محسن رستمی
زندگینامه شهید
زندگی نامه شهید مجاهد محسن رستمی بسم رب الشهداء والصدیقین محسن که بود؟ چگونه زیست و غم خود و این دنیای فانی را چرا وداع گفت؟ و.... محسن کوهی بود ازصخره های سخت، اقیانوسی بود که همه چیز را در خود بجای می داد و دم نمی زد. محسن یک مرد بود ودر عمل مرد و الگویی بود برای همه آنانی که می بایست راه او را دنبال کنند. شجاع بود و در شجاعت کم نظیر و متعصب بود و تعصب او فقط برای رضای خدا بود، دل رحم و مهربان بود تا آنجائی که برای هر مستضعفی از ته دل گریه می کرد. متواضع و فروتن بود و هرگز در برابر بنده ای گردنکشی و ناحقی نکرد. درویش و قانع بود و به هرچیز که در دست داشت راضی بود. با همه دوستی برقرار می کرد. کمتر حرف می زد و خوب عمل می کرد. درهمه صحنه ها مبارز شاخص بود ولی همه او را فقط به اسم می شناختند. در برابر هیچ چیز و هیچ کس رودربایستی نداشت. رزمنده ای دلیر بود. در پشت جبهه و در خط مقدم. نماز شب خوان بود و خدا ترس. همرزمانش را هرگز از یاد نبرد و پا به پای آنها تا آخرین لحظه حیات پیش رفت. پدر بود اما نه یک پدر بی اطلاع بلکه یک معلم. یک اهرم بود برای انقلابش با این همه به درستی شناخته نشد و در گمنامی و مظلومیت خود غم خورد وحسرت. و سرانجام نیز پرپر شد. ولی محسن برای فامیل ودوستانش یک حرکت فعال بود و خوشا بحال آنانی که او را شناختند. و اما محسن در سال 1333 شمسی پا به عرصه جهان گذاشت و در سن دو سالگی سایه پر مهر پدر از سرش کوتاه شد و برای همیشه یتیم شد. زندگی را در یک خانواده فقیر عشایری و مذهبی با خواهران و برادران خردسالش آغاز نمود و طی دوران اولیه زندگی دچار ناراحتی ها و بیماری های متعددی شد از مارگزیدگی گرفته تا بیماری کبد، ولی او در برابر این همه ناملایمات از پا درنیامد بلکه استوار و مقاوم چون صنوبری تنومند قد برافراشت وقتی به سن دبستان رسید با مشقات فراوان خانواده در منزل یکی از اقوام در یاسوج ماند تا به دبستان برود و شاگردی کند و بیاموزد آنچه را نمی داند. او همیشه جزء شاگردان ممتاز دبستان بود مقاطع تحصیلی را یکی پس از دیگری با موفقیت در دبستان عشایری و دبیرستان یاسوج گذارند. در سال سوم دبیرستان به علت گرایش های بیش از حد مذهبی به اتفاق چند نفر از دوستان درصدد تحقیق و مطالعه برآمدند که با حوزه علمیه قم مکاتبه کرده و جزوات و نشریات دریافت داشتند و این مسئله منجر به اخراج ایشان و دوستانش از دبیرستان گردید که با زحمت فراوان توانستند بار دیگر به دبیرستان راه یابند .در سال 1352 درگچساران دیپلم گرفت و در سال 1354 به خدمت سربازی فراخوانده شد و در ارتش با درجه دیپلم وظیفه ای آغاز خدمت نمود. در مدت آموزش نظامی به علت برخوردهای تند مذهبیش در جامعه طاغوتی ارتش آن زمان به یکی از شهرهای مرزی کردستان تبعید گردید. از تبعیدش درکردستان داستان ها داشت. زیر بار ظلم نمی رفت تا آنجا که درآن زمان با وجود ساواک در ارتش بی باکانه با ظلم ها و رذالت ها و مفاسد موجود علناً مبارزه می کرد و در حضور رده های بالای ارتش آن روز به مقدسات طاغوت توهین می نمود و ترسی به خود راه نمی داد و به فرموده خودش تمام افسران و درجه داران پادگان خیال می کردند که ایشان جزء عمله ساواک است و با این ترتیب می خواهم ناراضیان ارتش را شناسایی نمایم و از این رو به لطف خدا کسی را جرأت مقابله و بازخواست نبود. ترتیب دو ماه در اداره راه و ترابری یاسوج مشغول به کارشد و سپس در اداره دارایی یاسوج استخدام شد دوره حسابداری خود را نشان داد و از کوچکترین اشتباه و حیف و میل تک ریالی بیت المال اغماض و چشم پوشی نداشت. اوهرگز از برخوردها کینه ای بدل نگرفت و آنها را گره گشای مشکلات می دانست. یک روز با یکی از همکارانش درگیری مختصر لفظی پیداکرد. صبح زود فردای آن روز به محض ورود محسن به اداره یک راست سراغ همکار نگرانش رفت و با او بدون واسطه ای روبوسی نمود و با شوخی به او گفتم چرا به این زودی؟ درجواب گفتند دیشب در حال ادای نماز شب یادم آمد که فلانی از من دلخور است و از همان لحظه تصمیم گرفتم همه چیز را فراموش نمایم. محسن انتظار آرزویش را در یک انقلاب جستجو می کرد که ناگهان جرقه انقلاب با وجود زمینه های قبلی توسط امام خمینی در سال 1357 زده شد و محسن به همراه دیگر همرزمان منتظرش که خون دل ها خورده بودند همراه با مردم مشتاقانه به راه افتادند. همه ریشخندها وتهمت ها و تعقیب های شهربانی وقت را تحمل نمودند تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید و بیقرار وسرمست از این پیروزی روزها و شب ها در تلاش بود. پس از پیروزی انقلاب و ایجاد نهادهای انقلاب مدت زیادی به عنوان حسابدار وکارپرداز در جهاد سازندگی نوپای استان بکارمشغول شد و با پشتکار فراوان این نهاد نو پا را از لحاظ سیستم مالی سازماندهی نمود که همه جهادگران اولیه تلاش های وی را فراموش نمی نمایند. در سال 1358 تشکیل خانواده داد که حاصل این ازدواج سه پسر به نام های محمود، مهدی وحامد و دختری بنام نصیبه می باشد، فزندانی مانند خود در اوان طفولیت تا ابد یتم مانده و می مانند تا طعم زحمات و مشقات پدر را در یتیمی بچشند و باز هم مانند او آبدیده شوند. انقلاب در ابتدای راه داشت از پیچ خم های خود می گذشت که ناگهان استکبار جهانی جنگ را توسط نوکر خود صدام در مهرماه 1359 به این ملت تحمیل نمود محسن از جمله کسانی بود که با اولین اطلاعیه دولت مبنی بر فراخوانی به جبهه مدت شش ماه تمام در حوالی رودکرخه و تپه های الله اکبر با دشمن جنگید. همرزمانش شاهد دلیری ها و فداکاری های محسن می بودند. او بارها درکنار همرزمانش به جبهه رفت زندگی محسن برای همه می تواند الگویی باشد. چند سال پیش با اصرار اقوام و خویشان بنیاد ساختمان مسکونی را نهاد و بالاخره با قرض و زحمات زیاد سقف خانه را درست نمود و در آن ساکن شد با وجود اینکه هم خودش و هم همسرش حقوق بگیر بودند داخل ساختمان محسن هنوز نازک کاری و گچ کاری نشده و حیاط و اطاق هایش پس از چند سال درب ندارند. بجای درب ها پارچه آویزان بود و می باشد. باید دید محسن که این همه غمخوار انقلاب بود و قلبش بخاطر انقلاب در طپش بود چرا مورد کم لطفی قرا گرفت؟ او در هر کار خیری پیش قدم و از بانیان مسجد سیدالشهدا(ع) تل زالی بود. او بسیار بخشنده بود و درآخرین نامه خداحافظی که خطاب به دوستان و همکارانش در تاریخ 1367/2/28 نوشته بود ضمن طلب بخشش از همه همکاران و اظهار مضامین عارفانه در قالب جملات زیبا کاملاً روشن و مشخص بود که دیگر بر نخواهند گشت و به آرزوی دیرینه اش خواهد رسید و بالاخره ساعت 5/12 در تاریخ 4/4/ 67 در جبهه مهران به درجه رفیع شهادت نائل آمد و داغ فراق ابدیش را به دل همه گذاشت. او پس از خود حتی سفارش بچه هایش را نکرد بلکه خواسته بود بدین وسیله بفهاندکه در پشت جبهه به خانواده شهدا و رزمندگان سرسری نگذرد و ملت و مسئولین در فکرشان باشند.
وصیتنامه شهید
وصیتنامه ثبت نشده است.
گالری تصاویر
خاطرات
خاطرهای ثبت نشده است.
دلنوشتهای ثبت نشده است.
افزودن دلنوشته جدید