علی دوستانی دزفولی
شهید

علی دوستانی دزفولی

نام پدر: محمدحسن
دانشگاه: علم و صنعت تهران
مقطع: کارشناسی
رشته: متالورژی
تولد: دزفول
تاریخ تولد:
تاریخ شهادت:
محل شهادت: خرمشهر — خرمشهر
عملیات:
خواندن به زبان:

زندگینامه شهید

بخشی از زندگی نامه شهید از زبان خودش سال ۵۶ برای تحصیل در دانشگاه علم و صنعت به تهران آمدم. اما متاسفانه در دانشگاه بنا به دلایلی در یک جو خوب قرار نگرفتم. ( از لحاظ فعالیت وگرنه از لحاظ عقیدتی خودم را مرهون آن محیط می دانم) در اوائل سال اول دانشگاه، شدیدا در مورد خدا و هدف از خلقت انسان و این مسائل به شک افتاده بودم به طوری که مدت ها با بچه ها روی این مسائل بحث می کردم اما با پیگیری مسأله و به جواب تقریبی رسیدن و مخصوصا مطالعه زیاد قرآن، مسائل خوشبختانه برایم حل شدند. وضع ادامه داشت تا این که در تابستان ۵۷ و‌ شروع تظاهرات خیابانی، با تمامی توانم در ۹۰ درصد تظاهرات شرکت می کردم و معمولا همین که اطلاع پیدا می کردم، می رفتم ولی متاسفانه آن خلوص نیت را نتوانستم داشته باشم تا شایستگی شهادت را داشته باشم. البته در تظاهرات ۱۷ شهریور (به این علت که روز ۱۶ شهریور در میدان آزادی از روحانیت پرسیدم و جواب دادند تظاهرات مربوط به ما نیست و ما هم مخصوصا تاکید داشتیم که حتما در جایی شرکت کنیم که از طرف روحانیت تایید شده باشد) در نتیجه در آن روز به تظاهرات نرفتم. به هر حال تا آن جا که توان گذشتن از خود و بریدن بندهای وابستگی را داشتم جلو رفتم و بعد از انقلاب هم در حد توانم در حفظ انقلاب و تدوام آن کار کردم. (بیش تر کار فرهنگی) در اواخر بهمن سال ۵۸ بود که با چند نفر از بچه ها قرار شد در ارتباط با سازمان در دانشگاه کار کنیم اما به علت جا نیافتادن مسأله و مسافرت چند روزه من به قروه کردستان مسأله خوابید. تا بعد از عید دوباره کارمان را شروع کردیم و یک اتاق هم برای فعالیت گرفتیم اما تازه شروع کرده بودیم که جریان تعطیلی دانشگاه پیش آمد و ما برای ادامه کار در بیرون و در میدان رسالت یک چادر تبلیغاتی نصب کردیم و در آن جا کارمان را ادامه دادیم که اتفاقا خیلی هم جالب بود و تجربیاتی به دست آوردیم که بسیار خوب بودند. چادر تا همین اواخر بود ولی چند وقت پیش به دست ضد انقلاب به آتش کشیده شد. به هر حال ممکن است در این بیوگرافی مسائلی را نگفته باشم یا یادم‌ رفته باشد و یا مسائلی را اضافه گفته باشم اما خطوط کلی زندگی من همین مسائل بودند.

