سید علی اخوی میراب باشی
زندگینامه شهید
دانشجو شهید سید علی اخوی میرابباشی تفتی فرزند سیدقاسم و عصمت میرابباشی در تاریخ 1346/1/1در تفت قدم به گیتی نهاد. دوران شیر خوارگی را در دامن مادری مؤمن، متقی و پاکدامن گذراند و شیر از سینه ی مادری نوشید که همواره با وضو بود و حتی شبها، برای شیر دادن به فرزندش، وضو می گرفت و همیشه نوای ملکوتی قرآن و مناجات در گوشش زمزمه می شد و همین امر باعث شد تا او از کودکی با قرآن و مسجد و نماز آشنا شود و تا پایان زندگی نیز همواره از نمازگران باشد، چرا که عبادت پروردگار و طاعت و بندگی او از بدو تولد با گوشت و پوست و خون او عجین شده بود. اگر چه قرآن را قبل از مدرسه در مکتب خانه آموخته بود، ولی در دوران مدرسه نیز از آموزش قرآن باز نماند و هیچگاه از به کارگیری قرآن در زندگی غافل نشد. دوران دبستان را در مدرسه ی امام تفت گذراند تا اینکه در شروع دوره ی راهنمایی، انقلاب اسلامی ایران به رهبری حضرت امام(ره) به اوج خود رسید مردم خود را در جریان انقلاب ظلم ستیز امام، چون رودی خروشان دخیل نمودند و او نیز همانند سایر انقلابیون، حضور پررنگ خویش را در صحنه های اصلی انقلاب به خوبی آشکار ساخت. اگر چه سن کمی داشت، ولی همین مساله باعث شده بود تا بدون آنکه ظن مامورین شاه را برانگیزد، قسمتی از فعالیت های مخفی انقلاب را عهده دار شود. شبها تا پاسی از شب، درکوچه پرسه می زد وگاهی با قوطی رنگ وگاهی با گل انارهای تازه رسیده ی تفت شعارهای انقلابیون را بردیوارهای شهر حک می کرد. درتظاهرات مردمی حضور فعال داشت و در صحنه های خاص انقلاب چون تحصن در اداره آموزش وپرورش تفت نقش ویژه ای داشت . روز دهم فروردین ماه 1357 با زرنگی خاصی که کمتر نوجوانی به سن و سال او داشت، توانست برادر خود را از دست مامورین شهربانی نجات دهد و اطلاعیه های حضرت امام را که در لابه لای صفحات کتاب درسی جاسازی شده بود از دست مامورین ربوده و در جای امنی پنهان سازد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، اگر چه بیشترین وقت شهید به تحصیل علم و دانش آموزی اختصاص داشت، ولی هیچ گاه از ادامه راه انقلاب باز نماند . حضور فعال او در کمیته انقلاب اسلامی و بعد، بسیج سپاه بارز بود. هر چند سن کم او و نیز جثه کوچکش زمینه فعالیتش را محدود می ساخت، ولی طبع بلند و روح بلند پروازش همیشه از سن او جلوتر می نمود. در مدرسه، در فعالیتهای فوق برنامه حضور فعال داشت و از اعضای اصلی انجمن اسلامی مدرسه بود. در برنامه های قرآنی مکتب قرآن به طور مستمر شرکت می کرد و از منبع فیاض قرآن سود می جست. روزی که جنگ شروع شد، اوتازه سیزده ساله بود .با وجود این برای رفتن به جبهه خود را به آب وآتش میزد و در فعالیتهای بسیج حضور پررنگ داشت و در هر برنامه ای که او را به جبهه نزدیک کند شرکت می جست. پانزده سال بیشتر نداشت که قصد عزیمت به جبهه کرد، ولی با مخالفت مسؤلین بسیج مواجه شد؛ اما او دل سرد نشد و عاقبت با دست بردن در فتوکپی شناسنامه ی خود، توانست مسؤلین را مجاب به پذیرش حضور خودش در جبهه کند و برای اولین بار، پا به عرصه دفاع مقدس بگزارد. خلوص او در جبهه ها زبانزد دوستانش بود. اولین حضور در دفاع مقدس باعث حضور مجدد او شد و این برنامه تداوم یافت. هربار که برای مدتی به موطن خویش باز می گشت، از دفعه ی قبل مهربان تر، فعال تر و با صفاتر می نمود. با مادرش بسیار مؤدب بود. تا در غیاب پدرش که در سال 1360 بدرود حیات گفته و او وخانواده اش را در غم و ماتم گذاشته بود کارهای خانه را مانند آبیاری شبانه ی باغ و تیمار گوسفندان انجام دهد، ولی هیچ گاه از تحصیل علم باز نماند و پی در پی درکلاس خود سرآمد دانش اموزآن بود. در زندگیش از هر چه رنگ تعلق و تملق داشت بیزار بود و خلوص را سرلوحه ی کارهایش قرار می داد. در جبهه ها نیز هر کاری که سخت تر بود عهده دار می شد.