شعبان(شعبانعلی) فکوری
زندگینامه شهید
شهید شعبان فکوری در سال 1325در جویبار متولد شد. معلم بود اما این شغل هیچ گاه او را از فعالیت های اجتماعی باز نداشت. در هر جای ایران اتفاقی مثل زلزله، سیل یا بلایای طبیعی دیگری رخ می داد او از اولین افرادی بود که برای کمک به هموطنانش آماده بود. هنوز سه ماه مانده بود به آغاز جنگ که او به جبهه رفت. داوطلبانه روانه سقز شد تا مقابله عقیدتی با نیروهای ضدانقلاب داشته باشد که با بهره گیری از فضای اول انقلاب قصد داشتند افکار پلید و شیطانی را در میان جوانان ترویج دهند. از روزی که در سال 1359 وارد «سقز» شد تا 1365/4/13 که در عملیات کربلای یک در «مهران» به شهادت رسید، در تمام عملیات و نبردهای سخت در جبهه های مختلف جنوب و غرب به صورت داوطلبانه و در لباس بسیجی شرکت داشت و مسئولیت های مختلف از فرمانده گروهان تا فرماندهی محور و گردان را به عهده گرفت. سخنرانی های او میان گروه های مختلف مردمی «مازندران» و شهرهای مختلف ایران و به ویژه رزمندگان مشهور بود. او دانشجوی کارشناسی بود و یک سال مانده بود که درسش تمام شود که به شهادت رسید. سرانجام او پس از سال ها مجاهدت و جانفشانی در راه اعتلای اسلام ناب محمدی و ایران اسلامی در 1365/4/13 در عملیات کربلای یک که منجر به آزاد سازی «مهران» شد، به شهادت رسید. آرامگاه او در گلزار شهدای «جوان محله»در شهرستان «جویبار» قرار دارد.
وصیتنامه شهید
وصیت نامه اول شهید شعبانعلی فکوری
تاریخ: 1362/07/21
وصیت نامه اول شهید شعبانعلی فکوری تاریخ : 1362/07/21 بسم الله الرحمن الرحیم «اِنّا للهِ و اِنّا اِلَیهِ راجِعُون» متن وصیت نامه اینجانب شعبان فکوری که در مورخ 21/7/62 نوشته ام. «همه از خداییم و همه به سویش باز می گردیم.» «اِن یَمسَسکُم قَرحٌ فَقد مَسَّ القَومَ قَرحٌ مِثلُهُ و تِلکَ الایامُ نُداوِلُها بَینَ النّاسِ وَ لیعلَمَ اللهُ الذینَ آمنوا و یتّخِذَ مِنکُم شُهَداءَ والله لا یُحِّبُ الظالمین» اگر چه قلم من قاصر است که آن چه را که در این دل پر دردم نهفته است، بر روی کاغذ بیاورم، اما از خداوند متعال عاجزانه می خواهم که آن چه مورد رضایت اوست به من القاء کند تا بتوانم بنویسم... ای مردم شهید پرور جویبار! برادران و خواهران شرافتمند! ای مردمی که یک عمر کوله بار درد و رنج ستم شاهی را بر دوش داشتید و هنوز هم آثار آن غم بر سیمای مظلوم شما مشاهده می شود. ای مردمی که خط سرخ شلاق جور هنوز بر پشت و پهلوی شما دیدهمی شود. ای برادران و خواهرانی که یک عمر کار طاقت فرسا، کمرتان را خم می کرد، اما نتیجه رنج و زحمات شما را غارتگران با نام «شاه» و «شاهزاده» و «خان» و «خان زاده» خوردند و بُردند و نوشیدند و در عزای شما رقصیدند. ای مردمی که امروز جنازه های عزیزانتان را با دست های پینه بسته خویش به گور تیره می سپارید. ای مردمی که هیچ گاه چهره ی زیبای زندگی بر شما لبخند نزد و هیچ گاه اشک های شما نخشکید. ای مظلومان زمین و ای محرومان زمان! سلام بر شما! سلام بر نان خشک آلوده در خونتان! سلام بر اندام تکیده ی شما! سلام بر مشت های گره کرده شما! سلام بر صبر پر شکوه تان و سلام بر خشم زیبایتان، آن گاه که با مشت های گره کرده می گویید «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل»! سلام بر قامت بلندتان آن گاه که با گام های استوار، همچون کوه سخت و پرصلابت به دنبال جنازه ی پاره پاره شهیدانتان گام بر می دارید و سلام بر «جنگ جنگ تا پیروزی گفتنتان» و سلام بر شهیدانتان! شهیدانی که در کویر داغ جنوب و در کوهستان های خاموش ودرّه های مرگ بار غرب، در آن گرمای طاقت فرسا و در این سرمای جان فرسا، دور از پدر و مادر و برادر و خواهر و زن و فرزند غریبانه جان دادند؛ و سلام بر پیچ و تاب های لحظات پر شکوه جان دادنشان و سلام بر «مهدی، مهدی» گفتنشان و سلام بر «یا رب، یا رب» خواندنشان... سلام بر خانواده های گران قدر شهدا. ای مادران شهدا! من می دانم و همه ی رزمندگان می دانند که اگر چه دلهایتان در غم