وصیت‌نامه شهید

وصیت نامه شهید علی دوستانی دزفولی
تاریخ: 1360/01/08

وصیت نامه شهید علی دوستانی دزفولی تاریخ : 1360/01/08 بسم الله الرحمن الرحیم «مَن طَلَبَنی وَجَدَنی، مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی اَحَبَّنی وَ مَن اَحَبَّنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتَهُ وَ مَن عَشَقَتَهُ قَتَلتَهُ وَ مَن قَتَلتَهُ فَعَلی دِیَتَهُ وَ مَن عَلی دِیَتَهُ فَاِنّا» خدایا می خواهم وصیت نامه بنویسم اما چه بنویسم که دیگران همه نوشتند و گفتند. پدرم، مادرم، برادرانم، خواهرانم، همسرم! به خدا قسم در زمانی و مکانی زندگی می کنیم که حجت خدا تمام است. در ایران اسلامی زندگی کردن هم شرف و افتخار است هم ننگ و ذلت ابدی اما چرا این گونه؟ آری عزیزان! اگر زیر پرچم پر افتخار و با عزت امامت قرار گرفتید (هرکس) اگر سر بر آستان حدیث در پشت سر انبیاء و اولیاء گذاشتید و نائب بر حق امام زمان را پیرو و امام و مولی مان را منتظر نیک بودید در دو دنیا با شرف و عزت خواهید بود و اگر نه (که این چنین مباد) آیا جز ذلت و خواری چیزی را سراغ دارید؟ در زمانی و ‌مکانی زندگی می کنیم که هر لحظه اش یا حسنه است یا سیئه. پا به هر جا می گذاریم در دریایی از خون بهترین فرزندان اسلام و قرآن فرو می بریم. آیا معصیت و گناه در چنین مکان مقدسی اندازه عذابش حدی دارد! (خدایا پناه می برم به تو) خدایا ۲۳ سال کم و بیش زندگی کردم همه اش گناه و معصیت، همه اش غیبت و تهمت و افتراء بود دروغ و ..... خدایا کی متنبه شدم؟ در جبهه! آری در جبهه! عزیزان! به خدا قسم جنگ یک لطف الهی بود بر امت ما. والله باران لطف و رحمت الهی آن چنان شدید بر سر امت ما باریدن گرفته که غریق رحمت و نعمت و لطف الهی شده ایم. اگر نبود این جنگ سرنوشت ساز، این انقلاب خدا می داند چه می شد! یادتان بیاید تابستان سال ۵۹ در چه ‌حالتی مردم‌ را کشتند. بعد از انقلاب آن چنان نابکاران و خیانت کاران جوی درست کرده بودند که مردم سست و بی خیال شده بودند تا کجا؟ تا جایی که یک مشت اوباش و چماق دار به خانه رهبر این امت حمله ور شدند و حریم امن شهر مقدس قم را شکستند. ما یک ملت ۳۵ میلیونی توان برخورد با یک مشت بی دین و بی خدا را از دست داده بودیم در حالی که با اتکاء به قدرت و رحمت الهی چند ماه قبل از آن ‌به‌ عظیم ترین قدرت بشری- شیطانی (آمریکا) حمله ور شده و ‌با لطف خداوند متعال پیروز شدیم و چندی بعد در جنگ تحمیلی در دشت خوزستان دوباره به دست توانای لشکریان اسلام که در اصل دست توانمند الله بود پوزه این دشمن غدار انسانیت به خاک مالیده شد. آیا این همه را غیر از این است که ما از برکت جنگ داریم؟ آیا در کدام مقطع از تاریخ ما (حتی بعد از انقلاب تا این ‌زمان) این همه ایثار از ملت دیده اید؟ به قول امام امت واقعا این مملکت، مملکت امام‌ زمان ‌است! به هر حال دوست داشتم فرصتی بود و با حوصله یک تحلیلی از اول انقلاب تا حال می کردم تا حال که خودم می خواهم بروم برای ثبت در تاریخ بماند که در طول این ‌سه سال و چند ماه بر ما چه گذشت. اگر این را بگویم شاید بگویید اغراق است اما به خدا قسم این‌ سه سال و چند ماه‌ بعد از انقلاب قدر و‌ عظمتش به اندازه تمام تاریخ است. ‌(منهای دوران‌ سیادت و‌ رهبری پیامبر اکرم‌(ص) و علی(ع)) خوب بگذریم! عزیزان! به من خرده گرفته اید که تو دیگه چرا؟ تو که تازه ازدواج کرده ای؟ تو که در تهران‌ هم خدمت می کردی و مشغول بودی! اما چه بگویم به شما و چگونه بگویم که من به خدا قسم مرده بودم و در جبهه زنده ‌شدم! من دل مرده ‌بودم و در جبهه دلم ‌زنده ‌شد. باور کنید خیلی از جریان ها و مفاهیمی که در لحظات عادی برایم نامفهوم بود در جبهه معنای واقعیش را فهمیدم و این همه لطف خدا بود آخه در این جاست که انسان یاد مرگ می افتد و متذکر می شود. خدا ان شاء الله به ملت ما لطف و رحمت کند تا جایی که تمام جامعه ما مثل جبهه بشود و همه یاد مرگ‌ باشند. الله اکبر اگر بدانید یاد مرگ انسان را چقدر پاک می کند و انسان‌ را چقدر سنگین می کند؟ چقدر انسان با یاد مرگ از تعلقات‌ مادی می بُرد؟ اصلا انسان در این جاست که حلاوت و شیرینی بندگی را احساس می کند، این جاست که می فهمد یعنی چه؟ وقتی حضرت علی(ع) چند ساعت رو به بیابان‌ می کند و حرف می زند و گریه می کند یا این که وقتی ائمه کلمه مبارک الله بر زبانشان جاری می شد می لرزیدند و حال شان متغیر می شد چه جریانی بوده! البته اگر انسان لطف خدا کمکش بکند. به هر حال این از یک طرف اما از یک جهت دیگر من آن قدر بنده معصیت کاری بودم که هر چه فکر می کردم که خدایا اگر در این وضع بمیرم چکار بکنم؟ چگونه امید داشته باشم؟ آیا این همه سیاهی گناه و معصیت جز با خون پاک می شود؟ پس یک‌ راه ‌مانده آن هم این که به جبهه بروم که یا در آن جا خدا رحم می کند و لطف می کند و سند پاکی‌ام را می گیرم و برمی گردم و ان‌شاء الله‌ بقیه عمرم را به لطف و رحمت خدا به عنوان یک بنده و عبد خدا می گذرانم یا این که شهید می شوم و خدا با لطف و کرمش گناهانم را می بخشد که غیر از او در آن روز فریادرسی نیست. آخر عزیزان هیچ وقت در فکر هول و هراس آن روز (قیامت) بوده اید؟ آخر عزیزان هیچ فهمیده اید که حضرت علی(ع) با آن همه عظمت (که در شب معراج با پیامبر در آسمان بود) وقتی آیه عذاب‌ نازل می شود بر خود می لرزد؟ آخر عزیزان ‌یادتان می آید در دعای کمیل می خوانیم: "یا رب ارحم ضعف بدنی"؟ می دانید این جمله را کی می گوید؟ این جمله از زبان وصی پیامبر است! آخر عزیزان می دانید خداوند متعال از روز قیامت به چه یاد می کند؟ "بناء عظیم"! آری خبر بزرگ! آیا می دانید فقط چند چیز انگشت شمار هستند که خدا به عظمت از آن ها یاد می کند و یکی روز قیامت است! مادر عزیزم، خواهرم و تو همسرم (فاطمه)! آیا می دانید که فاطمه بنت ‌اسد مادر گرامی حضرت علی(ع) از فشار قبر و عریانی روز محشر به‌ پیامبر پناه می برد و روز وفاتش پیامبر اول در قبرش می خوابد بعد او را در قبر می گذارد و‌ برایش دعا می کند و‌گویا پیراهنش را تنش می کند و می گوید: دیگر او نه فشار قبر دارد نه در روز قیامت عریان است! و حتما می دانید که فاطمه بنت اسد کیست؟ آری کسی است که وقتی از درد زایمان علی(ع) رنج می برد دیوار خانه خدا برایش شکافته‌ می شود و ‌بعد از سه‌ روز همراه حضرت علی(ع) از کعبه بیرون می آید. ایشان با این همه عظمت از فشار قبر می ترسد پس ما چه کنیم؟! آری عزیزان! هر چه فکر کردم در زندگی ام نه آن قدر خوبی کردم که به خاطر آن ها بهشت خدا نصیبم شود و نه آن قدر معصیت خدا را کرده ام که اگر امیدم به رحمت خدا نباشد و جود و کرمش شامل حالم نشود به راستی که از زیان کارانم! پس چه می گوئید؟ باز هم‌ می گوئید زن و بچه؟ باز هم می گوئید پدر و ‌مادر؟ باز هم می گوئید جوانی؟ آخر تا کی دوباره خدا باران ‌رحمتش بر یک ملت باریدن بگیرد و یک فوز عظیم مانند این جنگ الهی نصیب یک ملت بکند که آن ملت سعادت جنگیدن در راه خدا را داشته باشند؟ پس چرا؟ پس چه می شود مرا که از این فرصت استفاده نکنم تا با سند طهارت ‌روحم را بگیرند با فیض شهادت در راه قرآن و اسلام. مادر! خون من از کدامیک از این جوانان رنگین تر است؟! مادر! تو‌ را به خدا برای من گریه نکن که می دانم نمی کنی، بلکه برای شهید مظلوم بهشتی گریه کن. مادر! می دانی بهشتی که بود؟ رهبر و امامان‌ می فرماید: بهشتی برای ملت ما یک ملت بود. مادر! برای شهید مدنی گریه کن، ‌برای شهید بزرگوار دستغیب گریه کن که تمام عمرش را حرف زد. می دانید در چه مورد؟ آری قیامت! و چه به جا و چقدر آثار بزرگی به جا گذاشت. همین جا به تمام شما عزیزانم توصیه می کنم بخوانید کتب و آثار این‌ شهید ارزشمند و مرد با تقوی را و‌ به نیکی از او یاد کنید. مادر هنوز برایت بشمارم شهید مطهری، شهید قاضی طباطبایی و ... و باز مادر تو را به همان چیزی که آن روز صبح خونه شهید حسین برایت گفتم توصیه می کنم که در جریان کربلا و روز عاشورا، حضرت ‌زینب (س) هر شهیدی را که می آوردند برایش گریه می کرد اما بر شهیدان خانواده و اهل بیت خودشان گریه نمی کرد، تو هم مگر نه این است که پیرو زینب هستی؟ مادر اگر واقعا فکر می کنی من به فیض عظیم شهادت رسیده ام حتما از پوشیدن لباس تیره برایم خودداری کن و نمی گویم لباس سبز! چون ندیده ام بپوشی بلکه لباس روشن بپوش و ‌همیشه در دعای کمیل و نماز جمعه اگر شرکت‌ کردی برایم طلب آمرزش بکن و از خدا بخواه از سر تقصیراتم بگذرد. به هر حال زیاد از مطلب دور شدم. عزیزانم! دوست داشتم بیش تر برایتان‌ بنویسم و سعی می کنم در یادداشت های روزانه ام بیش تر مسائل را توضیح دهم ولی چه کنم که تمرکز حواس بیش تر از این ندارم و حالا یک‌ یک حرف هایی دارم که می خواهم برایتان بگویم و سعی کنید خطاب به هر کس را خودش بخواند و اگر راضی بود بقیه هم بخوانند. مادرم: مادر برایت چه بگویم که از رویت خجالت می کشم و شرم دارم با تو حرف بزنم‌ و برایت بنویسم چرا که اصلا نتوانستم برایت بچه خوبی باشم و وظایفم را آن چنان که هست نسبت به تو انجام بدهم. مادر فهمیده بودم که بوسیدن دست مادر خیلی ثواب دارد و تصمیم داشتم برای جبران گذشته همیشه دستت را ببوسم ولی چه کنم که دیگر نماندم تا بیش تر از آن دو بار که بوسیدم ببوسم. مادر ان‌شاء الله که از من راضی هستی و شیرت را حلالم می کنی؟ مگر نه؟ درست است که من زیاد اذیتت کردم اما تو خوش قلب تر از آن هستی که مرا نبخشی. ضمنا مادر، فاطمه باردار است اگر ان‌شاء الله بچه دار شد و بچه اش سالم بود سعی کنید به او بد نگذرد (که می دانم همین‌ طور است). و سفارش دیگر را هم در بالا گفتم یکی دیگر هم دارم مادر سعی کن هیچ وقت جایی مطرح نکنی که بچه من شهید شده (جایی که لازم نیست) تا خدایی نکرده از اجرتان کم شود و هواس نفس در سخن تان اثر گذاشته باشد. مادر! التماس دعا دارم، وقتی به سر مزارم می آیی اول برای بقیه شهدا فاتحه بخوان بعد برای من و دو دستت را روی قبرم بگذار تا آن ها را ببوسم. و اما شما پدر: پدر باور کنید من همیشه وقتی از شما پهلوی دوستانم یاد می کردم می گفتم خدا حفظ کند پدرم ‌را که واقعا آدم زحمت کشی است. پدر خداوند ان‌شاء الله اجرتان بدهد که خیلی برایمان زحمت کشیدی ولی ما لیاقت نداشتیم (بیش تر منظور خودم هستم) تا از شما قدردانی کنیم مخصوصا من که واقعا لیاقت نداشتم خدمت شما را بکنم. راستی پدر! یادتان می آید روی مسئله روضه خواندن، من چقدر با شما بحث می کردم و درد سرتان می دادم حتما مرا