در چند نوبتی که در جبهه حضور داشت بی سیم چی گردان بود و نه فقط باید پیام گردان و فرماندهی آن، در اولین خط دفاع حضور داشته باشد، بلکه بار سنگین بی سیم را نیز باید به دوش بکشد. آخرین بارکه به جبهه می رفت، زمانی که چند واحد درسی دانشگاهی را در رشته پزشکی طی کرده بود. وقتی بچه های بهداری از او خواسته بودند در واحد بهداری بماند و کار بی سیم چی را به دیگری واگذار کند گفته بود می ترسم جنگ تمام شود و من از حضوری دیگر درخط مقدم جبهه و در کنار صف شکنان باز بمانم. در پایان سال 1365 وقتی به او مرخصی چند روزه داده بودند تا به شهر خود بازگردد، بابرادرش سفری به بندر عباس داشت. در راه وقتی با اصرار از او خواسته شد تا ازدواج کند، درجواب، با لحن مؤدبانه و مهربانه همیشگی خود و همراه با لبخندی که همیشه بر لب داشت،گفته بود اگردختری که که من می خواهم خواستگاری کنید، ازدواج می کنم و وقتی از او آدرس دختر مورد علاقه اش را پرسیدند، گفته بود: من دختر خدا را می خواهم و دیری نپایید که به آرزوی خود، یعنی درآغوش کشیدن شهد شهادت، نایل گردید و لقا خدای تبارک و تعالی شد. او همواره خداوند را ناظر براعمال خویش و شهیدان را زندگان جاویدی می دید که دائم با او هم صحبت بودند.به امام عشق می ورزید و همراهی امام را فریضه می دانست و حتی در وصیتامه اش مردم را به پیروی ازامام دعوت کرده بود. علاقه به اهل بیت عصمت و طهارت در وجودش لبریز بود . در وصیتنامه اش به جوانان گفته یود :((اگر حسین را دوست دارید، به جبهه ها بیایید، حسین اینجاست)). زندگانی دنیا را به هیچ می انگاشت و فقط نزدیکی خدا را می دید. به مقامات این دنیا دل نبست و این که می توانست پس از چند سال پزشکی در جامعه باشد و زندگی را در رفاه بگذراند ولی با وجود این امکانات مادی و این جهانی نتوانست مانع از ادامه ی کارش باشد می توان گفت که از هر چیزکه رنگ تعلق به او میداد متنفر بود. هر گاه از جبهه و امام بدگویی می کردند، به شدت عصبانی می شد و سعی می کرد در این مورد افراد را از اشتباهاتشان آگاه کند. همیشه می گفت : من که مجرد هستم باید به جبهه بروم و افراد متاهل و خانواده شان باید در پشت جبهه سنگرها را حفظ کنند. همچنین می گفت :((باید بجنگیم و با پیروزی خود به جهانیان بفهمانیم اگر چه صدام با کمک آمریکا به میهن ما تجاوز کرد، ولی ما با پشتوانه ی ایمان خود توانستیم آنها را نابود کنیم.)) در پاسخ به فرمان رهبر انقلاب، به فکر رفتن به جبهه افتاد. در پشت جبهه هم در پایگاه های بسیج، به جمع آوری کمک های مردمی می پرداخت. در جبهه، نقش بیسیم چی گردان عملیاتی داشت و توصیه ی شهید به خانواده رعایت شئونات اسلامی و صبر و پایداری بود. او خود را برای پرواز آماده کرده بود و هیچ چیز شیطانی مانع از بریدن از هدفش نشد. عاقبت نیز در تاریخ 1366/1/18 در عملیات کربلای 8 در حالی که ابتدا با تر کش خمپاره پاهایش قطع گردید و به تاسی از علمدار کربلا ، جانباز شده بود، با اصابت ترکشی دیگر به گردن و سرش دعوت حق را لبیک گفت و به خیل عظیم شهدای اسلام پیوست.
وصیتنامه شهید
وصیتنامه ی شهید سید علی اخوی میراب باشی
تاریخ: 1362/07/24
وصیتنامه ی شهید سید علی اخوی میراب باشی تاریخ : 1362/07/24 وصیتنامه ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بای لهم الجنه بدرستیکه خداوند می خرد از مؤمنین جان ها و مال هایشان را به بهای بهشت. خدایا تو را شکر می گویم که به من توفیق دادی تا برای اولین مرتبه در صحنه نبرد حق عله باطل حضور یابم خدایا تو را شکر می گویم که به من عنایت فرمودی تا اسلحه دوستان شهیدم را که در عملیات محرم سال گذشته والفجر بر زمین افتاده بود بر دست گرفته و ان شاء الله اگر لیاقت داشتم (که ندارم) ادامه دهنده راه برادران شهیدم باشم. بارالها تو را شکر که توانستم از سنگر مدرسه به دانشگاه جبهه آمده دانشگاهی که بالاترین مدرک آن شهادت است و اما شما ای امت شهید پرور ای امتی که اینک بعد از 1300 سال لیاقت یافتید تا برای اولین بار برپا کنندگان حکومت اسلامی به معنای جامع و کامل باشید. لیاقت یافتید تا تداوم بخش راه شهید کربلا حسین بن علی (ع) باشید. اکنون از شما می خواهم که هیچگاه دست از حسین زمان خویش برنداشته و پشت سر ایشان حرکت کنید. تو ای مادر عزیزم از تو می خواهم که مانند شیرزن کربلا زینب (س) باشی و همچون او در شهادت فرزندت همچون کوه استوار باشی مادرم از شما می خواهم نسبت به بدخلقی ها و بدرفتاری های من گذشت نمایی. ان شاء الله که خداوند هم گناهان این بنده ی عاصی خویش را می بخشد. برادرانم وصیت می کنم در سنگر سپاه محکم بایستید چرا که سپاه پاسداران ارگانی است که از بدو تشکیل تا کنون در خط ولایت فقیه بوده و ان شاءالله خواهد بود. و شما ای خواهرانم پیام رسان خون بر زمین ریخته ی من شمایید از شما می خواهم که حجاب خویش را که از خون من ارزشمند تر است حفظ نمایید صحبت های با خانواده دارم که در دفترچه خاطرات خواهم نوشت. سید علی میراب 62/07/24 مطابق با تاسوعای حسینی .
گالری تصاویر
خاطرات
خاطرهای ثبت نشده است.
دلنوشتهای ثبت نشده است.
افزودن دلنوشته جدید