عزیزانتان پر درد است، اما به کوری چشم دشمنان اسلام دم بر نمی آورید و اگر چه اشک هایتان در غم شهیدان فراوان است، امّا هرگز نمی گریید و دستان لاغرتان، اگر چه در غم عزیزانتان لرزان است، امّا به استواری کوه، عکس های شهیدانتان را در کنار عکس امام عزیزمان بر روی سر دارید و پاهایتان اگر چه در فراق شهیدانتان ناتوان است، امّا همچون قله های بلند کردستان، سخت و پر صلابت، تاج و تخت و فر و کرّ مستکبران شرق و غرب را زیر گام هایتان له کرده اید و سلام بر اشک هایتان و زمزمه هایتان که در نیمه های شب، دور از چشم اغیار بر بستر خالی شهیدانتان می ریزید و سلام بر دست های نحیفتان که اشک های اطفال شهیدان را از گونه های معصومشان پاک می کنید. ای وارثان خون شهدا! ای منّت داران بر مستضعفین عالم! ای ملّت بزرگ!... ای برادران و خواهران و پدران و مادران! از کجا بگویم و از کدام درد شکوه کنم و از کدام داغ ناله سر دهم؟ نمی دانم؛ آیا کسی هست که از این رنج های پیدا و ناپیدا آگاه باشد و باز خنده بر لب هایش نقش بندد؟ چه کسی هست که این همه ظلم ها را ببیند، اما قیام نکند؟ چه کسی هست که بشنود چکمه پوشان صهیونیست، دختران جوان مسلمان را از خانه هایشان در لبنان بیرون می کشند و در مقابل چشم پدر و مادر و برادرانشان به آن ها تجاوز می کنند، اما باز در خانه بنشیند و به زندگی روزمره خود ادامه دهد، خوب بخورد، خوب بخوابد و خوب زندگی کند؟ چه کسی هست که بداند هر روز هزاران هزار زن و مرد و کودک گرسنه، محروم و مظلوم در گوشه و کنار جهان می میرند، اما خفقان بگیرد و حرکت نکند؟ چه کسی هست که درد و رنج محرومین در جای جای این جهان پر از آشوب را لمس کند و بداند که دست جنایتکار امپریالیزم و صهیونیسم، آنان را از خانه و کاشانه شان جدا کرده، جوانان آنان را کشته و زنان را بی شوهر کرده و شوهران را بی همسر و فرزند، و نسل انسان های مستضعف را تباه ساخته است، اما باز بنشیند و بنشیند و بنشیند. یک ایرانی که به لبنان یا فلسطین یا دیگر کشورهای محروم می رود، آن ها در حالی که اشک شوق بر چشم دارند، سوال می کنند: برادر! آیا هنوز وقت آن نرسیده است که به فکر نجات ما باشید و ما را از این دیار جور نجات دهید؟ آری برادران و خواهران! ایران به عنوان منجی محرومین در جهان مطرح است. آیا می توانیم باز هم حرکت نکنیم و در خانه بنشینیم؟ جنایتکاران صدام در خاک ما به زنان و دختران ما تجاوز کردند و آن ها را در گورهای دسته جمعی دفن کردند، آیا باز می توانیم در خانه بمانیم؟ ای امام زمان(عج) جدّت علی(ع) از اهانت جزیی به یک زن یهودی در بازار مسلمین آن قدر ناراحت می شود که مردم را جمع کرده و ضمن صحبت فرمود: اگر شما از این ننگ بمیرید، جای تأسف نیست. ای امام زمان! مملکت مال توست، فرماندهی بسیج و سپاه و ارتش با توست. یک مسلم چطور می تواند ببیند که ناموسش در خاک وطنش مورد تجاوز قرار گیرد، اما باز هم آرام بنشیند. ای امام زمان! به داد شیعیان برس. یکی صحبت می کرد به بهشت زهرا رفتم. خانمی را دیدم که در میان خانواده شهدا از همه بیش تر بی تابی می کرد. جلو رفتم، گفتم: «خواهر! چرا این قدر بی تابی می کنی؟ شهید تو پیش خدا رفت، به بهشت رفت. چرا بی تابی می کنی؟» در جوابم گفت: «بله شهیدم پیش خدا رفت، من از این جهت ناراحت نیستم و افتخار می کنم، اما 2 یتیم خردسال دارم. هر دو دختر هستند. آن ها مدتی است که بهانه پدرشان را می گیرند. من گفتم بابای شما به مسافرت رفته و برمی گردد و حالا که دیگر نمی توانم به آن ها دروغ بگویم. امان مرا بریدند و لب به غذا نمی زنند. امروز 2 نفری اصرار کردند که پدرشان را به خانه بیاورم. من آمدم این جا سر قبر بابایشان و می گویم: «خدایا! من با این همه مصیبت چه کنم؟ صبح آمدم و تا حالا روی برگشتن به خانه را ندارم. نمی دانم جوابشان را چه بدهم». برادر کمی به غم بی پایان این زن بیندیشید، آیا باز هم می توانیم در خانه بمانیم؟ برادر پاسداری صحبت می کرد در همین عملیات رمضان بود که می خواستم به جبهه اعزام بشوم یکی از همسایه های من اصرار کرد که برای او هم ثبت نام کنم. خلاصه همراه من آمد و در عملیات شرکت کردیم. او شهید شد. من با چه بدبختی خبر را به خانواده اش دادم. او شش بچه قد و نیم قد دارد و به خدا قسم من هر وقت از کوچه آن ها عبور می کنم بچه هایش را می بینم با سرو وضع ژولیده و گردن کج دم درب ایستاده اند و نگاه می کنند به بچه هایی که دست آن ها در دست پدر و مادرشان به طرف خانه می روند و آن قدر این منظره آتش به جگرم می زند که بی اختیار گریه می کنم و از آن روز تا به حال من آواره جبهه ها هستم تا بمیرم و این رنج روحی را به گور ببرم. برادر جان آیا می شود این اطفال یتیم را دید و باز هم در کنار بچه های خود بمانیم؟ چشمهایت را باز کن ببین چه خبر شده است؟ چه کسی باید انتقام این محرومین و مظلومین را بگیرد؟ برادر خانواده شهیدی صحبت می کرد سه یتیم داریم. این ها هر شب در انتظار پدر دم دروازه می نشینند و من هرکار می کنم آن ها را به اطاق ببرم نمی رفتند. یک شب همان جا به خواب رفتند در حالی که گرسنه بودند و من آن ها را بلند کردم و همان طور که خواب بودند به رختخوابشان بردم ولی دیدم نصف شب بیدار شدند و باز دوباره گریه کنان به دم در حیاط رفتند. من هم با آن ها رفتم. آن ها که خوابیدند من مثل دیوانه ها در دل شب به سر قبر پدرشان رفتم و آن قدر گریه کردم که دیگر نفهمیدم کی صبح شد. دوان دوان به خانه رفتم اما با کمال تعجب دیدم بچه ها خیلی خوشحالند. گفتم عزیزان من چه شده این قدر خوشحالید؟ گفتند: مامان دیشب تو نبودی یک آقایی آمد پیش ما و سر ما را به دامنش گذاشت و دست محبت بر سرمان کشید. آن قدر خوب بود. به ما گفت: اگر مامان را اذیت کنید از ما قهر می کند. مامان به خدا دیگر گریه نمی کنیم. مامان ما دیگر دم در نمی خوابیم دیگر پیش تو می خوابیم. برادر جان آیا می توانیم این ها را ببینیم و راحت بنشینیم؟؟ باز خانواده شهیدی که همراه من در جبهه بود صحبت می کرد که در عملیات فتح المبین بود. مادری فقط یک پسر داشت که به جبهه رفت و شهید شد و جنازه اش هم به دست نیامد. مادرش لباس هایش را دفن کرد و هر روز برایش عزاداری می کرد و می گفت: «من در مقابل مادران شهید خجالت می کشیدم، ولی حالا دلم خوش است و نزد آن ها سرفرازم که من هم جایی دارم که آن جا گریه کنم و عقده دلم را خالی کنم.» برادر فکر کن دردش چقدر عمیق است؟ آیا می شود آرام گرفت؟ آیا می دانید که وقتی برادری شهید می شود برادران دیگر آواره ی جبهه ها می شوند و مجنون وار از این جبهه به آن جبهه سرگردان هستند؟ فکر کنید که خانواده های آن ها چه می کشند؟ برادر جان از خوزستان خونین و از کردستان بی رحم عبور کن. این دشت سوزان و کربلای ایران وجب به وجب خاطره ی شهادت دارد. هوا عطرآگین است. ارواح شهیدان همه جا در پروازند. هر کجا را نگاه می کنی، سیمای معصومانه همرزمان شهیدت در مقابلت مجسم می شود. همه انگار که تو را نگاه می کنند و دلواپس هستند و این زمزمه را گویی بر لب دارند و به گوش ما می خوانند: این دل تنگم، عقده ها دارد گوی یا میل کربلا دارد آن ها از ما می خواهند که راهشان را ادامه بدهیم، خانواده های آن ها دوست دارند که خون شهیدشان به هدر نرود. یکی از بسیجی ها در عملیات بیت المقدس پایش تیر خورد. در آن قست نیروهای ما عقب نشینی کردند و او ماند، عراقی ها برای اسارت او به جلو می آمدند. او در آن حالت دست به اسلحه اش برد اما فشنگ نداشت. یک مرتبه سرش را به آسمان بلند کرد و اشکهایش به گونه اش غلطید. صدا زد: «آقا جان، مهدی جان، صاحب الزمان، آیا من سرباز تو هستم یا خیر؟ اگر فرمانده من تو هستی من در این لحظات آخر دلم می خواهد فرمانده خود را ببینم. چه می شود که بر بالینم بیایی؟ آقا من شنیدم که بر بالین سرباز مجروح خودت میروی. مگر من سرباز تو نیستم؟» ناگهان دیدم نوری به طرفم آمد به من گفت: فلانی چه شده است؟ گفتم» پایم تیر خورده! گفت: پایت خوب می شود، به سوی آن ها تیراندازی کن. من گفتم: آقا فشنگ ندارم. گفت: بزن. گفتم: فشنگم تمام شده. گفت: بزن. من بی اختیار دست روی ماشه بردم. دیدم رگبار گلوله به طرف دشمن جاری شده و متواری شدند. گفتم: تو که هستی؟ گفت: همانی که می خواستی. گفتم: «آقا تا کی این جوان ها شهید شوند؟ تا کی خانه ها بر سر اهلش خراب شود؟ آقا اگر خدایی ناخواسته امام طوری شود تکلیف چیست؟ آقا بعد از امام چه کسی...» دیدم ناگهان وسط حرفم را قطع کرد و فرمود: «بعد از خمینی خودم میایم ان شاءالله. تو وقتی به جماران رفتی سلام مرا به امام خود برسان.» من بعد از مدتی که زخمم بهتر شد تصمیم گرفتم به پیش امام بروم و این راز را بگویم. به جماران رفتم اما هر کار کردم نتوانستم پیش امام بروم. مایوس شدم قصد کردم برگردم دیدم بلندگوی جماران 3 بار اسم مرا صدا زد که امام تو را به حضور طلبیده است. من ابتدا باور نکردم چون به هیچ کس نگفته بودم، اما بعدا مطمئن شدم و رفتم. زبانم بند آمد! اما امام لبخندی زد و فرمود: پیغام تو به ما رسید. ای کاش من هم یک رزمنده بودم. ای کاش من هم یک پاسدار بودم، و خدا تو را اجر شهید بدهد. برادر آیا این ها را می شود نادیده گرفت؟ آیا این ناله ها صاحب ندارند؟ آیا فریادرسی برای این فریادگران نیست؟ بله، این نداها لبیک گو دارد و آن مهدی علیه السلام است. برادر آیا در چنین عصری می توان آرام گرفت. آری ان شاءالله این نفخه ای که در این ملت دمیده است و این گونه ملت را منقلب کرده است مقدمه ظهور است ان شاءالله. آیا با این وضع می توان بی تفاوت ماند و جبهه را یاری نکرد؟ آیا نباید لیست خود را در لشکر امام زمان ثبت کرد؟؟ برادر آن خانواده ای که در اثر بمباران هوایی صدام لعین در همدان همه ی اعضای خانواده اش را از دست می دهد و فقط از آن میان یک طفل معلول شیرخوار در گهواره زنده می ماند که پستان مادر مرده اش را بر دهان داشت و گریه می کرد. آیا می توان این درد را فراموش کرد؟؟ برادر آن جنازه هایی که در عملیات والفجر مقدماتی و فجر1 و فجر2 در آن ریگزارها، در آن قتلگاه فکه افتاده اند و مادران و پدران آنان در انتظارشان آرام آرام زمزمه ها دارند و اشک هایشان بر گونه های تکیده شان می غلطد و اطفال معصومشان که این همه غم را نظاره گرند و نان خشک آلوده در خون را در کنار سفره ای که جای پدر خالی است، به سختی از گلو پایین می دهند و مادر از شدت غصه بی تاب می شود، به گوشه ای می خزد و می گرید و بچه ها هم همین طور... برادران و خواهران! حالا بگوئید این همه خانواده های داغ دیده که در کنارمان هستند، در شهرمان هستند، در کشورمان هستند، ما چگونه در کنار بچه هایمان بر سر سفره های رنگین بنشینیم؟ اُف بر این دنیا: تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار برادر جان آن دزفولی، آن مسجد سلیمانی، آن مریوانی، آن بهبهانی، آن اندیمشکی که نیمه شبان در اثر موشک صدام و کافر تمام اهل خانه و فامیل هایش را از دست می دهند و فعلا خانه ای ندارند تا در حرارت تابستان و سرمای زمستان در پناهش بیارامد، آیامی شود در شمال کشور در کاخ های رویایی کنار پنکه و کولر با نوشابه های خنک زندگی کرد؟ برادر یک روز وقت خودت را بگیر و پیش پدر شهید قدمی برو و به دردهای دلش گوش کن، جگرت آتش می گیرد. برادران و خواهران ساعتی با مادر شهید توکلی بنشینی و زمزمه ها و هذیان او را گوش کن، دلت کباب می شود. برادران و خواهران اگر به پیش برادران و خواهران شهیدا بروی و به چشمان به خون نشسته آن ها نظاره کنی، می سوزی و اگر چند روزی به خانه بازماندگان شهدا بروی و ببینی که هنوز یک سال از شهادت پدرشان نگذشته است، یتیم های قد و نیم قد آنان برای نان و لباس از دست این و آن تو سری می خورند و اعصاب مادر ماتم زده خورد شده یکی به سر خود می زند یکی به سر بچه ها می زند و به تیره بختی خود می گرید و از خدا طلب مرگ می کند، به خدا برادر آتش می گیری. من نمی دانم چرا مردم این ها را نمی بینند. من دیدم پدر شهیدی تلاش می کرد پسر دیگرش را آرام کند که در شهادت برادرش این قدر بی تابی نکند، اما ناگهان خودش زد زیر گریه و بچه دیگر آمد هر دو را آرام کند، اما سه نفری عقده شان ترکید. اطفال شهید که این وضع را می دیدند ناگهان همه یک صدا فریاد زدند بابا بابا. غوغایی به پا شده بود.