می بخشی و حتما وقتی در روضه اشک تان جاری می شود از آقا امام حسین (علیه السلام) برایم طلب بخشش می کنی. ان شاء الله که خدا عمرتان را زیاد بکند تا همیشه در خانه مان مراسم روضه خوانی برای اباعبدالله الحسین (علیه السلام) باشد. پدر! به خدا فراموش نکن که اگر می بینی فرزندانت نمازخوان‌ هستند و مسلمان و به یاد خدا، مطمئن باش که از برکت اشک هایی است که برای امام حسین (علیه السلام) ریخته ای. خداوند ان شاء الله توفیق تان بدهد که جزء عزاداران امام حسین (علیه السلام) به حساب بیایید ان‌شاء الله. راستی پدر اگر خدا توفیق داد و به سفر حج رفتید حتما در آن جا هر جا که برای زیارت رفتی حتما مرا هم یاد کن و برایم طلب مغفرت بنما. ان‌شاء الله که شما هم‌ مرا می بخشی. برادران، خواهران، همسران‌ برادرانم: برای شما هم می خواستم پیام های جداگانه بنویسم اما متاسفانه دیگر دیر شده و الان من در خط مقدم جبهه هستم و ان شاء الله امشب یا فردا شب حمله به مزدوران بعثی شروع می شود و دیگر نمی توانم بیش تر از این وقتم را صرف این کار بکنم چون باید خودم را آماده کنم. آخر از مسیر حرکت، من دارم می فهمم در این حمله من هم کشته می شوم اما با تمام وجودم دارم دعا می کنم که ان شاء الله خدا از سر تقصراتم بگذرد و جزء شهدا به حساب بیایم. راستی اگر شهید شدم درست مانند حسین شهید رفتار کنید. اگر در جبهه بودم حتما با همان لباس خون آلود دفن بشوم و اگر در شهر شهید شدم بعد از کفن با لباس پاسداری! (تهران یک لباس دارم چون در دسترس ممکن است نباشد به طریقی که صلاح می دانید عمل کنید با عزیز مطرح شود) به هر حال عزیزان، من در متن وصیت نامه توصیه هایم را گفتم اما به‌ طور خصوصی: محمدحسین! تو ‌برادر بزرگ ما هستی، می دانی ان‌شاء الله بعد از صد سال‌ دیگر و‌ طی عمر طبیعی اگر پدرمان فوت شد (الموت حق) تو باید نمازهای فوت شده اش را به جا بیاوری؟ آیا هم چنین روحیه ای در خود سراغ داری؟ می دانی پدر و مادر من از این که تو مثل بقیه ما دین و مذهب برایت اهمیت آن چنانی ندارد (ان شاء الله که تا به حال عوض شده و من خبر ندارم) چقدر ناراحت هستند و رنج می برند؟ و می دانی چقدر خوشحال خواهند شد که ببینند تو هم در فکر هستی و مشغول آماده کردن کارنامه خودت برای روز قیامت! آخر برادر! یا به قیامت اعتقاد داری یا اگر خدای نخواسته زبانم لال نداری (که مطمئن هستم داری) که کافر هستی و ما حق سلام و علیک هم با تو نداریم و اگر داری (تاکید می کنم حتما) پس چه فکر کرده ای؟ با چه رویی می خواهی فردای قیامت حاضر بشوی؟ آیا از حضرت علی (علیه السلام) و بقیه ائمه نعوذ بالله‌ بالاتری؟! پس چرا آن ها این قدر از قیامت می ترسند و در فکر پس انداز عمل نیک برای آن‌ روز هستند اما من و تو نه؟! می دانی چرا؟ برای این که‌ ما غافلیم! خدا کند این پرده های غفلت‌ از روی دل ما برداشته شود. همین نظر را به خواهر رضوان هم بگویید. امیدوارم این همه معجزه و مسائل معنوی در جامعه اثر مثبت بکند و همه تان خوب بشوید. به خواهرم رضوان و بقیه برادرانم این داستان را هدیه می کنم (اصل داستان در کتاب معراج است): پیامبر خدا یک روز برای حضرت فاطمه از شاهدانش در معراج گفت. از جمله می گوید: در دوزخ زمانی دیدم که فلان هستند، فلان هستند. من جمله می گوید: زنانی را دیدم که آن ها را با تارهای مویشان در آتش دوزخ آویزان کرده بودند. سوال کردم گفتند: این ها کسانی هستند که در دنیا موقع بیرون رفتن نامحرم یک تار مویشان را