورم، چون من در گره گره آن امیدهای تو را دیدم. دیدم که با چه امیدی آن بسته را برای من تهیه و فرستادی، ولی من لیاقت این امیدها را ندارم. شما به چشم یک خدمتگزار اسلام به من می نگری ولی من احساس می کنم که هنوز این توفیق را نیافته ام. احساس می کنم خود را در اختیار اسلام، آن طور که شایسته اسلام است قرار نداده ام و خدا شاهد است که آن شال گردن را همچون ماری احساس کردم که به علت عدم اخلاص من می خواهد در گردنم بپیچد. نمی دانم آن چه را که از دلم می گذرد چگونه برای شما بیان کنم. خدا شاهد است زمانی که به یاد خون شهدا می افتم زمانی که خدمات آن ها ایثار آن ها و شجاعت های آن ها را در نظرم مجسم می کنم از خدا می خواهم تا زمین مرا به کام خود بکشد زیرا من لایق ماندن در زمینی که با خون شهید آبیاری گشته نیستم. باری ... بگذریم. دلم درد است و چشمم اشک. نامه61/11/17» این همه در حالی بود که او تمام هستی اش را وقف اسلام و دفاع از انقلاب کرده بود. بارها اتفاق می افتاد که وقتی از عملیات برمی گشت چشم هایش سرخ و از سوز سرما و برف تا مدتی به خون نشسته بود و حتی یک بار که مادرش به طور اتفاقی متوجه کبودی کمرگاهش شده بود پس از اصرار فراوان دریافتیم که در اثر حمل قطارهای فشنگ و خشاب های بشقابی و نارنجک هایی بوده که برای عملیات کوهستانی با خود حمل کرده و اسب سواری ممتد با آن همه ابزار سنگین موجب کبودی بدن جوانش شده است. در تابستان62 جبهه تازه ای در غرب کشور برای مقابله با نیروهای بعثی عراق گشوده گشت و عملیات والفجر2 در حاج عمران پیاده شد. این عملیات برای علی اصغر مایه امیدواری شده بود: «... جاده ارومیه به پیرانشهر را به علت اهمیتی که پیدا کرده شب ها نیز تأمین گذاشته اند. در حال حاضر بیست و چهار ساعته رفت و آمد هست، آن هم چه رفت و آمدی! ماشاءالله به قدری نیرو و تجهیزات هست که آدم لذت می برد از این که ایران اسلامی چه نیروی عظیمی آماده برای جهاد دارد. ان شاءالله که روزی همین لشکر بعد از زیارت کربلا راهی قدس شود تا آن جا را نیز از سلطه کفار بیرون آورد و قلب امام را شاد گرداند. نامه1362/4/30» تقدیر الهی چنان بود که علی اصغر بماند و دوست صمیمی و یاور نزدیک وی شهید پورحسن در آن عملیات به لقاءالله بپیوندد. این جدایی برای اصغر بسیار دشوار بود و او خود را به آب و آتش می زد تا به دوستش برسد. با تحسُر می گفت: «گلدانی در جلو پنجره داشتیم که شهید پورحسن وقتی می خواست نماز شب بخواند آب وضویش را در پای گل آن می ریخت. وقتی پورحسن شهید شد گل پژمرد و گلدان از جلو پنجره به زمین افتاد و شکست. آن ها باوفاتر بودند.» دو هفته پس از شهادت شهید پورحسن، علی اصغر در یک عملیات کوهستانی علیه ضدانقلاب داخلی به پیشواز شهادت رفت و چیزی نمانده بود که شاهد مقصود را در آغوش گیرد. درگیری تن به تن بود. او را از فاصله چند متری به رگبار مسلسل بستند، اما حکمت خداوند بر آن قرار گرفته بود که وی فقط مجروح شود. گلوله به طور مورب در جهت عمودی استخوان زانو را شکافت و به اعصاب پا آسیب رساند. آسیبی که نیاز به عمل جراحی داشت اما شهید تا پایان عمرش با آن مدارا کرد و قسم می خورد که وقتی در جبهه است اثری از ناراحتی پا نمی بیند. ترمیم استخوان زانو شهید جودی را مجبور کرد مدتی خانه نشین شود. خانه نشینی اجباری از یکسو و فراق شهید پورحسن از سوی دیگر او را به شدت آزار می داد. خانواده در پی آن برآمد که اسباب ازدواج او را فراهم آورد و یکی از روحانیان محترم ارومیه او را به این امر تشویق کرد اما ازدواج هرگز او را در مسائل روزمره گرفتار نکرد. تمام سخن او با همسرش این بود که «باید ذره ذره اسلام را در زندگی پیاده کنیم.» شهید جودی کردستان را برای مبارزه و دفاع از انقلاب اسلامی انتخاب کرده بود. منطقه مزبور و مرز ایران و عراق، سال ها جولانگاه شجاعت های این شهید عزیز بود. صخره صخره منطقه و ذره ذره خاک غرب ایران از