ری برادر ما در آری، ما در میان این همه غم زندگی می کنیم، اما درک نداریم و باز به دنیا لبخند می زنیم. این ها همه در قیامت ترازویی می شوند برای سنجش اعمال آن بی تفاوت هایی که دنیا را وارونه گرفتند. می گویند یکی رفته بود لیوانی بخرد، لیوان فروش همه لیوان ها را به خاطر این که گرد نگیرد وارونه گذاشته بود. مشتری فورا اعتراض کرد که آقا این لیوان ها که سرشان بسته است نمی خواهم. بعد بیش تر نگاه کرد یکی را نشان داد متوجه شد که نه آن باز است. داد زد و گفت: ای بابا این لیوان ها تهشان هم که سوراخ است. دکان دار لبخندی زد و گفت: برادر لیوان را وارونه گرفته ای، درست به دست بگیر خواهی دید که لیوان هم سر دارد و هم ته اش سوراخ نیست. آری برادر این ها دنیا را وارونه گرفته اند. دنیایی که پنجاه هزار سالش، فقط یک روز قیامت است. آیا جای ماندن است یا جای گذشتن و عبور کردن؟ برادر تحمل رنج از دست دادن عزیزان مشکل است. می گویند ظهر عاشورا که همه یاران اباعبدالله علیه السلام شهید شدند، امام برای وداع آخر به خیمه ها آمده بودند، می گویند امام 3 بار هی وداع کرد و دوباره برگشت. هی آمد و برگشت چرا؟ هر باری که می خواست برود، زینب چیزی می گفت. بدن تب دار امام سجاد سخن می گفت، چشمان اشک بار اطفال خردسال سخن ها داشت، مادر اصغر شیرخوار چیزی می گفت، هر کدام با نگاهشان داستان های ناگفته داشتند. امام فکر می کرد زینب با این همه غم چه کند. بازوی قلم شده ی عباس را می دید و به فکر نگهبانی حرم در شب می افتاد. به یاد لب عطشان بچه ها می افتاد. فرق شکافته علی اکبرش را می دید، بدن در هم کوبیده شده قاسم را می دید، پیکر خونین عون و جعفر و ... را می دید و همین طور گلوی سوراخ شده ی اصغرش و هزاران مصیبت دیگر را. اما باز می دید که بقای اسلام به این خون ها بستگی دارد و لذا می خروشید و رجز می خواند که: «اِن کانَ دین مُحمدٍ لم یَستَقِم الا بقتلی فَیا سیوُفُ خذینی». یعنی «اگر دین جدم با ریخته شدن خون من بر پا می شود، ای شمشیر در فرق من فرو آئید.» آری برادر جان در منطقه غرب حمل مهمات و آذوقه و تدارکات به قله ها مشکل است. برادران مسئول به فکر افتادند قاطر تهیه کنند. رفتند زنجان مردم را جمع کردن و گفتند ما تعدادی قاطر برای رزمندگان می خواهیم. مردم هم حدود 20 قاطر آورند و البته پولش را هم گرفتند. در این میان یک پیرزنی هم قاطرش را آورد. گفت: این را هم بگیرید. مردم چون وضع او را می دانستند به مسئولین گفتند قاطر او را نگیرید، او در تمام زندگیش همین یک قاطر دارد که روزها کرایه می دهد و خرج خودش و 2 بچه یتیم را که پدرشان شهید شده تامین می کند. مسئولین قبول کردن، گفتند پیرزن ما قاطر به اندازه کافی گرفتیم شما لازم نیست قاطرتان را بدهید. پیرزن التماس کرد و آن ها قبول نکردند. بالاخره گفت: اگر قبول نکنید من فردای قیامت یقه شما را می گیرم و ناچار مسئولین پذیرفتند و گفتند پس پولش را بگیر. گفت: نه پول نمی خواهم. هرچه اصرار کردند نگرفت. غروب شد مسئولین گفتند چون ما حدود یک صد راس می خواستیم و فعلا در این روستا فقط 20 راس تهیه شد، لذا به روستاهای اطراف می رویم، تا برگردیم این قاطرها در طویله شما بماند تا باهم ببریم. رفتند بعد از 3 روز که بقیه قاطرها را هم خریده بودند و برگشتند. به مردم گفتند قاطرها را آوردند. اما همسایه پیرزن بلند شد و شروع به صحبت کرد و با چشمان گریان این طور گفت: برادران وقتی که شما از این جا رفتید ما همه قاطرها را به طویله بردیم، اما پیرزن قاطر را به طویله نبرد. قاطر را به اتاقش برد. بدنش را شست و شو داد و بر تنش گلاب پاشید و هی به سرش دست می کشید و گریه می کرد و می گفت: ای ذوالجناح، من پیر هستم و نمی توانم به جبهه بروم اما تو می روی خوشا به حالت! ای ذوالجناح من، آن جایی که تو می روی خمپاره هست، توپ هست، گلوله است، ممکن است ترکش بخوری و شهید بشوی. ذوالجناح من اگر شهید شدی آیا آن دنیا شفاعت مرا هم می کنی؟ و هی زمزمه می کرد و گریه می کرد. برادر این ها حقیقت هستند، داستان نیستند، برای خدا کاری ندارد ما را پیروز کند اما چرا جنگ را طول می دهد؟ برای این است که از این قبیل ترازوها ساخته شوند و در روز قیامت در مقابل آن بی انصاف گران فروش، آن ظالم ها، آن بازاری گردن کلفت که فعلاً متاسفانه در همه جا آبرودار هستند و همه را کنار زدند، آن مکاران و فرصت طلبان و ضد انقلاب های دیروزی و سینه چاک های امروزی و آن وارثین ناحق خون شهید. آری، خدا می خواهد این ترازوها ساخته شوند و قیامت در کنار آن ها قرار بگیرند و اعمال آن ها با این ترازوهای دقیق سنجیده شود. آن پیرزنی که 4 فرزندش را هم می دهد و جواهرات و دار و ندار و حتی مرغ و تخم مرغ هایش را هم برای جبهه می فرستد، ترازویی بشود برای سنجش اعمال آن فریبکاری که همه امکانات انقلاب را برای خودش می گیرد و برای خودش می خواهد. بله ترازویی بشود برای آن شیطان هایی که از فرصت انقلاب استفاده کرده و برای ضربه زدن و از صحنه به در کردن بچه های انقلاب استفاده کردند. آری برادران و خواهران! خداوند قادر است که در یک چشم برهم زدن همه آثار کفر و الحاد را نابود کند، امّا می خواهد از همه جلوه های حق و عدل، ترازو بسازد و در قیامت اعمال همه ی جلوه های ناحق را با آن ها بسنجد و بپرسد که ای تبهکاران، ای شیادان، ای ظالمان، ای مرفهین، ای بی انصاف ها! زمانی که نیکان و صالحان و جانبازان این امّت، ایثار می کردند شما چه می کردید؟ آن هایی که هر روز جنازه های عزیزانشان را به دوش می کشیدند و دفن می کردند شما چه می کردید؟ در مقابل آن پیرزنی که همه دار و ندارش را به جبهه می فرستاد شما چه می کردید؟ ای ملت مسلمان و شرافتمند ایران اسلامی! امروز 1400 سال است که امام حسین(ع) در گودال قتلگاه شهیدانش، یکّه و تنها ایستاده است و بر سر ما و تو فریاد می زند که: «هل من ناصر ینصرنی و هل من معین یعیننی» امروز 1400 سال است که ابوالفضل العباس(ع) با بازوان قطع شده اش در پشت نخلستان ها فریاد می زند که: «به خدا قسم اگر دست های مرا قطع کردید، هرگز دست از یاری آقایم حسین برنمی دارم.» امروز 1400 سال است که علی اکبر با لب های تشنه از معرکه، به پیش پدر می آید و می گوید: «العطش العطش»، امّا امام به او می فهماند که من از تو تشنه ترم. امروز 1400 سال است که کودک 3 ساله حسین در خرابه های شام با پاهای تاول زده به این سو و آن سو می دود و در حالی که سخت خسته و داغدار است به خواب ابدی فرو می رود. امروز 1400سال است که طفل شیرخوار حسین بر روی دست پدر به جای آب، نیزه بر گلوی نازکش فرو کردند و آن روز حسین خون پاکش را به آسمان می پاشید و می گفت: الهی راضیم به رضای تو و صبر می کنم بر بلای تو و معبودی ندارم سوای تو... و می گویند از آن روز شفق خونین شد. امروز 1400سال است که طفل خردسال حسین بهانه بابا کرده و خواب یزید را آشفته ساخته و سر بریده پدر در مقابلش نهادند و او در حالی که سر خونین پدر را به آغوش گرفته بود جان داد... او جان داد که دیگر تازیانه های ساربان تن کوچکش را نیازارد و زینب در این اندیشه بود که این گنجینه گرانبها را چگونه در خرابه ها به خاک بسپارد و برود. امروز 1400 سال که 18 سر بریده شهدای عاشورا بروی نیزه ها می درخشند و در حالی که سر بریده حسین غافله سالاری می کرد مقابل اسرا قرآن می خواندند و به راه خود ادامه می دادند. می رفتند تا راه را بر این آدمیان ره گم کرده و حیران بنمایانند. آری امروز 1400 سال است که زینب قهرمان با این که همه برادران و برادرزادگان و پسران دلاورش را از دست داده بود و با این که غم هزاران ساله دوران ستمکاری را یک جا در سرزمین کربلا در دلش تلمبار کرده بودند همچون شیر میغرید و بر سر یزیدیان فریاد می زد و شکر خدای می کرد که اول کارشان سعادت و آخر کارشان را شهادت قرار داد... آری برادران و