دیده. (داستان را خودتان بخوانید) خوب شما چه می گویید! می دانستید که من و رضا و محمود و بقیه غیر از محمدحسین برای شما و یا برای شهناز، محمدعلی یا برای شهین، رجبعلی نامحرم هستیم چه رسد به خیابان و بیرون! پس بترسید از عذاب آن روز که فاطمه بنت اسد مادر حضرت علی (علیه السلام) می ترسید. ضمنا اگر مرا دوست دارید من اسم خودم را به ایشان هدیه می کنم و امیدوارم یک سرباز امام زمان از او و بقیه خواهران و برادرانش بسازید ان شاء الله. و شما محمدعلی به عنوان یک برادر کوچک به شما توصیه می کنم بیش تر به خانواده خودتان (زن و فرزند) برسید. این یک وظیفه الهی و شرعی است. خیلی در کار خودت را خسته نکن تا بتوانی ان شاء الله به معنویات و خانواده ات برسی. یک توصیه همگانی دیگر دارم. برادرانم! بیش تر بچه دار شوید که بچه خیر و میوه پر برکت زندگی است. دوست دارم باز یک داستان برایتان در این زمینه نقل کنم (مضمون داستان). روزی پیامبر خدا (صلی الله) با یارانش از کنار قبری می گذشتند. به اصحاب گفتند: این فرد در عذاب است. بعدا باز از کنار همان قبر گذشتند و گفتند که خداوند رحمتش کند و خلاصه برخورد خوب کردند. اصحاب گفتند: یا رسول الله چرا این چنین؟ گفت: این فرد گنه کاری بود و در فشار قبر بود تا این که بچه کوچکی داشت که بزرگ شد و او را به مکتب خانه گذاشتند و یاد گرفت که بگوید: بسم الله الرحمن الرحیم. و خداوند رحمش آمد و ایشان را بخشید. ( مضمون داستان را نقل کردم) خوب برادران! شما در نظر بگیرید اگر بچه خوب داشته باشید که همه نمازخوان و معتقد و قرآن خوان و در یک کلمه سرباز امام زمان باشند چقدر برایتان خوب است. البته توجه کنید باید زحمت بکشید از خیلی از خوشی ها بگذرید. حواستان باشد لقمه حرام زنان تان هنگام بارداری و خودتان اصلا نخورید. (مثلا از مالی که خمس آن پرداخت نشده حرام است انسان غذا بخورد) به هر حال برادران سعی کنید پاک زندگی کنید و پاک بخورید و بیاشامید که خداوند متعال می فرماید: «کُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا» ضمنا به غلامعلی عزیزم هم همین توصیه ها را دارم که برایش هم نوشته ام در نامه اخیر. حتما با یک دختر مسلمان معتقد و حزب الهی هر چند غیر زیبا ازدواج بکند که خیر می بیند ان شاء الله. همه بچه هاتان را به جای من ببوسید و همیشه داستان عموی از دست رفته در راه خدایشان را برایشان تعریف کنید و بگویید عمویتان شما را فرزندانی خوش اخلاق و مسلمان و حزب الهی دوست دارد. اگر من هم بچه دار شدم او را‌ هم به جای من ببوسید ولی قول بدهید لوس و ننر بار نیاید بلکه مرد کار و زحمت باشد. (مادرش خوب می داند تربیتش بکند خدا هم ان شاء الله به او توفیق بدهد) صفحه بعد مربوط به فاطمه همسرم است فعلا با همه شما خداحافظی می کنم به هر که رسیدید که مرا می شناخت حتما حلالیت بطلبید و بگویید مرا ببخشد و راستی اگر شهید شدم هیچ انتظاری از کسی نداشته باشید و از اسراف و زیادی روی خودداری کنید و فقط یک مجلس ختم در مسجد امام حسن عسگری (که کلاس درسم بود) بگذارید. فاطمه و احیانا فرزندم (حسینعلی) را به شما می سپارم. و اما تو: فاطمه، همسر خوبم! سلام علیکم. با تو چه بگویم که تو خیلی از من پاک تری و بهتری. دوست دارم نوار داشتم و مفصل برایت حرف می زدم یا وقتی بود و مفصل برایت می نوشتم اما امروز به طرز معجزه آسایی من به خط مقدم انتقال یافتم که اگر از همراهانم بپرسی اصلا باورشان نمی آید و جز کمک و خدمت خدا چیزی نمی