سلماس و ارومیه و اشنویه تا پیرانشهر و بانه شاهد حماسه های مکرر او بود و عملیاتی نظیر لیله القدر و لولان نمونه ای از رشادت های او محسوب می شد. از خصلت های بارز او در عملیات این بود که هرگز حاضر نمی شد جنازه های مطهر شهدا را در صحنه باقی گذارد. بازگرداندن آن ها را با هر مشقتی که بود عهده دار می شد و گاهی برای این منظور ساعت ها پس از پایان عملیات در منطقه می ماند تا هم وسیله ای برای تبلیغ ضدانقلاب باقی نگذارد و هم دین خود را در قبال شهیدان و خانواده آن ها ادا کرده باشد. در سال65 با توجه به رهنمودهای مسئولان جامعه و به خصوص حضرت امام خمینی قدس سره در مورد بالا بردن سطح علمی جوانان و با تشویق های مکرر خانواده، شهید جودی تصمیم به ادامه تحصیل گرفت و در رشته مدیریت دولتی دانشگاه علامه طباطبائی پذیرفته شد. اما عشق به جهاد و مبارزه و نیاز سازمانی موجب شد که اشتغال به تحصیل را چند ترم متوالی به تعویق اندازد و از مرخصی تحصیلی استفاده کند. در سال66 به بانه اعزام شد و مدت یک سال و اندی در آن جا به خدمت پرداخت. کار در کردستان او را چنان شیفته کرده بود که حتی از مرخصی های استحقاقی خود هم استفاده نمی کرد. او همچنان در جستجوی شهادت بود و چون عقیده داشت که شهادت یک واقعه تصادفی نیست و باید شایسته آن بود و با مجاهدت به آن رسید از این که هنوز شهید نشده بود بسیار ناراحت و غمگین می نمود و با بی صبری می گفت: «می ترسم جنگ به پایان رسد و ما بی نصیب بمانیم.» چند ماه پیش از شهادت در مسافرتی خانوادگی یک تصادف شدید رانندگی پیش آمد. بعدها تعریف می کرد که: «در آن لحظات که اتومبیل در میان زمین و آسمان واژگون می شد به خدا گفتم ده سال در آرزوی شهادت بودم و حالا چنین بمیرم؟» اما معشوقش می خواست او را به گونه ای دیگر به وصال خویش رساند، سرخروی و سرفراز و چنین بود که از آن تصادف هم جان سالم به در بُرد. آخرین فعالیت های او در مسئولیت اطلاعات عملیات سپاه ارومیه بود و او مسائل جنگ ایران و عراق را از نزدیک پی می گرفت. حوادث آن دوره به خاطر اهمیت اطلاعاتی همگی دور از اطلاع خانواده بود. یارانش تعریف می کنند که در محور دوپازا - سردشت تپه ای قرار داشت که دشمن بعثی از آن جا بر نیروهای اسلام تسلط پیدا می کرد و آن ها را زیر آتش قرار می داد. شهید جودی پس از بررسی همه جانبه نقشه تصرف آن جا را کشید و با یک اقدام متهورانه بسیجی آن نقطه استراتژیکی را پس گرفت. این در زمره آخرین کارهای او بود که برای همرزمانش یادگار گذاشت. سرانجام یک شب قبل از پذیرش قطعنامه598 شورای امنیت سازمان ملل از سوی ایران، شهید جودی برای عملیات شناسایی به قلب نیروهای بعثی در محور دوپازا (سردشت) رفت و در سحرگاه26 تیر ماه1367 به آرزوی دیرین خود رسید. یارانش پیکر مجروح او را از معرکه بیرون کشیدند، اما نتوانستند او را با خود همراه آورند.لحظه های شهادت او را که نمی دانیم چقدر طول کشید دور از چشم اغیار در خلوت محبوبش گذشت. پیکر او قریب چهل روز میهمان بلندی های «تپه سبز» در آن محور بود و سپس با فداکاری دوستانش از قلمرو نیروهای دشمن به میان گلزار شهدای ارومیه باغ رضوان انتقال یافت و در روز دوازدهم محرم - روز تدفین شهدای کربلا - به خاک سپرده شد. شهید علی اصغر جودی عاشق امام حسین(ع) بود و با سودای حسین(ع) به میدان پیکار می رفت. حضرت امام خمینی را تجسم امام حسین(علیه السلام) در عصر خود می دانست و اطاعت او را اطاعت سیدالشهداء می شمرد. آخرین یادگار مکتوب او که11 شب قبل از شهادتش هنگام عزیمت به منطقه نوشته شده است گویای این عشق و شیدایی است و نیز این معنا را می رساند که اوضاع پایانی دوره جنگ تا چه حد او را آزرده بود که خدایش بر وی رحم آورد و از کره خاکش برگرفت تا نماند و نبیند که خمینی عزیزش جام زهر سر کشید. (تعبیر خود امام از پذیرفتن قطعنامه 598). شهید علی اصغر جودی در صورتی عظیم و باشکوه به معبودش پیوست. او