خواهران! امروز بعد از چهارده قرن که شهدای کربلا در کنار هم آرمیده اند، ولی راه چگونه زیستن و چگونه مردن را به ما آموختند و ما هم چهارده قرن گفتیم که ای کاش ما بودیم و روز عاشورا حسین را یاری می کردیم و امروز خداوند صحنه آزمایش را با آب و رنگ خاصی برای ما شیعیان حسین آماده کرده است. امروز فرزند پاک حسین ماموریت یافت که همان فریاد را دگربار به گوش خفتگان عصر جور، طنین اندازد. امروز این امام ماست که با آوای گرم مسیحیایی خود در کالبد مرده این امّت جانی تازه می دمد و خواب خوش از چشمان استکبار جهانی ربود. امروز این امام ماست که با عصای موسوی خودش بند دل فرعونیان زمان را لرزاند و امروز این امام ماست که با تبر ابراهیمی اش تار و پود وجود نمرودیان زمان را از هم می دراند و امروز این امام ماست که ذوالفقار علی در دست، رشته ی حیات ننگین استکبار جهانی را پاره کرده است و امروز این امام ماست که فریاد «هل من ناصر ینصرنی» حسین را دوباره سرداده است. ای ملّت شریف، ای محرومان زمین، ای مستضعفان زمان! امام را تنها نگذارید و بدانید آنانی که امروز امام را تنها بگذارند، پس از سالیان سال باید از حسرت بمیرند که چرا یاریش نکردند و ما برای یاری امام که همان یاری حسین در عاشوراست، قدم به میدان جنگ می نهیم و اگر شهادت نصیبمان شد خوشا به سعادتمان. و حال ای شهیدان عزیز! ای یاران اباعبدالله که دژخیم خون شما را به ناحق ریخته است! ای عَبّادان شب و ای دلاورانی که روزها همچون ببر کوهستان، بر خصم زبون تاختید و آن گاه که تکلیفتان را ادا کردید به مهمانی خدا رفتید! منزل نو در بهشت بر شما مبارک باد! بدانید که ما انتقام خون به ناحق ریخته شما را خواهیم گرفت و بدانید که تا جان داریم امام عزیزمان را تنها نخواهیم گذاشت و مطمئن باشید که ان شاءالله با پیروزی های خود شب های غم بار بازماندگانتان را به صبح می رسانیم و با شکست ظالمین، خنده را بر لب های خانواده های شما شکوفا می کنیم، که «إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا...» ای خدای بزرگ! ای پاسدار خون شهیدان! تو خود می دانی که ما خودمان را به تو سپرده ایم. ای خدای مهربان! در این گیر و دار انقلاب و در این جریانات تو در تو و پیچ تو پیچ ما را به حال خودمان وا مگذار و در تمام لحظات ما را از وسوسه های شیاطین حفظ فرما. ای خدای مهربان! مقام شهیدان عالی است، متعالی گردان. ای خدای مهربان! امور مسلمین را اصلاح فرما. ای خدای بزرگ به خانواده های شهدا صبر عنایت فرما. ای خدای بزرگ! قلب های ما را به یکدیگر نزدیک فرما. ای خدای بزرگ! عاقبت امور همه مسلمین را ختم به خیر فرما. ای خدای بزرگ! به ما تقوی و توفیق عمل صالح و ترک معصیت عنایت فرما. ای خدای بزرگ امام عزیز را مصون و محفوظ بدار. برای شادی روح شهدا فاتحَ مع الصلواتوصیت نامه دوم شهید شعبان فکوری
تاریخ: 1364/12/25
وصیت نامه دوم شهید شعبان فکوری تاریخ : 1364/12/25 بسم الله الرحمن الرحیم «اَلحمدُِللِه الذّی هَدانا اِهذا وَ ما کُنّا لِنَهْتَدِی لَوْ لا اَْنْ هَداناَ الله» خداوندا تو شاهد باش که این بنده ضعیف و بیچاره به خیال این که دین تو را یاری کند، و به خیال این که قلب رسول تو و اولیا تو را راضی کند، و به خیال این که به نذای امام حسین علیه السلام علیک بگوید، و خلاصه به خیال این که هر خاطر مبارک امام زمان سلام الله علیه را خشنود سازد، قدم به این وادی گذاشته است، خداوندا تو شاهد باش که این بنده حقیر نه از آزار و اذیت مردم زمان خودش از هدفش برید و نه به تشویق ها و تحریض های مردم دلخوش کرد. ای خدای بزرگ اگر مردم ندانند تو خوب می دانی که این بنده ی ضعیف با کمال شرمساری بارها و بارها خودم را به دریای کرم تو انداختم و خودم را به تو سپردم، ای خدای بزرگ امید دارم که مرا به حال خود رها نکنی. ای خدای بزرگ بیش از 40سال است که قدم به این دنیا نهادم و از نعمت های تو بهره بردم و با این که راه های رشد و گمراهی را به من نشان دادی و با این که پیام کمال را به گوش من خواندی و با این که مرا به دست پدر و مادر پاک و شریف سپردی، اما ای خدای بزرگ با سرافکندگی و شرمساری امروز در پیشگاه با عظمت تو اعتراف می کنم که هیچ وقت شکر نعمت های تو را به جای نیاوردم و امروز که سنم از چهل گذشته است احساس می کنم بار گناه پشتم را می شکند و برای خلاص از خشم به تو پناه می آوردم، ای خدای بزرگ آیا بنده ای به این مضطری مستحق پناه دادن نیست؟؟؟ ای خدا بزرگ در این جایگاه مقدس و در کنار این همه شهیدان زنده و به یاد آن همه شهیدان خونین کفن که با حسرت به مقامشان نگاه کردم ای خدای بزرگ از تو طلب مغفرت می نماییم و از پدر و مادر حلالیت می طلبم و از همه کسانی که به نحوی از بدی من متأثر شدند معذرت می خواهم واز برادران و خواهران فداکارم که در غم ها و رنج های من شریک شدند تشکر می کنم و از همسر فاطمه گونه ام که وجود مرا چندین سال تحمل کرده است، عذر خواهی می کنم و از خداوند کریم مسئلت دارم که اجر و مزد به همه آن ها عنایت بفرماید. من سخنم اینست که: شکست و پیروزی از خداست. جنگ ها وکشمش ها و فرازها و نشیب ها و آمدن ها و رفتن ها، همه برای آزمایش انسانه و امت ها واقع می شوند و خداوند قادر متعال اگر اراده بفرمایید می توانند صدام لعین را نابود سازند و احتیاجی به لشکر و سلاح نیست، همانطوری که می توانستیدی زید ملعون را نابود سازند، همان طوری که می توانستید دشمنان حضرت علی و حضرت امام حسین و امام حسن علیه السلام را نابود کنند، همانطوری که نمرود را پشه لاغری نابود ساخت، همانطوری که فرعون متبکر را با آب دریا نابود ساخت، همانطوری که قوم عاد و ثمود وقوم نوح را با باد و باران و طوفان هلاک کرد و همانطوری که حمله نظامی آمریکا را با ریگ های بیابان طبس به شکست خفت بار دچار ساخت. ولی چرا این جنگ های میان حق و باطل را واقع می سازد؟ برای این که انسان هائی که شاهد این جدال ها بودند در تمام ابعاد آزمایش خود را پس بدهند تا معلوم شود که کدامین از ماها در این قیل و قال توبره غارتگری خود را پر می کنند و کدامین از ماها هست و نیست خود را به خاطر خدا تسلیم می کنند وهمان طور در بعد فکری و روحی می کوشند تا دیگران را نیز متوجه و متصل به حق نمایند و کدامین ما به باطل روی می آورند و برای رسیدن به ظواهر دل فریب دنیا می کوشند و کوشش می کنند تا دیگران را نیز به باطل متصل کنند. بله خداوند می خواهد معلوم شود اصحاب حق و اصحاب باطل کدام است و طیف های همسو با حق و باطل ردیف شوند و آن هایی که با تلاش و زحمت در این ازدحام و قیل و قال ناشی از جدال طیف خود را همسوی با نیروی جاذبه حق قراردادند با دلیل و بینه به دریای رحمت خداوند بپیوندند و متصل به نور حق شوند و از آن طرف آن هایی که با تلاش و زحمت حقایق را کنار زدند و زیر پا له کردند تا در این قیل و قال و گیر و دار و ازدحام طیف خود را همسوی با نیروی جاذبه باطل قرار دادند، با دلیل بینه به وادی ظلمت و جهنم متصل شوند و این است که قرآن می فرماید: «لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَهٍ وَیَحْیَى مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَهٍ وَإِنَّ اللَّهَ لَسَمِیعٌ عَلِیمٌ» پس ای برادران من، ای دوستان من، ای فرزندان من از این جنگ که نعمت خداوند است و رحمت خداوند است با همکاری و مساعدت خود نسبت به یاران حق دین خدا را یاری کنید و کارنامه قبولی از خداوند بگیرید و با دلیل به نور خدا متصل شوید و هرگز از طولانی شدن جنگ احساس دلسردی نکنید و بدانید تا زمانی که به فکر انجام وظیفه و تکلیف هستید دو شاخه اتصال شما به پریز برق خداوند وصل است. ان شاءالله. سلام بر شهیدان، سلام برخانواده شهیدان، سلام بر پدر و مادرم، سلام بر اهل بیتم و برادران وخواهرانم، و سلام بر فرزندانم که ادامه دهندگان را ه شهیدان هستند. در خاتم وصی من و قیم فرزندانم همسر فداکارم می باشد . والسلام شعبانعلی فکوری 1364/12/25
گالری تصاویر
خاطرات
خاطرهای ثبت نشده است.
دلنوشتهای ثبت نشده است.
افزودن دلنوشته جدید