تواند باشد (امروز ۴شنبه ۰۸/۰۱/۶۰). به هر حال دوست دارم با عرض معذرت، این فرصت کم ‌را بیش تر به خودم برسم و طلب آمرزش و مغفرت بنمایم چرا که احساس رفتن می کنم. (روز جریان آمدن مرا به جبهه دقت کن) همسرم فاطمه! بعضی وقت ها شیطان می خواهد به وسیله مسئله تو بر من غلبه پیدا بکند اما با توفیق خدا بلافاصله متذکر و متنبه می شوم! به هر حال فاطمه جان اول همه بگویمت که سعی کن توصیه امام را در نبود من در مورد ازدواج به کار ببندی ولی اگر از من صاحب فرزندی شدی دوست دارم او بداند پدرش کیست و کجاست و چه انتظاری از او دارد ( من از فرزندم). یادت می آید روزهای آخر در مورد فرزندم چه توصیه هایی می کردم. یادته گفتم: اگر بزرگ شد و سالم بود قرآن یادش بده و بگو برای پدرت قرآن بخوان. به هر حال آن چنان که شایسته است و خدا و پیامبرش راضی می شوند تربیتش کن ولی همیشه یادت باشد او هر شغلی داشته باشد حتما باید پاسدار انقلاب اسلامی باشد. یادش بده همیشه به یاد مرگ باشد، یادش بده همیشه در یاد خدا و در حال ذکر باشد در حالی که بچه ساده لوح و گوشه گیری هم نباشد! سعی کن چیزهایی که من دارم یادگاری برایش بماند و همیشه آن ها را داشته باشد. آن را سر قبرم بیار و بگو که ما هم روزی این جا می رویم پس یادت باشد این خانه (قبر) را همیشه آباد بکنی نه خانه موقت را. همسرم فاطمه! بیش تر نمی توانم بنویسم، قلبم گرفته! توصیه هایی دارم که به سیدعلی می گویم. در محل کار با‌ احمد تماس بگیر و به او بگو‌ در آن جا از همه برایم حلالیت بگیرد. بگو گفته آن جا همیشه به‌ یادتان‌ بودم شما هم وقتی دعا کمیل می روید یا نماز جمعه به یاد من باشید (احمد - شریف). مقدار جزیی وسیله آن جا دارم که بگیر. ضمنا کتاب هایی را که از بالا آورده ام چون تو هم احتیاج نداری، بده ببرند همان محل کارم. (ادامه وصیت نامه را اشتباها در صفحه دیگری نوشته ام که با تا کردن آن صفحه آن را مشخص می کنم) جمعه روز فرزند بزرگوار و خلف صالحش امام زمان (عج) است و قبلا وقتی در فضیلت شب جمعه مطلبی می خواندم می گفتم: چقدر خوب است که انسان شب جمعه شهید بشود! قول می دهم در حین حمله جملاتی از دعای کمیل که یادم باشد بخوانم و تو هم قول بده که همیشه برایم دعای کمیل بخوانی و به بچه مان هم حتما باد بدهی. دوست دارم باز هم بنویسم چون ممکن است این آخرین سطوری باشد که از من می خوانی! راستی یادم آمد برایت از سوگواری بگویم. البته من گفتنی ها را از آن دو سه شب برایت گفتم ولی باز تکرار می کنم. برای مادرم هم گفته ام. من دوست ندارم از من تجلیل های آن چنانی بشود یا از ارگان ها انتظاری داشته باشید. باور کن من خاک پای بچه های صادقی که ماه ها جنگیدند و بالاخره شهید شدند هم نمی شوم چه رسد به این که هم پای آن ها باشم! در هر حال در ملاء عام برایم گریه نکن. در مجلس سوگواریم حرف بزن (برای زن ها) از قیامت برایشان بگو و مسئولیت ‌شان و ... سعی کن بچه ام با خانواده ام انس داشته باشد. البته خانواده تو هم همان است اما دوست دارم از فامیل پدرش جدا نشود تا همیشه به یاد من باشد. فاطمه! دیگر چه بگویم برایت، شاید ان‌شاء الله با طهارت روح برگشتم! به هر حال الان فرمانده گردان ما را جمع کرده است که مسیر حمله ما کجاست و وظیفه مان چیست؟ و آخرین لحظاتی است که می توانم بنویسم. هر لحظه که می گذرد بهتر می شود. راستی فاطمه ‌احتمالا حمله ۵ شنبه است و همین الان که می نوشتم یادم آمد که روز ۵ شنبه بود. می دانی که ۵ شنبه روز امام حسن عسگری است، مسئولیتم سنگین است اما این ها را برای رفتن می نویسم. راستی از همه فامیلت از من حلالیت بطلب. تا یادم هست برایت بگویم که دایی ات که خانه شان روبروی حسینیه است و یک جاروبرقی برایت هدیه داد، خمس مالش را نمی دهد حتما خمس آن‌ را بده. راستی اگر مالی از من باقی ماند قسمتی را به عنوان کفاره‌ برایم بده و اگر بابت کارم هزینه ای چیزی گرفتی سعی کن به نیت من همیشه خیرات‌ بدهی. اگر یادت باشد این اواخر من‌ سعی می کردم‌ در این مورد دست و دلباز باشم چون تقریبا فهمیده بودم که چه خیری دارد! به هر حال فاطمه‌ دعایم کن و برایم نماز بخوان. اگر سلامت‌ بودی و برایت ضرر نداشت (تاکید می کنم) برایم روزه بگیر. خصوصا نماز یادت باشد من مقدار زیادی گردنم بود که تصمیم داشتم اداء کنم ولی ... فاطمه! از این که همسر خوبی‌ برایت نبودم و‌ اذیتت‌ کردم مرا ببخش، از این که در اوج جوانی این مصیبت را به‌ سرت آوردم مرا ببخش. باور کن از رویت احساس‌ شرم می کنم ولی چه کنم خواست خدا بود. به مادرم بگو که من در تهران ‌بیش تر احساس خطر می کردم تا این جا‌ (دزفول) و اگر من تهران ‌بودم ممکن بود در غفلت بمیرم اما ‌الان ‌به لطف و یاری و‌ رحمت خدا‌ در این جا‌ در جبهه‌ جهاد علیه کفار زیر پرچم لااله الاالله و تحت فرماندهی آقا امام زمان (عج) شهید می‌شوم. (اگر خدا بخواهد) راستی همسرم! یک سفارش به عزیز جداگانه نوشته ام که ممکن است در مورد آن ‌(اجرایش) پول بخواهد که به او گفته ام حتما از تو بگیرد. فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه خدانگهدارت باشد. همسرم ....، ....، ..... التماس دعا دارم. اگر خواستید برایم تابلو بزنید من دوست دارم این جمله را بنویسید: دوستان، آشنایان اگر غیبت تان کرده ام مرا ببخشید یا به شما تهمتی زده ام تا خداوند متعال ان‌ شاء الله شما را ببخشد. قول می دهم اگر آبرویی نزد خدا داشتم حتما بیایم و ‌سر به تو و بچه مان بزنم و اگر نه که نمی دانم آن جا چه خبر است، تا خدا چه بخواهد. راستی سعی کنید برایم زندگی نامه ننویسید. خودم یک ‌زندگی نامه نوشته ام که پهلوی سازمان است و به وسیله همان احمد از آن ها بگیر و این‌ یک سال و اند را به آن اضافه کن برای خودتان و وصیت نامه ام را هم فقط خودتان بخوانید لازم به تکثیر نیست چون نمی ارزد. یک روز سال ۵۹ در خانه یکی از شهدا حرف زده ام که اگر دوست داشتی به خیامی بگو اگر وجود داشت برایت بگیرد. گویا خانه‌ شهید بیژن نبی پور بوده. ( پشت دبیرستان ایراندخت قدیم بود) فاطمه از صاحب خانه‌ حتما حلالیت بطلب و بگو که به علت آن مسائل، من بعضی وقت ها غیبت تان کرده ام و مرا ببخش. سری هم به آقای هاشمی بزن و از آن همه محبتش تشکر کن و بگو تو سیدی و آقای ما هستی، برایم دعا کن. به دائی (دکتر) بگو که در مورد خانواده سابقش، من غیبت شان کرده ام مرا ببخشید. جریانی را که برای رضوان و دیگران نوشته بودم عین آن را با عرض معذرت خصوصی برای سوفیا بخوان و بگو علی دوست داشت یک روزی به تو یا مجید در مورد حجابت تذکر بدهد، حیف است زنی به سنگینی و وقار شما حجاب را‌ رعایت نکند. راستی فاطمه! خودت و بچه ات جز از خط امام و ولی فقیه هیچ وقت از هیچ دسته ای پشتیبانی نکنید که من خط درستی در هیچ کدام ندیدم. حزب به رؤسایش فرق می کند. به هر حال همسرم این چندمین بار و شاید آخرین بار است که خداحافظی می کنم. خدا یار و نگهدارتان باشد. التماس دعا دارم.

خاطرات

خاطره‌ای ثبت نشده است.