در همه زندگی اش عبد مخلص خدا بود و لحظه ای از خودسازی غافل نمی شد. رهنمودهای امام خمینی را در این باره به دیوار اتاقش نصب کرده بود و دقیقاً به آن ها عمل می کرد. سال ها پیش از آن که مکلف شود نماز و روزه را به طور مرتب به جا می آورد. هر چه می گذشت نمازهایش عاشقانه تر می گشت و گاهی با همه جلوگیری های او در خانه به نمازش اقتدا می شد. در رفتارهای اجتماعی تواضع و فروتنی و خوشرویی از ملکات پسندیده او بود. در مجلس ترحیمش کارگر ساده ای برای پدر شهید تعریف می کرد که روزی مشغول تخلیه بار برای انبار سپاه بودیم و به طور عادی انجام وظیفه می کردیم. در ضمن کار یک بسیجی باربر به جمع ما پیوست. سرعت کار او را نیز وادار می کرد که سریع تر کار کنیم، چنان که موجب نارضایتی بعضی از کارگران شده بود. پس از مدتی یک پاسدار آمد و نامه ای را به این بسیجی داد تا امضا کند. از صحبت های میان آن دو به هویت پسر شما پی بردیم و دانستیم که او کارگر نیست بلکه مسئول قسمتی در سپاه است. رابطه شهید با خدا موجب شرح صدر و سعه وجودی او شده بود و در رفتارش با بندگان خدا انعکاس می یافت. کردار او چنان بود که حتی آشنایانی که در جناح مخالف سیاسی بودند نیز در برخورد با وی انعطاف نشان می دادند. دوست می داشت و دوستش می داشتند. از یاری کردن دریغ نمی کرد و تا جایی که می توانست به حل مشکل دیگران می پرداخت، اما آن جا که امری با معیارهایش برخورد می کرد کم ترین انعطافی در کار نبود. چنان که مثلاً در زمان جنگ یکی از بستگان برای جابجایی فرزند سربازش توقعی داشت. شهید عزیز با قاطعیت گفت: «من این کار را برای برادر خودم هم نمی کنم که دوره سربازی اش را در جبهه جنگ سپری می کند.» به نظم و انضباط اجتماعی اعتقاد راسخی داشت و اگر کسی را مشاهده می کرد که صبح دیروقت به سر کار می رفت ولو آن که بعد از وقت اداری هم بر سر کار بود می گفت: «این گونه کار کردن مانند آن است که انسان شب جمعه دعای کمیل بخواند و اعمال مستحبی را به موقع انجام بدهد، اما نماز صبح فردایش قضا شود.» در همه حال به انقلاب و دفاع از آن می اندیشید. در ایام الله انقلاب مثل22 بهمن و روز قدس که صدام تهدید به بمباران مردم شرکت کننده در راهپیمایی می کرد اصرار می ورزید که «امروز همه خانواده جودی در راهپیمایی شرکت می کنند.» و مجالی برای کسی باقی نمی گذاشت که احیاناً عذری آورد. توانمندی بالایی در برخورد با مشکلات داشت و در مواجهه با خطاهای دیگران منفعل نمی شد. اگر کسی از اطرافیان در این گونه مسائل عصبانی می شد با طمأنینه خاصی می گفت «از بالا به مسائل نگاه کنید تا کلی ببینید و در جزئیات نمانید.» شهید جودی نمونه ای تام از ایثار و فداکاری بود و همیشه دیگران را بر خود ترجیح می داد. در ایام بمباران شهرها اگر هنگامی که در خانه بود وضعیت قرمز می شد، زنان و کودکان همسایه را در فرستادن به پناهگاه خانه کمک می کرد و خود در مقابل اضطراب و اصرار خانواده فقط روی پله ها و کنار در پناهگاه می ایستاد تا دیگران راحت باشند، کلاه ماسک ضد شیمیایی خود را در اختیار پدرش گذاشته بود و خودداری مصرانه پدر در این زمینه هیچ تأثیری نداشت. قلب رئوف و مهربانی داشت. روزی هواپیماهای عراقی مناطق مسکونی ارومیه را به شدت بمباران کرده بودند. شهید جودی را در بازگشت از کمک رسانی به مجروحان آشفته و پریشان دیدیم. گرد و غبار فراوانی که بر مژگان بلندش نشسته بود اندوه چشمانش را دوچندان می نمود. بیش از همه صحنه ای منقلبش کرده بود که در آن پسر جوانی جنازه پدر پیرش را از زیر آوار بیرون می کشیده است. علاقه ای که اصغر به پدر خود داشت موجب تصور صحنه های احتمال دیگر برای وی شده بود. او با چنین قلب رئوفی که نمی توانست غم شهادت پدری را برای فرزندش بپذیرد سرانجام غم شهادت خود را برای پدر به یادگار گذاشت.

وصیت‌نامه شهید

وصیت نامه ی شهید علی اصغر جودی نعمتی

خاطرات

خاطره‌ای ثبت نشده است.